» هبوط در میهنی با هم ..! ( داستان ِ دسته جمعی ..)


» هبوط در میهنی با هم ..! ( داستان ِ دسته جمعی ..)



» هبوط در میهنی با هم ..! ( داستان ِ دسته جمعی ..)
یکی بود ، یکی نبود ،
و قصه تماما" بر سر ِ بود و نبود ، بود ..!

بهار بود ، آسمان آبی .. نسیم پیچیده به دور ساقه های پیچک ها ،
و چکاوک ها در امتداد ِ بی باکی آسمان ؛ غزل خوان ..
آسمان پیدا بود و بارقه های آفتاب ؛ رقص را بر تن ِ خاکستری سایه های نشسته بر ابرها زمزمه می کردند ..!
ناگهان آسمان محو شد .. نور گم در هجوم تازیانه های آسمان ؛ رخ به رخ با ابرها می گشت..
هاله های سفید که در آغوش لطیف و آبی ِ پُر از سکوت ، ماوا یافته بودند ؛
به هوای تُندر ِ ناخوانده ، از هراس به خود می لرزیدند،
دیده های ابر ؛ تیره و تار شد ..
و باران از پهنای ِ دل ِ شکسته اش ، آن چنان جاری شد که رود سر به طغیان گذاشت..!
باد عریان می وزید و شاخساران از بانگ تلاطم ِ درونی خویش ، گوش ها را سفت ، میان دستها گرفته بودند ..
گل ، خنده هایش را ؛ به قاصدک ای سپرد که تا آسمان خیس ِ خیس ؛ پرواز می کرد ،
و از گونه ی ماهی های حوض ؛ حباب بود که می چکید ..

قلم از دست افتاد .. گویی بهار با همه ی توانش در مویرگ هایش می پیچید ،
احساس می کرد ، خیالش مانند رود ِداستان ، سر به شورش گذاشته است ..
چشم ها را که بست؛ خاطره ها از دوش ِ خیال آنچنان سرازیر شدند که خودش را در انبوه آنان غرق دید ..
یادش افتاد ، چندسال پیش متولد شده است ! و حال باید در حدود هفت سالگی ها قدم می زد ..!
در خیال ِ خود غرق بود که دستانی چشم های بسته اش را در پس ِ گرمای خود ، پنهان کرد ..!
گفت : کودک نیستم ..اما بازی های کودکی را خوب یادم هست ..!
صدا گرمتر از دست ها بود وقتی پاسخ می داد: راستی .. بگو کیستم ..!؟!
مکثی کرد .. : کی آمدی ؟!
ـ : حدس بزن .. ! باران می بارید ..!
: باران ..!
یادش رفته بود آنقدر غرق در توصیف بهار بود که باران هم ، او ولحظه هایش را ترک گفته بود ..!
صدا او را به خود آورد :
کجایی تو ؟!! حواست هست ..؟!! بازی را می گویم .. ! نگفتی کیستم ..!

خواست سرش را برگرداند که فشار دست ها را بیشتر بر چشم هایش احساس کرد ..!
ـ : این که گفتی بازی های کودکی را خوب یادت هست ، آن موقع ها هم یعنی تقلب می کردی ؟!!
هر دو خندیدند ..
دست ها که از مقابل دیده ها کنار رفت ، هُدا را شناخت ..
: کی آمدی ..!
ـ : از وقتی صدای مرا هم در خیال ِ خود گم کرده ای ؛ آنقدر که دیگر نمی شناسی ام ..!
: خوب .. نه .. حواسم نبود ..
گرم ِ گفتگو شده بودند که صدای خنده ای آن ها را به خود آورد ..!
: می شناسی شان ..؟
ـ : نه .. اما انگار به سمت ِ ما می آیند ..
احساس می کرد همه ی آن ها را می شناسد،
کم کم ، احساس ها قوت گرفت .. و دیگر می توانست چهره هایشان را هم ببیند ؛
شیدا بود که به همراه خاتون ، مرجان و آروما نزدیک می شدند ..!
،
بلند شد ،

داشت دنبال ِ قلم می گشت و کاغذهایی که روی لبه ی سیمانی جا گذاشته بود ..!
تا قلم به دست گرفت:
ماهی ها انگار دوباره جان گرفته بودند ..!
باران ، کلاغ هایی را که بر لب ِ حوض ـ به تقلید از گربه می خواندند ، فراری داده بود ..
خاک طراوت و عطر بارانی اش را به سبزه ها می بخشید ..
و همه جا از عطر ِ بهار پر بود ..

...






خیابانی به نام ترس | mehrnaz.19

1:

و "سلام" که نام ِ خداست و هنوز هم مُبتدای سطرها ؛

با خود فرمودم عطش ِ افتاده به جان را از مرور خاطره ها ؛ از کام ِ روزهایم برگیرم ..!
که یادم اوفتاد ؛
حوالی ِ تالار داستان ، کلبه ای می توان ساخت برای اتراق ِ واژه ها و سطرها..

شاید روال ِ همیشگی جستارها ، شرح باشد و بعد آغازها ..
راست اما این که دلم خواست ، قبای عادت از تن ِ سطرها برگیرم ..

قصه این هست که این جستار برنامه هست ، بازگو نماينده ی داستانی باشد جمعی ،
که به قلم ِ هم میهنی ها نوشته خواهد شد ..!
یادم هست پیشتر هم داستان های جمعی داشتیم در این تالار ،
و نیز ورود ِ شخصیت های هم میهنی به اون ، که چندان هم تازه نیست ..!
اما حسن ِ اون ، امیدی هست که بیشتر بگرداند مشارکت ها ..!

داستان کاملا بداهه ؛ از زبان ِ سوم شخص آغاز شده هست ..!
توصیف فضای خاص و وقت ِ خاص هم با خلاقیت های شما ..


3... 2... 1.

تنها این که هبوط کرده ایم در میهنی با هم ..!

+ این صرفا یک داستان هست ..


لجبازی اقابزرگ | shahtut

حتم دارم که می دانید پای عصیان ها و درگیری ها اینجا نیست ..!

در انتظار ِ یاری ِ قلم ها ،
سپاس ..


طراحی جلد برای رمان های کاربران سایت


نقدو بررسی رمان "دنیای این روزای من"

2:

اینان که می آمدند اما او را خوب نمیشناختند.


حاجی

از هدا خواستند که معرفی اش کند.


نوشته های ماندگار

"او" پوشیده در جامه ای سپید رنگ و معطر به عطر گلهای یاس سپید پیش امد و با همه دست داد.
چشمهای مهربانش یک به یک چهره ها را از نظر گذراند.


چهار دقیقه... | redclouds

مرجان فرمود:بانو جان! نامت خیلی سخت هست .

روی زبان درست نمیچرخد.

دوست دارم بهار صدایت کنم؛ اجازه میدهی؟
خاتون کنارش نشست و قلمش را از او گرفت و گوشهی دفترش نوشت: بهار...

3:

بهار !!
جز بارانش که از سر ِ جنون ِ آسمان بر زمین فرو می افتد با هیچ چیز ِ دیگرش قرابتی ندارد ..
نه که نداشته باشد ،
خود را پای بند ِ بهار ُ تابستانش نمیکند چه رسد به پاییز ُ زمستان !
رهگذر هست ُ مجنون ..
بارها شده مانند ِ پرندگان ِ سبکبال ِ آسمان بال گشوده تا از این سرا کو چ کند ..
بگذارد ُ بگذرد ..
اما هر بار چشمان ِ منتظر او مانع از رفتنش شده !
می داند نبودنش برای او درد دارد ..

مرجان در حالی که دست در دست ِ شیدا ُ آروما ست می گوید :
گرچه اینجا از هر حیص زیباست ولی جای کاکتوس های من خالی ست !
و با این فرموده انگار تلنگری زده باشد شیدا را !
او نیز جای گلدان هایش را خالی میکند ُ میگوید : پرتره یشان را در یکی از دالان های اینجا به دیوار آویخته بودم ! خاطرتان هست ؟
و همگی به دنبال ِ ردی از خاطرات چشمانشان را تنگ مینمايند ُ می گویند :
آری ! آری !
همان گلدان های هدیه ات !

و هُدا انگار تازه آروما را دیده باشد به رویش لبخند می پاشد ُ می گوید : پس کجایی تو بانو ؟
دلتنگ ِ بودنت گشته ایم !
نبودنت در این سرا چه سخت بود ُ کسل نماينده !
بی شادی ! بی سرگرمی !

4:

و او اونوقتــ .

.

؛
چقدـر شآدی میفتدـ از دلشـ با این لبخندـ هآ
چقدـر شبیهـ ِ بغض هستــ
اونچه نشستهـ روی ِ دلشـ و لبـ هایش .

.

و پاسخی نداشتهـ باشدـ انگار .

.
و بخوآهدـ که فقط فکر کندـ کمی بهـ دنیآیش .

.
کهـ کجا بودهـ امـ ؟
کجا میرومـ .

.

و بگویدـ : بگذریمـ .

.
بگذیرمـ که بودنماونـ را ؛ بودن ِ با شمآ را ، دقایقش را بایدـ سفتــ و محکمـ چسبیدـ :)

بـانــو چشم غره میرودـ ، و اصلا مهـمـ نیست کهـ عادتـ کرده این نگاه هآ را .

.
مرجاون بانـو فقط طرح ِ سیبــ را بایدـ بگذاردـ برایش مدآمـ ، تا نلرزدـ و نیفتدـ از روی ِ چنآر ، گنجشکـ هایش .

.

میرودـ سمتــ ِ بهــآر .

.
سرور را جستجو میکندـ در اون چشمـ های مجنونش .

.
میگویدـ :
کهـ خوبــ میشودـ همیشه بودنتاون !
کهـ خوب ترین هستـ همیشه بودنتاون .

.
حرفـ های ِ نگاهشان را هم کهـ ؛ حتی خدا هم نداندـ شایدـ !

رویش را برمیگرداندـ ، سمتــ ِ پرهیاهو ترین ِ شیدآها ! ،
دستــ هایش را میگذاردـ در دست هایش ،
اعترافــ میکند کهـ کلی فرق داردـ مسیرماون ، آری ..

؛ و کلی تر از اون ولی ،
چقدـر دوستت میشودـ داشتــ .

.



خآتون را کهـ میبیندـ
حس های ِ آشنایی نوازش میکندـ دلش را .

.
این همهـ آشنا و این همهـ دـور ؟
کجآ از پیش دیده بود مهربانی اش را در حضور ؟ قایم میکندـ فکرش از او حقیقتــ را !

و جمعشاون گرم هستـــ و زیبآ ، اونقدـر که میشدـ بهـ گرمی شاون تا به آخــر حسادتــ کرد !

راستی ..


فکر میکند به کسی که جا نماندهـ باشدـ یک وقتــ .

.
پر از ابهآم میگویدـ : سختــ کوش ترینماون کـ ِ بودـ ؟

5:

به نام اویی که قلم را قدرت فکرت آموخت

...

آرام و بی صدا نشسته بر گوشه ایی
میشود نامت را بدانم ...
من را سعید میخوانند
شخصی شاید نه از جنس خود ...

شخصی که پیشتر و امروزش متفاوت خواهد بود به حتم
تو در این وادی در پی چه هستی
من ...

در پی هیچ ...

شاید که مسیری باشد که در اون قدمی بزنم به خیر
بیشتر در پی خود بودم و امروز در پی دیگران

از فرموده هایت نمیتوان فهمید که کیستی ...

بیشتر بگو
از فرمودن بیزارم ...

خود اگر کمی بگشایی دیدگان را من را خواهی شناخت
من شخصی هستم همانند هر کسی دیگری

با این اوصاف نمیخواهی سخن بگویی
حرف بیهوده هست قبول داری ...

هر چه فرمودنی هست را که نمیتوان باور کرد ...

باید نگریست تا حقیقت را دریافت

به کجا خواهی رفت ...
من را خاطرات به اینجا آورده هست به سوی اون میروم
میبینی در اونجا هستند دوستانم را میگویم به پیششان خواهم رفت
تو را میشناسند ...

نمیدانم شاید آری شایدم نه
اما واژه ها از دیر باز با یکدیگر رفاقتی سخت داشته اند تا به امروز

به کجا میروید
به هر کجایی که مسیر هست ...

جایش مهم نیست ...

تنها دوست دارم قدم بردارم تا ساکن نباشم


یا حق!!

6:

روزی روزگاری ، آدمی به هم میهن هبود کرد ،

....

نامش _امیــر _بود .چندی گذشت و مواجه ی اتفاقی شد ،

اما این بار هبوط نبود ، صعود بود در میهنی باهم ، پروازی پرشتاب به سوی میهنی باهم .

با همراهانی سبکبال.!

پرواز ها در لابه لای ابری های سفید و پاک ، دل انگیز بود ،

سبکبالان در بهاران بر لُوح آسمان ها قلَم میچرخاندند .چرخش قلم ها با جوهر دل بود ..!

و پرواز میکردند به اوج آسمان ها .

چه زیبا و ستودنی .!

...

آسمان شروع به اشک ریختن میکرد و اونها در میهنی باهم سوی اوج آسمان ها پرواز میکردند ..!

6:33

امروز/ 92/5/17

7:

" هوالودود .."

"افق خیس از خیال ِ باران ؛

بازیگوشی آفتاب را به تماشا نشسته بود تا از میان ابرها برون آید ..؛
اما هنوز هم کمان هفت رنگ تنها منشور نورانی آسمان باران زده بود ..

"

ناگهان باد ِ عریانی وزید ..


سراسیمه در پی برگه های کاهی که در آغوش سیال باد ، به طواف آمده بودند؛ می دوید ..


باد پرشتاب، درد را در چشم های خیس رو به آسمان دوخته شده، شدت می بخشید ..


بی برنامه شد ..

ایستاد ..

سرد ..

در سکوت و چشم ها رو به آسمان ..


از حواس اطراف تهی ..؛
هُدا به هوای بی تابی های مجنون ؛ در پی باد می دوید ..!
باد اما سر سازش را به باد داده بود انگار که با چند برگ بازگشت..


ـ : به من نگاه کن ؛ این ها که هست ..

؛ همه اش نیست اما هست ..!

دوباره می نویسی ، می دانم ..!
سکوت و نگاهی که اون چونان به باد دوخته شده بود که جدایی نداشت ..


ـ : بهار ..! بهار بانو ..! از این کاغذهای خیس بگذر ..!
همه چیز اونقدرها که تو تصور می کنی سخت نیست ..!
همیشه نقطه ای هست برای شروع ..

گوش ها پر از آویز ِ واژه ها اما دلش در پی کاغذها ..


آهسته در جهت حرکت باد به سمت دالان ِ خاطره ها حرکت کرد ..


گوشه ای دنج ..

زیر درخت بید مجنون ایستاد ..!

روبه رویش سرو بود ..

درخت تبریزی ..

درخت سیب هم اون سوتر ..


و او ..

به همراه رهگذری که دیگر رفته بود ..

احساس می کرد نبض آشنایی ها تندتر می زند ..

، اونقدر که فکر کاغذها سراب شد ..


ـ : می شناسی او را ..؟!
پاسخی نداد ..

به جلو گام برداشت ،

: آقا ..سلام ..

ببخشید آقا ، شما قسمتی از خاطره های دور من نیستید ؟!

همانی که پنجره ی چوبین داشت ؟!
ـ : پنجره را یادت هست ؟ راستی این کاغذهای شماست ؟!
دیدم که در پی اون ها دوان بودید ..

باد اون ها را همین جا ؛ جا گذاشت و رفت ..!

: می دانید چند فصل از انتظار گذشته هست ..،
از هنگامه ی مطالعهلالایی ها ..
همان شب آخر بودن ها ..؟!

ـ : هنوز هم در گذشته مانده ای ..! به رهگذری که میگذشت فرمودم :
باید جاری بود ..

سکون آدمی را خمود می دارد ..؛

مسیر اگر نبود حتی ، باید ساخت اون را ..!
راستی نوشته هایت خیس هست ..، می دانی که مقصودم چیست ؟!
: می مانید ؟!
مجنون بود که می پرسید و () سعید که به نشان ِ آری ، سر تکان می داد ..
ـ : همسفر اگر هستی ، با من بیا تا نشان ِ ...

"در زمین ،
شعاع نور با شیشه های مشبک پنجره، بازی رنگین کمان را در آسمان تکرار می کرد ..
کودک اما پشت پنجره ؛ بی توجه به غبارهای نورانی ، فرود قاصدک ها را به تماشا نشسته بود .."

8:

به نام اویی که جز او هیچ بهانه ای برای بودن نیست

...

بگذار بگذرد ...
گذشتن ...

نمیتوان آخر هر چه هست پیوستگی هست ...

نمیتوان جا گذاشت گذشته ای که بوده هست در سرنوشت
...

کاغذ ها را خود در باد رها کردم ...

دوست داشتم اونها نیز آزاد باشند ...

اختیار واژه سنگینی هست نمیخواهم تعلقی به هیچ داشته باشم ...

قصد من سفر هست و این سفر را پایانی نمیدانم ...

اما هر روز به پایان می اندیشم ...

کاش سفری دیگری باشد سپس این سکون را هیچ گاه دوست نداشتم

...

بگذار خوب نگاهت کنم تو را در یاد می آورم ...

پنجره چوبینی که رو به پنجره ات باز بود در همه حال
رنگ آبی کم رنگ را یادت هست بر چوب ...

اقاقی ...

چکاوک...

قناری ...

شلاق
تو یادت هست و من هیچ در یاد ندارم ...

پنجره ات نامرئی هست ...

چون خود اینگونه خواستی
رفتم ...

اما بودم در این دشت در زیر سایه خدا آشیانه ای داشتم و در قلبش آرامش را تجربه کردم
آمدم ...

حال هستم ...

ببین نم نم باران را در این دشت ...

ببین که چه زیباست نمناک شدن
زندگی را در یک واژه اگر بخواهی درک کنی اون هم در وقت کوتاه بودن ...

باید احساساتت در خود بیدار کنی
وقت محدود هست و ما محدود تر

لختی بنشین ...

بگذار ذهنت آزاد گردد از فصل بودن هایی که بود
اون کاغذها را نیز رها کن بگذار بروند ...

ببین چغدر در دستانت بی تابند
در ورای هر کدام از کاغذها که در پس پنجره گذشت ردی از توست ...

نمیخواهم همچون افکاری دیگر محو کنم تمام بودن هایم را
اون کاغذها در هر کجا که باشند از اون من هستند ...

این را باور داری

من گذشته را فریاد نمیزنم ...

اما از اون نیز فراری ندارم ...

دوست دارم که گهگاهی سرکی بکشم به بودن هایی که دیگر نیستم ...

من خود را در همه حال قبول دارم بگذار هر که هر چه میاندیشد در ذهنش بگذرد ...

زندگی از اون من هست ...

باید خواست تا رنگ گیرد دیوار بلند خاکستری هر چه اسمش بیهودگی هست

...

اگر اهل سفر هستید و بودنم را تحملی هست من را با خود همراه کنید ...

دوستانت را هنوز نمیشناسم ...

آشنایم کن ...

بگذار بدانم که هر کدام از چه در مسیر گام برمیدارند...

یا حق!!


9:

به رسم عشق سلام
عرض ادب و احترام خدمت دوستان و مجنون عزیزم
با اجازه

یادم نیست، هیچ چیز..

فقط اخرین نگاه ان مرد پیر را به خاطر دارم
تنها چیزی که مرا به افتاب رو به دیدگانم ارتباط میدهد،من که هستم ، کجا هستم؟
دستهام خونین و چشم هام خاکی...
گرم افکار پریشان خویشم که....
خاک چشمهام را کسی با اشکهایش اب و جارو کرد؛
_سلام
_ سلام
کمکم میکند برخیزم از ان بستر خار
میخواهم از جا بلند شوم اما انگار چسبیدم به زمین
درد دارم،زخم....
کمکم میکند، مهربان هست،زیباست،چشمهاش به رنگ نور
_نامت چیست؟
میگویم: نمیدانم
_ مرا مجنون خوانند، چند روزی ست که به اینجا امده ام از سالهای دور، از نای انار و لبان سرخ انگور
من: چیزی خاطرم نیست مهربان! فقط فقط ...

یادم هست که پیرمردی را که چیزی به امانت به من داده بود
با اضطراب به دستهام نگاه میکنم، خالی ست..
چیزی خاطرم نیست....
مجنون: ارام باش
مجنون دستهایش را به نهری روان میزند و من پیاله ای از عطوفت اب را میهمان دستان مجنون میشوم.
به تصویر گنگ خویش در اب مینگرم، صورتم زخمیست و به چهره مواج خیره میشوم...
چیزی مثل نور از دیدگانم عبور میکند
یادم امد،، حرفهای پیرمرد مثل صدای باد در گوشم میپیچد:
تو زیاد عمر نخواهی کرد، برو به این نشانی،دختری هست درست مثل خودت، هم سال خودت، همدرد خودت، سخت بیمار هست و گمشده ای دارد مثل خودت، رانده شده از اغوش پروردگار مثل خودت.سخت بیمار هست نامش حوا ست....از اینجا برو، اگر میخواهی به او کمک کنی برو، اگر میخواهی روال بیهودگی ات تغییر کند از اینجا برو..
به مجنون فرمودم هر انچه که به خاطرم امده بود
دستم را فشرد و چند قدم به جلو رفتیم که چند کاغذ میان گل ولای زیر قدمهایش توجهم را برانگیخت، به سختی میشد خواند،دست خطش خوانا نبود انگار با عجله نوشته شده بودند، متن نامه:

برای ادم؛
این روزها که مرگ پاکیزه نیست
نمیدانم بقایای این بهشت زمینی را چه حاصل؟
خاموشم، غمگین،فرسوده،شبها که به سایه ام خیره میشوم
تصویر زنیست که قامتش خمیده هست
کجایی؟ کجایی عشق؟
ما با هم ترک بهشت کرده ایم
و زیستن سهم دردناکی ست برای تنهایی ام..

ناگهان ابر سیاهی در اسمان پدیدار گشت
باران شدید بود
نمیتوانستم ادامه نامه را بخوانم
مجنون دستم را گرفت و به سمت درختی تنومند دویدیم

از مجنون پرسیدم: این اطراف 'ادم' میشناسی؟

10:

به نام اویی که هستی اش را در وجود خود حس میکنم

آدم اگر آدم بود از بهشت رانده نمی شد ...

یک دشت سبز پر از علفهای شبنم نشسته که در گوشه ای بید مجنون برگهای خود را بر زمین پهن کرده هست
آرام گام برداشتم تا خود را برسانم به آغاز بودن ها
دست در جیب خود کردم و قلمم را بیرون آوردم ...

کاغذی از زمین برداشتم چند خطی بر اون نوشتم کاغذ را رها کردم تا باد اون را با خود ببرد به هر کجا که میخواهد
به سمت بید مجنون رفتم تا کمی در خود تنها باشم
نشستم و بر درخت تکیه دادم ...

باد خنکی صورتم را نوازش میداد ...

از لابه لای برگهای درخت اشعه خورشید میتابید ...

این گرما و خنکی احساس خوبی داشت ...

در خود رفتم ...

سعی کردم در یاد بیاورم که چگونه به اینجا رسیدم
هر وقت بخواهی به اونچه که بهترین هست فکر کنی ...

کمترین ها ذهنت را احاطه میکند ...

نمیدانم این یک راز هست و یا یک ضعف

سر بر آسمان میگیرم ...

از لابه لای سبزی برگ درختان تو را میبینم ...

توئی که من را رها کرده ای در زمین ...

دریاب مرا ...

مگر من از تو نیستم ...

پس بگذار در خودت بمانم ...

ضعیفم ، میدانم ...

تو قوی ام کن ...

مرا در خود رها نکن ...

جز تو مگر پناهگاه دیگری هم هست ...

پناهم ده ...

رهایم نکن در این دنیایی بودن ...

نمیدانم افکارم از چه به هر کجا میروند مگر اختیار از اون من نیست ...

پس این زمین را برای چه آفریدی ...

چرا مرا بر زمین رها میکنی ...

بگذار پرواز کنم ...

بگذار همچون خودت هر کجا میخواهم باشم ...

آزادم کن من انسان نیستم من اون انسانی که تو در ایجاد میخواستی نیستم ...

خودت هم میدانی ...

میترسم به خودت به همه آفریده هایت از این پاها که بر زمین چسبیده هست میترسم ...

من تو را میخواهم ...

فقط خودت را
بدنم بی حس هست و چشمانم مرطوب ...

سستی عجیبی پیکرم را فرا گرفته

در کنارم ایستاده هست با لباسی سبز و بلند
از بید مجنون اثری نیست ...



دوستانم به سمتم می آیند با تمام توان باقی مانده برمیخیزم
سفر در حال آغاز شدن هست و یا شاید آغازی بر اون نباشد که پیشتر از اونکه بدانم در مسیر بوده ام
هر چه هست این گام برداشتن ها میتواند سعی کوچکی باشد از برای رسیدن


یا حق!!

11:

" هوالحفیظ .."

" قاصدک ها هم گویی بازی با نسیم را ؛ از فرود آمدن بر خاک شیرین تر می پنداشتند ..


پرسه زنان با نسیم ؛ دمی این سو ..

دمی اون سو ..


نسیم سرخوش از اشتیاق قاصدک ها ؛ گل های تازه رسته را نیز نوازش می کرد ..


احساس کرد گونه های او را نیز هم .."

هرچه کرد ؛ دلش رام فرموده های "" سعید نشد ..؛ بازگشت به هوای کاغذها ..
احساس می کرد رهایی میسر نیست ،
وقتی تار و پود وجودش را به کاغذهای کاهی اش وصله زده هست ..


احساس می کرد اگر این کاغذها نباشند ؛ در مویرگ های زندگی اش ، هیچ رنگی جریان نخواهد داشت ..


در فکر های خود غرق بود هنوز ، که فرمود ..


: این هم کاغذهایت ..

آسوده شدی ؟! بیا تا برویم ..!

-: کجا ..!
: به سفر ..

این کاغذها اما چون گون می شود در بیابان ..! حواست هست ؟!

-: مگر نفرموده بودی دوستان نزدیک می شوند ..؛ راستی مهشاد کو ؟!
مهشاد: اینجایم بانو ..

! سبک قدم بر دار ..

از خویش بگذر ..

این مرزها تو را بادیه نشین می نمايند ..!

گویی موج افتاده باشد به ساحل ِ دلش ،
اما هنوز هم بریدن از کاغذها ، بریدن از این برگه های کاهی خیس ، ناممکن می نمود ..


حس می کرد سنگین هست ..

اونقدر که برای قدم برداشتن ، با دشواری مواجه خواهد شد،

ندایی آمد : الیس الله بکاف عبده ..!؟
مطمئن شد ، دست هایی هست که برای به آغوش گرفتن اش تا همیشه گشاده باشد ..


هرچند او در بادیه ای گم شده باشد ..


با این همه فکرها درون اش را به تلاطم انداختند ، زیر لب با خود فرمود :
با این خودی که گم شده هست ؛ چگونه در پی گمگشته ی حوا باید بود ؟!

مهشاد : بیا باهم برویم ..

شاید نامه ای هم باشد ..

از آدم برای حوا ..

شاید هم از ..!

بید مجنون سایه بان خوبی بود ..

؛

برای رهایی از باران و ابرهای تیره ای که غم در دلشان بند نمی آمد ..!

سعید : همسفران هم رسیدند ..

، برنامه بود دست آشنایی بالا بری ؛ یادت هست ؟!

هنوز هم می خواهم بدانم هرکدام در کدام مسیر ..!!
مجنون : مهشاد را که یادت هست ؟! همو که می فرمود "درد بی پنجره بودن ، از همین دیوار های ساخته آب می خورد .." *
این هم هُدابانو ست که می فرمودم ..! مهربانی هایش بی انتهاست ..


این هم خاتون ِ گرامی است ، دنبال شخصیت های داستانش بود ، راستی پیدایشان کردی ؟!
خاتون : هستند اما درگیرم می نمايند ؛ گاه نیمه ی داستان عزم رفتن می نمايند !
سعید: او ..

!

مجنون: کدام ..

!

سعید : همو که دور تر از اینجا زیر باران ایستاده هست ! ساکت ..

آرام ..!

مجنون: فکر می کنی از گمگشته ی حوا خبری داشته باشد ؟!

..


" اشک بود ؛ نسیم دل ..!
خاطره ها هم مانند قاصدک ها ، گویی هوای فرود به سر داشتند ؛
چشم هایش را که بست بی درنگ گونه هایش خیس ِ خیس شد .."

---
* : پنجره ..

12:

به نام اویی که زمین را آفرید

آغاز را دوست دارم ولی هر روز به پایانم می اندیشم


اول سلام به تمام همسفران

سلام به مهشاد ...

همیشگی ترین مهربان در یادم
خوب به یاد دارم سطر هایت را همان خاطرات دوران تحصیل که مینگاشتی از مرگ و رنج کودکان بیمار و والدینی که از سر ظلم روزگار هیچ برای از دست دادن نداشتند....

و سر میخورد قطره اشک از کنار گونه ام تا در یاد آورم که هنوز رایحه ای از آدمیت در وجود دارم

سلام به هدی و سلام به خاتون ...

بانوانی که بیش از اون هستند که گامهای ناتوان من را تحمل نمايند.

و سلام بر مجنون ...

دوست همیشگی مبهم من ...

حال که عقل و قلبت یکی شده هست قدم بردار ...

بگذار پاهایت آسوده باشند از برای رفتن ...

بیش از اون هستی که طاقت آوری قدمهای فرسوده من را

و خودم ...
من کمی اگر از خود گویم ...

هیچ نیستم در واقع ...

وجودی که از سر لطف او حیات را تجربه میکنم
و حال در این هبوط در کنار بزرگواران ره بر راهی گذاشته ام که مقصدش همان ابتدایش هست
در واقع قدم بر میدارم تا دوباره به ابتدا برسم
همان جایی که رانده شدم از اون ...
کاغذها و واژه ها بهانه هست قبول دارید ...


مدتها هست که به دنیا آمده ام تا نام انسان را یدک بکشم
اما چه سود که هیچ بیشتر از ره توشه من هست

....................

حرکت می نمايند جمع دوستان به سوی نور به سوی آفتابی که در دشت پهن شده هست
دلهایشان سبز هست و گونه شان سرخ
و سایه هایی که در پی اونها روان هستند

13:

به نام خدا...

ودر اون هبوط سحر دخترک دانشجوی دیروز
بازی هدی وبهاربانو ودوستان دیروز را نظاره میکرد
نفهمید چگونه با اون سالها بازگشت؟
بیاد اورد وخود را در اتاقک مثلا هستراحتگاه دانشجوی احساس کرد!
در میان جیغ ودادهای اون 9همکلاسی دیگر نمی توانست افکارش را منظم کند
هربار که سعی میکرد گوشه ذهنش یار دوراوفتاده اش را مجسم کند
صدای جیغ مانند یکی اورا باز میگرداند
حرسش میگرفت دلش میخواست داد بزندوستداشت به اونها بفهماند
اورا با رویای شیرینش تنها بگذارند
اما شیطنتهای بعد دخترکان را تجسم کرد
و با خود اندیشید :
کی این دوران به پایان میرسد؟
دستی برشانه اش اورا از اون هیاهو نجات داد
شیدا بود.
سحر پس از سالها باز ما گردهم آمیم
حیف نیست تو به زیر باران دوستیها نیایی؟

14:

" هوالحی.."

"روی گونه های خیس ؛ خاطره ها مواج شد ؛

پدر را دید ، که بر بالین آسمان نشسته بود و دست تکان می داد ،
دست های کوچکش بی تاب شد ؛ آسمان ناگهان دریا شد ؛ ساز باران دوباره آغاز شد .."

و چون همسفران به سمت نور حرکت آغاز کردند ، بانو شیدا و سحر بانو هم ، به دنبال اون ها به راه افتادند ..



باران هنوز می بارید ، و آسمان در تپش فرداهایی که هنوز رخ ننموده بودند گم بود ..


گویی باران هم دل ِ آسمان را چنگ می زد ، ابرها تیره و روشن در هم آمیخته ، به سمت آفتاب می دویدند ،
و تندر هنوزهم حضور خودش را با صدای مهیب به رخ ِ اهل ِ آسمان میکشید ..


رعد هم در پی اش ، لرزها را دوچندان می کرد ..



هنوز چند قدمی دور نشده بودند که سحر بانو فرمود ، استقامت کنید ، مجنون جامانده هست انگار ..
سعید برگشت و اورا غرق کاغذهایش دید و فرمود :
ایستاده ای ؟! بیا تا برویم سمت آفتابی که روی گونه های دشت می غلتد ..،
رها نمی کنی قلم را هنوز هم ..! بیا دیگر ..!
مجنون: هنوز هم در فکر اویم ؛ نفرمودی ، به گمانت نشان از گمشده ی حوا دارد او ..؟!
خاتون: باز شروع کردی بانو ..؛ بس هست دیگر ، می دانی چند فرسخ مانده هست تا به انتهای دشت برسیم ؟!
دیر می شود ..


مجنون : نمی شود ..

از سمت او گذر کنیم این بار را ؟!

باید بدانم کیست ،نگاه کن ، او زیر باران هست هنوز ، بی اونکه درخت را سایه بان دارد ، ایستاده به تماشای آفتاب ..


شاید بداند او نشان گمگشته ی حوا را ..

سعید : بعد اون دیگر حرفی نیست ..؟ زود باید برویم ؛ تا انتهای دشت، دیر می شود ؟!

هُدا خسته از جدال برای رفتن به اون سو و این سو ؛ به گلایه فرمود:
با شما تا یک قدمی همین بید هم نمی توان رفت ..!
به جای بحث ها قدمی بردارید ؛ رسیدن در تاخیر رنگ می بازد ..

!

خاتون که با تکان سر گویی به تایید نشسته بود ؛ لب به سخن گشود :
من نیز مشتاق شدم بدانم کیست او ، از ایستادن و زیر بید به جنون رسیدن بهتر هست که ..



مجنون کاغذهایش را سفت و محکم تر از پیش در بغل گرفت ؛
نگاهی به ریحان بانو انداخت که تماما آینه ی سکوت گشته بود ،

راه اوفتاد ..

به زیر باران ، به سوی او ..


هرچه نزدیکتر می شدند احساس می کرد، ساز آشنایی ها دوباره گام ها را کوک می دارد ،
او ایستاده بود ، هنوز هم چشم در چشم آفتاب ..


پرسید : می شناسم آیا شما را من ؟!
سکوت در فضا همهمه انداخته بود ، دوباره پرسید آقا ..

با شمایم ؛ می شناسم آیا شمــ ؟!
هنوز فرموده اش تمام نشده بود ، هدا و خاتون که گرم فرمودگوها بودند و به همین سبب آهسته تر گام بر می داشتند رسیدند ،
نزدیک تر که آمدند هدا ایستاد ؛ به اشارت دست تکان داد و صدا زد مجنون ..

مجنون ..

! نشناخته ای هنوز او را ..!
فرموده بودی مردود ِ حافظه هایی نه این همه اما بانو ..

! رایان هست دیگر ..

،
سلام کرد و سکوت شکسته شد ..



رسیدن اون ها و جمع شدن شان کنارهم انگار ذهن ِ رایان را از حواس آفتاب برهم زده باشد ،
و همهمه ها نیز که با صدای سلام هدا در هم آمیخته بود او را که تازه متوجه ِ پیرامون خود شده بود به جواب سلام رساند ..


هرچند کوتاه ..

گویی هنوز هم بارقه های نور او را می خواندند که هدا دوباره سکوت را شکست :
ما به انتهای دشت می رویم همراه می شوید با ما ..؟! و با دست افق را نشان داد ..



رایان : اونجا ..

، انتهای دشت ؟!
خوب ، آری ..

مقصد من نیز همان جاست ، اما این افق که نشان می دهی به انتهای دشت نمی رسد ..!


نمی رسد ؟! ؛
همه باهم از تعجب صدایشان در هم آمیخت ..


سعید پرسید از کجا می دانی ؟

رایان : من تازه از اون راه باز گشته ام ، اونجا همان نقطه ی هبوط ماست ..! ابتدای دشت ..

؛

سعید : ولی ما که با عبور از دشت به دالانی رسیدیم و از اون گذشتیم و تازه بعد به این وادی آمدیم ..!
رایان : : نیاز به عبور از اون دالان نبود ، به آسمان نگاه کن ..! آفتاب مانند ستاره ها در شب ، راهنمای خوبی هست ، ما به مغرب باید برویم ..!
خاتون : پس انتهای دشت کجاست ؟
ریحان: مغرب دیگر :دی ؛ و این فرموده جمع را به لبخندها سپرد ..



مجنون که گویی تازه موقعيتی برای پرسش هایش یافته باشد ، بی مقدمه از رایان پرسید :
نشان از گمشده ی حوا دارید آیا ؟!

رایان : گمشده ی حوا ..

؟!

مجنون : آری ..

در راه که می آمدیم به نامه ای برخوردیم دست مهشاد بانو بود ..!

نگاهش را برگرداند به عقب ، دنبال تایید مهشاد می گشت ..

اما مهشاد نبود ..! صدا زد مهشاد ..

مهشاد ..

؟!

خاتون اشاره ای به سعید و مجنون کرد و فرمود ؛ شما دوتا اونقدر بحث کردید حتما تنهایی به راه افتاده هست ..
هدا : حتما در پی نامه ی دوم ..!
مجنون : نامه ی دوم ؟! کدام نامه ، ما که تنها یک برگ مچاله پیدا کرده بودیم !
هدا : اون وقت بله ، شما که گرم ِ جدال برای مسیر بودید ، اما نامه ای دیگر پیدا شد ..


زیر درخت بید، کنار اون سنگ بزرگ و شکوفه ای که تازه از میان اون جوانه زده بود ..


مجنون : و بعد ؟!
هدا : نمی دانم ...!

تندر دل مجنون را هم به تازیانه گرفت ، فکرها از این سو و اون سو چنان روان می شد که گویی سیل به راه اوفتاده هست ..


پی درپی نگرانی هایش را زمزمه می کرد
و هربار گویی که مهشاد را لابه لای کاغذهای خیس ِ کاهی اش گم کرده باشد ، اون ها را برگ می زد ..



ریحان : همه اش فرمودم الان این مهشاد کجاست ها ..؟!
خاتون : خوب چرا از اول نفرمودی ..


سعید فرمود خانم ها ..

و برای فرار از به جریان افتادن دوباره ی بحث ها رو به رایان کرد و فرمود :
شاید به سمت ابتدای دشت رفته باشد ؛ اشتباهی که ما کردیم ..!

رایان : بعید می دانم ، اگر به ابتدای دشت می رفت ؛ می دیدم او را ..!
ریحان : شما که در آفتاب گم بودید آقا ..

:دی

هدا که می پنداشت این بحث ها فایده ای ندارد فرمود، کم کم خورشید از میانه ی آسمان می رود ، باید برویم ..


اینجا زیر این باران؛ روز که تمام شود نمی توانیم اتراق کنیم که ..!
و
رایان به نشان تایید سر تکان داد و رو به سعید فرمود ؛
هدابانو راست می گوید ؛ نمی توانیم اینجا بیش از این بمانیم ،

شاید رفته باشد به سمت چشمه ، مسیرمان از مغرب کمی دور می شود اما از مسیر چشمه برویم ..


اولین مسیری هست که از اینجا به چشم می آید ، مطمئن ام او را همانجا پیدا می کنیم ..



خانون : کدام چشمه ؛ این دشت که تهی هست !
ریحان خطاب به رایان: نکند شما اونجا را هم رفته اید : دی
سعید با نگاهش چشم غره ای رفت و رو به جمع فرمود راه می افتیم به سمت چشمه ..


رایان بلد ِ خوبی هست ..


همه به راه افتادند ..

دور که شدند تازه هدا فهمید خبری از مجنون نیست ..! هرچه سر برگرداند ، هیچ اثری از او نبود !
استقامت کنید ..

استقامت کنید ..

مجنون ..

مجنون نیست ..

!

ریحان : نیست ..

او که تا همینجا با ما بود ..

!

خاتون : بهار بانو نیست ..؟! ! حتما دوباره در کاغذهایش غرق شده ..

!

رایان چهره اش درهم رفت :
هیچ کدام تان حرف گوش نمی کنید دیگر ،
این گونه تا انتهای دشت که نه ..

تا همین چشمه هم نمی شود رفت ..!
و رو به سعید برای تایید حرفش فرمود ، بعد می گویند چرا می گویید "خانم ها درک نمی نمايند!..

"

ریحان میان کلام اش دوید و فرمود : آقا رایان ، اینجا هم ..



باران شدید تر شده بود ، هُدا دلنگران تر ..


احساس می کرد گوش هایش چون نوازنده ای گشته که از روی نت های این بگوهای مگو، صدای زنگ را می نوازد ..


ابرها کم کم سایه ی خویش را بر رخ آفتاب ، می انداختند و چهره ی آسمان تیره تر می گشت ..


..



---
» شرح نوشت :
از تعابیر و توصیف فضا کاسته شد تا داستان قدری جلو برود ..!
دیالوگ محور شدن این قسمت به همین سبب بود ،
هرچه سعی کردم اما مختصر نویسی بیش از این با ما راه نیامد ..



» رایحه نوشت :
برخی قسمت ها عمدا چون آشناترم با شما ؛ نام شما نگاشته شد ،
هراس از این بود اگر نام دیگری بگذارم بر بخورد به قامت دل ها ..


پوزش ..






15:

سلام
خب اینم متن نامه دوم که نزد من هست:
طعم گسِ سیب، هر شب در دهانم تکرار میشود
تکرار میشود این درد و دلم آتش میگیرد از دوری ات
لب های تکیده ام هر روز و شب نام تو را زمزمه میکند
تکه ای از اون سیب را زیر خاک همین حوالی پنهان کرده ام
از وقتی که اینجا آمده ام از چشمانم آب می آید
شب ها بر مزار سیب مینشینم
و با آب چشمانم به هوای تو سیرابش میکنم
امروز صبح جوانه سبز کوچکی سر از خاک بیرون آورده بود

ای عشق
به امید اونم که تو بیایی و برایت سیب بچینم از آب چشمهام
تو بیایی و خدا را راضی کنی که دوباره به خانه بازگردیم

ای مردی که رفته ای! بازگرد
باشد!اصلا همه گناه این هجران بر گردن من!
تو بیایی و اصلا تو بیایی اینجا میشود بهشت
بهشت من! بیا!
اینجا هر شب از آسمان ستاره میبارد
من شاهد احتضار ستاره های بسیاری بوده ام
تا آغوش خاک بدرقه شان کردم
و جای هر کدامشان گل سرخی رویید....
بازگرد عشق من!

و در ادامه داستان:
به پشت سرم مینگرم هیچ کس نیست
دوباره گم شدم
نشستم روی تکه سنگی که کنارش با طرح عجیبی
گلهای شب بوی بسیاری روییده بود
دستم را دراز کردم و شب بویی را چیدم
ناگهان از آسمان یک ستاره سُر خورد
و روی دستم افتاد
( اون طرف که بچه ها بودند ) ستاره دیگری بر گونه مجنون افتاد
هدا: مجنون! این چیه روی صورتت !
سعید:شنیده ام در روزگاران قدیم وقتی گل شب بویی را میچیدند از بسترش، به قدر باقی روز های عمرش از آسمان
ستاره میبارید...
مجنون به گونه اش دست کشید و ستاره را لمس کرد
کم فروغ و کم فروغ تر میشد
مجنون ستاره را به سمت آسمان رها کرد
اما دیگر نوری نداشت برای تابیدن
دوباره بر خاک افتاد و خاموش شد...

این سمت که من هستم هم همان بلا سر ستاره بیچاره آمد...

دوستان طبق فرموده رایان به سمت مغرب در حرکت شدند
یعنی همون سمتی که من هستم
که بالاخره مجنون و دوستان رو از دور میبینم
از اینکه دیگر تنها نیستم انقدر خوشحالم که ناخوداگاه مجنون.را
در آغوش میکشم و میبوسم

نامه را به دوستان نشان میدهم
علیرضا:خُب طبق چیزی که درمتن نوشته شده ، در نزدیکی حوا یک دشت پر از گل سرخ موجود میباشد.
مجنون: احسنت رایان!
بقیه بچه ها (توی دلشون):خُب اینکه تابلو بود....

پ.ن: بانوی زیبای من ! مجنون عزیزم!
شما در انتهای روایتتان خود را نا پیدا فرمودید
ولی من دوست داشتم همیشه پیدا باشید
و در کنار دوستان و البته من

خلاصه هر طور شما دستور فرمایید
اگر در ناپیدایی نقشه ای در سر دارید
امر بفرمایید بنده حذف کنم


16:

"به نام او که غایت همه اوست ..

؛"

دلم می خواهد پیش از امتداد داستان حاشیه نویس سطرهایی باشم که دل بی تاب هست برای فرمودن شان ؛
درود سحر بانو ،
چه اندازه در مطالعهاین سطرها به تصویرهای ملموس از یک رویداد رسیدم ..!

سپاس از این که قلم را در کوی میهن باهم ، فرود آورده اید؛
و این سان زیبا ، دیده ها را محو هستعداد ِ در نگارش تان می دارید ..؛
سپاس برای حضور و مشارکت تان ..


در کنارمان بمانید حتماً ..



نوشته اصلي بوسيله Mah.s نمايش نوشته ها
بانوی آسمانی ، مهشاد گرامی ام ..


زیبایی داستان در همین پیدا و پنهان شدن های ناگهانی هست ؛
همین که خیال از مرزها بگذرد،
و سیال در هوای بودن ات ..

به هستشمام عطر حضورت قیام کند ؛

و بارها و بارها لابه لای سطرهایت خویش را گم و پیدا کند ..


نگران پیدا شدن ها هم نباش ؛
گوش هایت را نزدیک بیاور تا بگویم ،
قصد من نیز دقیقا پیدا شدن بود با شما و نامه بود و البته دوباره گم شدن ..!

پس منتظرم باش که از دیده ها قدری دورتر شوم ..!


---
و برگردیم به داستان که چه جذاب شد ..؛
مجنون در نوشته های بانو سحر از بلندای آسمان "تالاپ" پایین می اوفتد ..!
رایان ، در این دشت "روغن مو" پیدا کرده اند ..! تا اهمیت به آراستگی را در اینجا هم متذکر شوند ؛
اما نه ، خدا وکیلی این روغن مو را از کجا یافتید ..؟!

بانو سحر به وقتی که هنوز خیمه ای برای اتراق نیست ، هوس "پیتزای سبزیجات" کرده اند ..!!
و موسیقی گوش می دهند ..!
مهشاد بانو هم ستاره باران راه انداخته هست. .!
می گویم مجنون همیشه گم باشد چه اتفاق های خوبی می افتد..!
پس اگر دوباره گم شد جای نگرانی نیست :)

این ها که به شوخی نگاشته شد تا کمی فضا تلطیف شود ..


خواستم تاکید کرده باشم ، اینجا هیچ محدودیتی برای نوشتن نیست ،
تخیل را رها دارید تا در فضای سیال داستان هر گونه که می تواند به پرواز درآید ..

صمیمانه از حضور یکایک دوستان سپاسگزارم و منتظریم برای وصال دوستان دیگر ..



سپاس ..


17:

" هوالواحد "

"گرمای دست ها روی گونه هایش ، حواس اشک ها را هم پرت کرد ،

نگاه ها ، در هوای سکوت ، هزاران واژه را در جریان هوا ، پراکنده ساخت ،
و قاصدک گویی که بر خانه ی دل نشسته باشد ، کودک را در آغوش مادر به فریاد اشک ها رساند .."

وقتی شکوفه ی لبخند از گونه های سرخ و سفید شده پایین آمد ؛
مهشاد دوباره مجنون را در میان کاغذهایش یافت ..
گاه اونچنان به او می نگریست که گویی می خواهد گمگشته ی حوا را در چشم های مجنون بجوید ..


دلش می خواست از متن نامه را با او به تفسیر بنشیند ..


اما قلمی که روی کاغذهای کاهی مجنون،
گاه به شتاب می دوید و گاه در رکود ، چونان مانده ای به تالاب ِ افکار ، از حرکت باز می ایستاد ؛
مانع از مبتدا شدن برای هر فرمودگویی بود ..

سحر بانو غرق در ملودی خویش، ترانه ها را زیر لب تکرار می کرد ..
و گاه اون چنان در خود غرق بود که حتی تندر آسمان هم اورا از نت های دل انگیزش ، جدا نمی ساخت ..


گویی به عکس بازی آدم ها ، این بار تندر مست ضرباهنگ ِ نت های ملودی هبوط شده باشد،
و درپی غرق شدن در نت ها، دست از آسمان بردارد ..


ابرها که تازه از زنجیر دردها رهایی یافته بودند در آسمان آبی صاف و اما تیره گشته ، آهسته و آرام در پی ماوا می گشتند،
این سو ، روی خاک ، نم نم باران ، عطر علف های سبز را تا خود آسمان بدرقه می ساخت ،
اون چنان که ابرها هم مست می شدند و مستانه بر فراز دشت سایه خویش می نشاندند ..


و رودی که از چشمه جاری شده بود ، دشت را به بیکران ِ طبیعتی می رساند ؛
که هرچه چشم به انحنا و پیچ و خم عبورش قد بلند می کرد ، نقطه ی پایانی نمی یافت ..

» هبوط در میهنی با هم ..! ( داستان ِ دسته جمعی ..)

آسمان بستر خویش را اندک اندک برای در آغوش گرفتن ستاره ها ، می گشود ..


نور سمت رویای شبانه پرواز می کرد ،
و شب با صدای شعله های آتش که چوب های نیمه سوز را خاکستر می داشت ، سکوت را تبعید می کرد ..


اون سوی این تاریکی ها ؛ روبه روی شعله های آتش ، جمع هنوز هم غرق در همهمه های خود بود ..


گاه صدای خنده ها هوای خاکستری شده ی شب را ، پر می ساخت ؛
و گاه تنها صدای چوبی به گوش می رسید که در دستان ""رایان به سنگ ریزه های زیر آتش می خورد ..!
اون سوتر ، بانو ریحان و بانو خاتون کنار هم گرم فرمودگو بودند ..



هدا که لحظه ای گویی دوباره از مجنون غافل مانده باشد ، به دنبال او می گشت ..

و او را کنار رود تنها یافت ..


هدا بانو : اینجا نشسته ای چرا ؟!
مجنون : به آسمان نگاه کرده ای آیا ؛ چند روز هست که در این دشت باز آمده ایم ..!
هدا بانو : شاید نزدیک هفته ای ..

دقت نکرده ام ..!

مجنون : دقیقا هفت روز ..!
هدا بانو : چه می خواهی بگویی ؟!
مجنون : در خاطرت هست ما چگونه هبوط کرده ایم اینجا ..!
هرچه می اندیشم نه هبوط را ..

نه لحظه های پیش از اون را به خاطر نمی آورم ..!


صدای رعد حواس ها را پرت کرده باشد انگار ..


همین صدا بهانه ای شد تا جمع از همهمه ها رها شود؛ و بانگاهی به یکدیگر ، نبود بانو هدا و مجنون را دریابند ..!
بنا شد تا "" سعید همه ی دوستان را کنار هم جمع نگاه دارد تا “” رایان در پی اون دو بگردد ..،
در حالی که زیر لب با خود می فرمود خیلی دور نمی توانند شده باشند ، اون ها را کنار رود پیدا کرد ..

رایان : " باز همه را نگران کرده اید ..! اینجا نشسته اید ؟!
و رو به بانو هدا با صدای تلخی فرمود : ما به شما اعتماد کردیم بانو ..!
خودتان هم اون وقت بی خبر جمع را ترک فرموده اید ..!
و با اشاره ای به مجنون همچنين گفت :
از ایشان که انتظاری نیست ..

هرچه می گوییم به ما اطمینان نمی نمايند و گوش هم نمی دهد ..!!

هنوز بساط گلایه ها در فرمودار و کلام باز بود ،
به نظر می رسید حتی “” رایان هم دیگر از این پنها ن و پیدا شدن ها خسته شده باشد ..!
حق هم با او بود مسئولیت گروهی را پذیرفته بود..
و همین موجب می شد که بهانه ی گلایه را دوباره بگشاید ،
اما هنوز کلام در کام شان خشک نشده بود که مجنون با صدای آهسته ای پرسید :

مجنون : آیا ما مرده ایم ؟!
بهت از چشم های “” رایان؛ سرازیر شد ..

گویی انتظار هر پرسش هر حدیثی را داشته باشند جز این ..


با مکث که نشان دلخوری اش از بی توجهی به فرموده ها و این بی خبر رفتن ها بود ، فرمود :
رایان : نه ..!
مجنون : اینجا کجاست ..

چرا هیچ خاطره ای نیست بامن از دقایق پیش از هبوط ..!

رایان : توضیح اش سخت هست ، باید برویم کنار بچه ها ، نگران می شوند ..

ذهن مجنون اما پر از سوال بود ؛ سوال هایی که جواب مشخصی برای اون ها نمی یافت،
و مانند اونکه فراموشی مطلق ، همه ی لحظه های پیش از هبوط را تبخیر داشته باشد ،
در سرمای نیافتن جواب هایش ، قندیل می بست ،
و اشتیاق اش برای دانستن از سوی دیگر او را اون چنان ذوب می ساخت ،
که مرغ هیچ اندیشه ای نمی توانست در خانه ی ذهن او آشیانی بر پاسازد برای گذشتن از این سوال ها ..



گویی غرق شدن مجنون در دامان فکرها“” رایان را برای شکستن سکوت ؛ به کنایه رسانده باشد فرمود :
"این را هم جواب بگوییم ابهام های شما بی منتهاست ..

! زیرا هنوز هم به ما اعتماد نکرده اید ..!
"
مجنون : آهسته تر فرمود ، می دانید و پنهان می کنید اون را ..؛
اعتماد به اونچه به زبان نیاورده اید چگونه میسر خواهد بود ..

!

رایان : وقتی به فرموده ها هم اعتمادی نمی کنید ؛ نافرموده ها را فرمودن چه سود دارد ؟!
با این همه ؛
ما فقط کالبدی دیگر از خودمان در مکانی دیگر ( یعنی اینجا) در وقت واحد هستیم ..!

هُدا که گویی او نیز مشتاق شنیدن شده بود ؛ می خواست لب به سخن بگشاید
که پیدا کردم ؛ پیدا کردم ِ “” سعید ؛
حواس او را متمایل به سمتی داشت که دوستان را اندک اندک به سوی اون ها نزدیک می ساخت ..


و چون بار دیگر جمع در کنار هم گرد آمدند ؛ سحر بانو به کنایه به “” رایان فرمودند :
بله ..! ایشان مثلا برنامه بود پیدایشان نمايند ..! خود نیز آمده اند نشسته اند کنار رود ..!
رایان : ما داشتیم می آمدیم ..!
ریحان بانو : بله ..

کاملا مشخص هست ..

!
سعید : این حرف ها را بگذارید کنار ؛ به نظر می رسد اگر در مسیر رود قدم بزنیم ؛
اون سوتر کلبه هایی هست ..!
شاید پیش از ما ..

حمعی به اینجا رسیده اند ..!

کلبه نشان زندگی هست ..

حیات چون بارقه های نور در دشت جلوه می کند؛

مهشاد که یک لحظه از فکر حوا خالی نمی شد ؛ پرسید پس دشت گل ها چه می شود ..!
و “” سعید بدون مکث فرمود : شب که نمی توانیم برویم ..!
و “” رایان در تایید فرموده ها اضافه کرد : خستگی را منها اگر کنیم از این ساعت ها ؛ راه گم می شود ..


ریحان بانو : شما که تا چند دقیقه پیش می فرمودید ستاره های شب ؛ راهنمای خوبی برای مسیر هستند ..!
رایان : بله ..

هنوز هم می گویم ..!

اما جمع خسته هست ؛ باید هستراحت کنیم ..!

مجنون ..

مجنون ..

!

این صدا برای همه اونقدر آشنا شده بود که دریابند حتماً دوباره خبری از مجنون نیست ،
که هدا بی تابی هایش را این گونه فریاد می زند ..!
این بار دیگر عصبانیت را می شد از نگاه همه ی همسفران خواند ..!
اونها که دیگر از این پنهان و پیدا شدن ها و تماما در جستجو بودن خسته شده بودند ..!
پیش خود می انگاشتند چرا باید دوان در پی ِ فردی باشند ،
که هرگز ملاحظه ی اونها و نگرانی دوستان اش را نمی دارد ..!
و خودخواهانه در کسر ثانیه ها ؛ از مرز دیده ها می گذرد و اونقدر دور می شود که نمی توان او را به راحتی یافت ..


با این همه نگرانی ؛ درون همه متولد شده بود و چونان نوزادی که از هبوط اش به عالم خاکی گریان باشد، شیون می کرد..



" نمی توانیم ..

! این بار را نمی توانیم منتظر بمانیم ..! ؛ نمی توانیم در پی او هر بار بگردیم "

این فرموده ها که از زبان “” رایان ، جاری شده بود ، منجر شد که هدا و مهشاد بانو هموقت بگویند : تنها می رویم در پی اش ..!
اما گویی “” سعید انتظار شنیدن این فرموده ها را داشته باشد ؛ واژه ها را بر زبان سطرها نشاند و فرمود :
به کجا ..

مگر می دانید هوای رفتن به کجا را داشته هست ..


هدا بانو : نمی دانم امــ ــ ..
صدای قاطعانه ی “”رایان ؛ کلام هدا را اما نیمه تمام رها ساخت :
به سمت کلبه ها می رویم ..

و گویی می دانست در گلوی هُدا ؛ "اما"یی هست که بی درنگ اضافه کرد :
" بی اما و اگر ..

بعدا در این باره صحبت می کنیم .."


هوای دشت اندک اندک ؛ رو به سردی می رفت و مه غلیظ ، آسمان را به سرفه می انداخت ؛
جمع اندک اندک به کلبه ها نزدیک می شد ، کلبه هایی که با چند چوب پیچ و خم دار ؛
متصل به هم سقف به ظاهر امنی را برای اتراق شبانه مهیا کرده بود ..


صدای زوزه ی گرگ ها ، فضا را مهیب تر می ساخت و به گام ها سرعت می بخشید ..


هدا نگران مجنونی بود که بازهم جمع را ترک فرموده بود ..!
احساس می کرد دل به آهویی گریز پای داده هست که خود به هستقبال گرگ ها می دود ..!

----

شرح نوشت ها :

» یادمانه ها ، بهانه ی خوبی هستند ،
به یاد برنامه های کودک ، که نقاشی های ارسالی را به نمایش می گذاشت ؛
و می نوشت تصویر ارسالی از ..


حال این تصویر میان سطرها هم هدیه ای هست به داستان ما از رایان ، 8 ساله از هم میهن :دی
؛
البته اگر می دانستم برنامه هست آرزوهایتان و دعایتان این همه زود اجابت شود ،
می خواستم به جای بیان امیدواری برای پیدا شدن ما در داستان اون هم با تاکید قید " به همین زودی "
دعای دیگری را به دست درناهای آسمانی بسپارید ..

!

البته جواب اون یک عبارت میان داستان ما محفوظ هست که خواهیم نگاشت ..


؛
سپاسگزارم برای نگاه تان و امید بسته ام به ..



» عجالتاً اما از دوستان و نویسندگان محترم درخواست می کنم خواهشاً به این زودی مجنون را پیدا نکنید :دی !
باید باقی شخصیت های داستان هم موقعيت پردازش خود را بیابند ..!
به وقت اش خودمان دستانش را زنجیر می کنیم به میانه ی داستان ..اون گونه که دیگر نتواند بگریزد ..! :دی

» مهشاد بانو ؛ هوای هُدای ما را که زین پس تنها می ماند ، در سطرها بدارید ..



» پوزش می خواهم که این سطرها این اندازه طولانی شد ..!
مرا اگر در کلاس ایجاز نویسی ، ثبت نام نمايند یک سال نوری هم بگذرد ؛ باز مردود می شوم ..!

سپاس ..


18:

سلام مجنون
ممنونم نظر لطفتونه
+
اول متنمو تو ورد نوشتم وقتی کپی کردم سمت چپ رفت (هرچقدرم سعی کردم نشد درستش کنم )
با پوزش فراوان

19:

به نام خدا....

یک جزیره را میدیدم با آسمان آبی و ساحل زیبا!پرنده هایی که با شادی پرواز می کردند و سرود شادی سر می دادند, بهشتی پر از زیبایی .

پر از حضوردوستان هم میهنی ....
ناگهان زوزه های گرگ ...

جزیره را به آتش کشیدن...

آسمان تیره گشت...

..
پرنده ها به جای سرود های شادمانی, زجه درد سر می دادند.

مسلخ شده بودند.

اون بهشت نابود شده بود.

جهنمی بود سوزان.

زوزه های گرگ سرزمین رویاهایم را از من گرفته بود..

کابوسی ترسناک به ارمغان اورده بود...
از ترس بلند میشم...
به دورتر خیره شدم.

پیکره ای تیره دیدم.

با وحشت به سویش رفتم.

سعید رو دیدم.

مصلوب و خون آلود!
بی عصمت شده و رنجور! با چشمان تهی ش به من خیره شده بودی.

نگاهی بی سو....


نگاهم را از سعید برگرفتم, با ترس به پایین خیره شدم.

ناگاه , نگاهم به دستانم افتاد.


دستانی سیاه و آغشته به خون, به خون .

به خون بهشت آسمانی !
گرگ ها سعید را به صلیب خشم کشیده بودند.


صدایم خفه شده
هیچکی صدامو نمیشنوه ..
.

با آخرین توان مانده در تن پاره پاره تنت را روی زمین میکشم...!
بازگشتم به دنبال رایان...
پر پر شدنش را پشت سر گذاشتم.

دریایی رعب آور پیش رویم بود.

سرخ و بی انتها!
به بالا سرم خیره شدم.به آسمان.

آماده بارش بود! که بشورد بدی ها را.

.....

منتظر ماندم.

باید می بارید!
ابرهایی که همیشه آماده باریدنند ولی دریغ از قطره ای..

...انتظاری تا ابد برای بخشایش..

تا ابد.....
از خواب پریدم.


بانو مجنون و سعید را روی سرم دیدم.....
سعید .......چنان میخندید و قهقهه میزد که صدایش کل دشت را برداشته بود
مجنون !جدی تر از همیشه،سخت تر از سابق!بس کن سعید..
گریه کردم!اشک ریختم..ولی کاش می دانستن چه زخمی بر وجودم هست..


کاش گریه های روح دردمندم را می شنیدن.
مجنون از ارامش برایم میفرمود!از اینکه چطوری به ارامش برسم !ولی نمی دانستی ارامش تعریفی دارد به وسعت اقیانوس ها...
رهایم کن مجنون!بگذار تنهابمانم ،بدون کمک ودستی برای نجات،خودم تلاش کنم
مجنون ازم دور میشود
سراغ کیف سفیدم میروم
کتابی را که از مجنون هدیه گرفتم رو بیرون میارم و شروع میکنم به خوندن قراون.........
به آرامش میرسم.....کتابرو دوباره سرجایش گذاشتم
رو سبزه ها دراز میکشم ...خنکی سبزه ها تنم را قلقلک میدهند..
اسمونو نگاه میکنم....
مجنون ..مجنون ......مجنون ..........هدا ..بانوسحر ..سحر ...بیدارشوووووو........رویایی بیش نبود
هدا بغلم میکندتو گوشم زمزمه میکند نگران نباش مجنون پیدا میشههه


20:

سلام ؛

ــــــــــــــ

صدای رایان در گوش ِ هُدا پیچید !

بی اما و اگر
، بی اما و اگر ..

مگر میشود بی مجنون سَر کرد ؟ برای دیگران شاید ! ولی برای هُدا هرگز !
از روی هستیصال ب چشم های مهشاد خیره شد ، مهشاد انگار دلش برای او سوخت ک با لبخندی فرمود ، ب دنبالش میرویم !
اما
الان نمیشود !
هوا رو ب تاریکی ست ُ راه بلد ِ گروه رایان !
ب هوای مجنون همه در این ظلمات ُ سرما گُم میشویم هُدا !
تا صبح استقامت کُن ..
هُدا انگار با این حرف دلش قرص شد ، دستش را دراز کرد ُ دست ِ مهشاد را گرفت !
هر دو هم قدم پیش میرفتن ک صدای زجه ی سحر را شنیدند ک میفرمود :

گرگ ها سعید را به صلیب خشم کشیدند ..

هر دو دویدند ! اونقدر سریع ک قهرمان ِ المپیک 2012 لندن هم ب گَرد ِ راهشان نمیرسید :دی

وقتی نزدیک اون ها شدند رایان را دیدند ک با چوب دستی بلندی گرگ را ناکار و جاون سعید را نجات داده بود و خآتون گوشه ی لباسش را پاره و در آب رودخانه میزد ُ جآی زخم های سعید را تمیز میکرد !
هر دو همزماون با نگرانی پرسیدند چه شده ؟
رایان : وقتی میگویم زود حرکت کنید تا ب تاریکی نخوریم همین میشود دیگر !
حآلش خوب هست ..

خدا رحم کرد !
راه پُر از خطر هست ، برای همین میگویم همه در کنار هم حرکت کنید !

پُر از خطر !
و باز هُدا ب یاد ِ مجنون افتاد !
- کجایی بانو ؟ چه میشود تو را ؟
اشک از گوشه ی چشمش روان شد !
اشک ِ بی صدایش تبدیل ب هق هق شد ُ دل ِ دوستانش را ریش کرد !
شاید همه فهمیدند هُدا بدون ِ مجنون هیچ هست !
هیچ !

خسته بودند !
در امتداد ِ راهی ک ب نآکجا میرسید ..


ــــــــــــــ

*دوستان ِ هنرمندم خیلی شرمنده ام ک منم چند سطری نوشتم ..
هرچند من هرگز ادبیاتی نیستم ..

نبودم ! ولی ب خاطر ِ مجنون ِ عزیزم قبول کردم همراهتون باشم ..
پس ب بزرگواریتون منو تحمل کنید لطفاً :)

+ سعید ببخشید طعمه ی گرگ ها شدید !
ب خدا من بی تقصیرم :دی

21:

به نام اویی که هست همیشه


خاتون با مهر زخمهایم را بست ...

درد عجیبی تمام تنم را فرا گرفته هست
دستی بر آب میزنم و خون خشکیده بر انگشتانم را به آب میسپارم

بادی که تا لحظاتی قبل صورتم را نوازش میداد ...

حال با وزش بروی زخمها تمام تنم را میسوزاند
قامت راست میکنم تا کمتر نگاه های مضطرب دوستان را آزار دهم

میگویم هیچ نیست من خوبم ...

به نظر من راه را ادامه دهیم ...

و اگر قصد ماندن داریم آتشی بزرگ مهیا کنیم تا باز گرگها بازنگردند

هیچ کس هیچ نمیگوید ...


سکوت و صدای آب تنها همدم لحظاتمان شده هست

تا اونکه صدای زوزه گرگها همچون تیری بر جان همه فرو میرود

اونان باز گشته اند و تعدادشان بیشتر از قبل شده هست

دور تا دور بچه ها حلقه زده اند

چشمانشان سرخ هست و دهانشان کف آلود و دندانهایی که برق تیزیشان در شب کاملا مشهود هست ...




پ.ن
شاید کمی انرژی در جان نوشته ها تزریق شود

ممنون از همه دوستان

لطفا تا من برمیگردم من را طعمه گرگها نکنید

یا حق!!

22:



بانوی زیبای من! خیلی ناقُلایید خانوم جان
باشد..

باشد..

فعلا در پرده ای از ایهام نهان باشید
ولی به مدت محدود و مختصر،فرموده باشم محدود ومختصر..
هدا بانو هم روی چشم بنده جای دارند

نوشته اصلي بوسيله saeed_king
....
سعید را گرگ با خود بُرد و خورد و آوُرد و جان سالم به در بُرد
و تحت مراقبت های خاتون برنامه گرفت و...
سعید جان بد که نمیگذرد؟ امید وارم سلامت از این هبوط بیرون بیایید




در ادامه

رایان تکه ای از هیزم گداخته به آتش را رو به یکی از گرگ هایی که به سمت سعید کمین گرفته ،میگیرد
اما هیچ نشانی از عقب نشینی در گرگ گرسنه دیده نمیشود
من ،متوجه لرزش دستانم که در دستان هدا گره خورده میشوم
و مدام بر شدتش اضافه کرده میشود،هدا رنگ به رخسار ندارد، دستش را میفشارم و به دیگر دوستان مینگرم
سعید نایی در جان ندارد
رایان در چهره اش نگرانی موج میزند
خاتون و سحر و هدا هم به گرگ ها چشم دوخته اند
ناگهان احساس عجیبی در من شعله ور میگردد
دست هدا را رها میکنم و بسمت گرگها روانه میشوم
به چشمان گرگی که از دیگر دوستانش جلوتر هست خیره میشوم که متوجه خونی که از پای راستش جاریست ، میشوم
کمی از سطح برف های پیرامونم را بر زخمش میگذارم( هوا رو به سردی میگراید و اکنون برف سطح زمین را پوشانده)
خون پاک میشود ، خار بزرگی در پایش فرو رفت
گرگ از درد به خودش میپیچد و سایر هم کیشانش ، مبهوتِ من و گرگِ رییس بودند.
به طرز عجیبی آرام شده بود و دیگر از اون نگاه غضبناک خبری نبود
رو به خاتون کردم و فرمودم: میشه مرهم زخم این گرگ هم بشی؟
دست خاتون را گرفتم ،گرگ را احاطه کرده بودیم
وسعت زخمش زیاد بود
رایان هم به کمک آمد تا بتوانیم اون خار را از پایش خارج کنیم
که ناگهان گرگ به دست رایان حمله ور شد و دست علیرضا هم جراحت دار شد.
هدا و سحر نیز به کمک آمدند و سحر بانو که قوی تر بود
آرام خار را خارج ساخت
گرگ آرام گرفت و خاتون زخمش را بست...
گرگ به نشان تشکر سرش را به دست خاتون میکشید و
آرام دور شد و با دوستانش در تاریکی ناپدید شدند...
اینم از گرگا
رایان و سعید با تعجب به ما نگاه میکردند و ما به نشانه
پیروزی لبخند ملیحی بر لبمان نقش زدیم
هوا ، سرد و سرد تر میشد و آتش رو به خاموشی میرفت.
سعید و رایان به خواب رفته بودند

خاتون و سحر نیر چشمهایشان را بسته بودند ولی از تکانهای پی در پی ِ شان گمان نمیکردم که.به خواب رفته باشند
هدا سخت پریشان و نگران بود
رفتم و زانو به زانویش نشستم، دستش را گرفتم و فرمودم:
هدا جان! نگران نباش عزیزم، مجنون صحیح و سالم هست
حتما نگاهش گرمِ غزال پیری شده و جا مانده، میابیمش، غم به دل راه مده
هدا با نگاه غمگینی پاسخم را داد ، بی هیچ کلامی
چیزی در سرم بود که سخت آزارم میداد و حتما باید با کسی
در میان میگذاشتم رو به هدا کردم و.فرمودم:
هدا! اون روز که از شما جدا افتاده بودم
مادربزرگم را دیدم زیر درخت سیبی نشسته بود و نماز میخواند

اول فکر کردم اشتباه میکنم ، نزدیکتر رفتم، خودش بود
به من لبخند میزد و گونه ام را نوازش کرد
فکر کردم.رویا میبینم
اما واقعیت داشت، هدا!
با من حرفی نزد و در تاریکی ناپدید شد
هدا: خب حتما مادربزرگت هم اینجاست ماه! چرا تعجب؟
_ مادربزرگ من چند سال پیش از دنیا رفته هدا.....



23:

به نام خدا ....

به «رنج» سعیدمي‏انديشيدم، به «دردی»ي که کسی درتاريخ اون را احساس نکرده بودو سعید اون را آغازيد!
و به اين «هبوط» و تبعيدگاهي که چنين ارزان برگزيد!
در ذهن خود هبوط را به تبعیدگاهی تشبیه کردم.....شایدبخاطر رنج سعید ...از شدت ناراحتی این گونه تشبیه کردم....

ودرد سنگين «زخم هایش» را بردوش میکشد...



اينجاس (زخمی شدن سعید) بس دلم تنگ هست و هر سازي که میشنوم بد آهنگ هست!
غافل از اين شدیم که مجنون دیگر بین ما نیست و قدم هایش را کجا میگذارد
(خودم را دلداری میدهم) تو ذهن خود میگویم ..

«هرکجا» که قدم بگذارد: آسمان همين رنگ هست! مگر قراراست در «تبعيدگاه» به کسي خوش بگذرد؟ یا بد بگذرد؟
بودا را به ياد مي‏‏آورم: به «نيروانا» هجرت کرد تا راه به جايي بيابد که در اون هيچ رنج و اندوهي نباشد...

من ودوستان هم میهنی هجرت کردیم که از رنج و اندوه دوری کنیم ..
ولی گرگ ها ما را به صلیب خشم کشیده بودند..مجنونم دیگر نبود...رنج واندوه بیشتر شده.بود....

.


رایان ...اون سرزمين جايي در همين نزديکي هست باید حرکت کنیم ....
من را از افکارم بیرون اورد
خطاب به رایان...نه نمیشود حرکت کنیم سعید حال خوبی ندارد.....
سحر...من باید برم
هدا...کجا ؟
سحر ...باید چندتا گیاه دارویی پیدا کنم
خاتون ...مگه گیاه دارویی رامیشناسی؟
سحر...با لحنی طنز امیز خیر سرم درسشو خوندم
رایان ...تنها نمیشه بروید

هدا وخاتون ..

سعید ...حرف رایان را تایید مینمايند
بی تفاوت به حرفاشون فانوس را بر میدارم ..راهی بیابان میشوم
دوباره غرق در افکارم میشوم......


اون شب خودم را بزرگ دیدم،
خداوند سعید را وارد بازی هستی کرده بود؛ بی اون که بر معصومیتش رحم کند..
در اون لحظه_لحظه ی شب_آیا خداوند می دانست چه می کند؟واون موقع شب به دشت تاریک پا نهادم،
شروع به گریه کردم
..

گریه ی من نشانی از اندوه عمیق سالیان طولانی عمر من بود..
در اون لحظه اگر می توانستم،طنین بد آهنگ گریه را سر نمی دادم تا نفس در سینه ام خاموش شود.اما نمیتونستم .....

سعید نگاهش به دنبال من بود......نمیتونم درد کشیدنشو تحمل کنم
خدا می خواست که مانند آدمک هایی که بی خبر از همه جابودیم ما را وارد صحنه ی نمایش کند
،گیج و گم به این دشت پا گذاشتم
و چند صباحی در حیرت و سرگردانی پرسه زدم ...

و در آخر نیز راه به جایی نرسیدم...
در بی خبری،اون جا که نمی دانم از کجا آمده ام و سرانجامم چی میشود،چه می توانم بکنم؟
وقتی به اون هستیِ(هبوط) می اندیشم انرژی بیشتری میگیرم،و با تمام وجود حس می کنم که میتونم ....


و اون لحظه می فهمم خداوند تو را به گونه ای آفریده که با اندیشه ات بتوانی به (هبوط)او راه پیدا کنی
در این هنگام اون گیجی که در ذهنم موج می زند،به من می گوید:بس هست..اندیشیدن بس هست..
تو نمی توانی!
شیطان سراغم میاید.........میگوید تو نمیتونی .....هبوطی در کار نیست......
کتاب(هدیه مجنون )را از کوله م درمیاورم .شروع میکنم بسم الله....


24:

به نام خدا...
دم دم های صبح شده بود...
سپس هزار سال به دوستان هم میهنی می اندیشیدم
هنوزسپس هزار سال(یک شب ....به دلیل سختی هزار سال گذشته ) كه به نبودن همسفران عادت نكرده بودم..
سپس اينكه چهره تک تک دوستان هم میهنی، را به سختي در خاطرم مياورم ، تنها خاطره ايست بسيار محو كه ديگر هيچ طعمي نمي دهد.
سپس هزار سال...
بارها كوشيده بودم چهره درد کشیدن سعید را از ياد نبرم،
بارها تلاش كرده بودم راهی را که امده بودم در ذهنم حک کنم که گم نشوم ،
سعي كرده بودم نقشِ لبخند زيباي مجنون را بر دريچه ي ذهنم حك كنم كه تا ابد برايم بماند
و هر باره كوشش هايم بر بيهودگي سر برآورد و تصايشانر و لبخندمجنون محو شد و ذهنم خالي از حسش
گشت.
نمی دونم! شاید هیچ وقت نتونم چیزی بشم که می خواهم
! شاید نتونم دارویی رو که سعید لازم دارد پیدا کنم .....دردش را تسکین کند.!
روی برف میشینم و سرم رو به برف فشار میدم.شاید تب پایین بیاید ....گویی آب روی آتش میریزی
شاید خدا در اون دشت بهم نزدیک شده باشه !
شایدتو اون دشت پیکره ام از هم بپاشه!
شاید...

آره...شاید حق با رایان بود.


شاید من ادای آدم های شجاع رو در می آرم!
شاید قسمت و تقدیر وجود داشته باشه! شاید من قسمتمه که تنها بمیرم و ....


آره! من یه ترسو بودم که خودم پای حکم مرگم رو امضا کرده بودم /
لذت حقیقی از وجودم رفته بود .لذت جایش را به به ترس داده بود .

شاید دیگه وجودی برام باقی نمانده باشد.
شاید تنها چیزی که هستم یه پوسته تو خالیه که که باد اینور اونورش میکنه ....سرگردان شده بودم ..نمیدونم به کدوم سمت حرکت کنم....

به پوچی رسیده بودم , خودمو تو یه دشت حبس تصور میکنم
آشفتگی ......ترس......خستگی......
یه حفره میون من و بقیه بوجود اومده بود .! حفره ای که نمی زاره حتی بهترین دوستم(مجنون) رو هم احساس کنم...
کلمات در مغزم می پیچند .

با ترتیبی نا معلوم .
شبیه یک گیجی ساده .
سردرد مویرگ های مغزم را پاره میکند.سردرد لعنتی...
اینها فقط فکرند که بیرون می ریزند ...
فکرهایم را نمی خواهم .
طاقت دیدن این همه دوری و رنج را ندارم .........
بازم به یاد مرگ میفتم .

به اون مکعب مستطیل خاکی(قبر).

به اینکه....کسی هست قبری برایم بسازد.....یا اینکه خوراک حیوانات وحشی میشوم ..
نمی دونم چرا از این فکرایی که کردم ترس برم داشت.

همیشه برام مرگ ترسناک بوده.

الان, با این وضعیت , ترسناک تر! فکر بسته شدن چشمام.فکر نتپیدن قلبم تو سینه! باز ترس اومد سراغم!
بدیش اینه که این ترس از مرگ به اطرافیانم (همسفران )بسط داده میشه.

می ترسم قبل از من برن و تنهام بزارن.تنها تر از چیزی که هستم.


به کسایی فکرمی کنم که نیستن.

به مادر بزرگ مهشاد که نتونستم ببینمش و ....
اشک میریزم
چه دنیای شفرمود انگیزی هست دنیای اشک...

دوباره ترس از مرگ سراغم میاید ........
روزی می میرم! روزی پیکره ام متلاشی خواهد شد و کرمهای مفلوک جانم را خواهند درید!
ولی مرگ ! بدان که نابودی من بدست خودم هست! نخواهم گذاشت راحت تصاحبم کنی!

تو همین افکار بودم .......
که نگاهم به مزرعه پر از تریاک(تسکین نماينده درد)افتاد.....
از خوشحالی .
سازم را در دست می گیرم و چشمهایم را می بندم .

پلک ها را بر هم می فشارم تا نت ها را به خاطر بیاورم .

دستانم بر روی ساز می لغزند .

شور هست و غوغا .

و تمام اینها به خاطر نبود مجنون .....نبود همسفران ......
موسیقی در مغزم غوغا می کند .

پاهایم به حرکت در می آیند .

توان نشستن ندارم .

می ایستم .

نه .

پرواز می کنم .

با ساز می رقصم .

رقصی همچون رقص بابا کرم.

همانقدر آسمانی .

همانقدر پرشور .

کسی رو نمیبینم
چشمانم هنوز بسته اند .

سرگیجه گرفته ام .

اما نمی ایستم .

مجنون .هدا .مهشاد .

سعید.....خاتون.....

رایان ....را در خیالم مجسم می کنم .

در خیالم ،
.

و من ...

می ایستم .

ناگهان .

سرم گیج میرود .به زمین میفتم ..

خداوندا! فرموده بودن رحیمی.

فرموده بودن رحمانی و من می پنداشتم مارا فراموش کرده بودی.


ای رحمان ترین! ای که آوازه محبتت کل گیتی را فرا گرفته.

این بنده حقیرت را ببین! آره! این پایین! .

همیشه،سر همه به بالاست ولی آیا یک بار شده که تو نگاهت را به پایین بدوزی؟
نگهان صدای شنیدم .....ترسیده بودم
صدای مهربان ...صدای دلنشین .....پشت سرم را نگاه میکنم .........پیر زنی نورانی را میبینم .........
با پوشش های سفید.........یک لحظه به یاد مهرشا میفتم که فرمود..

مادربزرگم را دیدم زیر درخت سیبی نشسته بود و نماز میخواند

اول فکر کردم اشتباه میکنم ، نزدیکتر رفتم، خودش بود
به من لبخند میزد و گونه ام را نوازش کرد
فکر کردم.رویا میبینم.........

نزدیک میشود
دستانم را در دستانش میگیرید....
فرمود...

آروم بخند که غم بیدار نشه! اروم ساز بزن .اروم برقص...
شکرگزار باش....


شکایت بی شکایت!
کمک احتیاج داری! واسه اولین بار تو زندگیت به کمک غیربنده خدا احتیاج داری!
به کمک احتیاج داری!
به خدا احتیاج داری......

25:

به نام خدا...
خسته شده بودم
،برگشتم به سمت مزرعه ...
به بالا سرم خیره شدم.به آسمان.

آماده بارش بود! که بشورد بدی ها را.

.....

منتظر ماندم.

باید می بارید!
ابرهایی که همیشه آماده باریدنند ولی انگار دارد میبارد(پست های قبلی نمیبارید ).

...انتظاربه پایان میرسید انگار اسمان هم اشک شادی میریزد..

..

قطرات باران بر روی صورتم میزند.چشم هایم را میبندم .....لذت حقیقی را درک میکنم
همه(همسفران) را کنار هم می گذارم.نگاهشان می کنم...امید میگیرم...نفس میکشم.......و بوی باران را به ریه هایم می فرستم.بوی خاک خیس خورده...

...چه لذت بخشه ......
.در کیفم را باز می کنم و درست جلوی چشمم هست.برش می دارم و به تیغه اش دست می کشم.

تیزی اش هراس آور هست و مناسب برای من.به سمت مزرع حرکت میکنم
می نشینم .....من فقط تئوریشو خونده بودم .حتی نمیدونستم چطوری بچینم .....ناامید شدم .ناگهان سعید را در پس زمینه ذهنم تصور میکنم .

نگاهم میکند و سنگینی نگاهش را سنگین تر از هر چیز دیگر در دنیا بررویم حس می کنم...
چشمهایم را باز می کنم،به سختی.باید به همه چیز خاتمه دهم.

چاقو را از روی زمین برمی دارم .

لبه اش را روی گلش می گذارم.

سرشار می شوم از لذت...

چون من میتونستم!
دامن چین دارمو باز میکنم وشروع میکنم به چیدن ....
...دستم می لرزد..نه! تمام وجودم در لرزش هست...

نباید تسلیم شوم..نباید..

ولی دستم تکان نمی خورد،گویی قفل شده....شقیقه هایم از شدت درد در شرف انفجارند و من،خیس از عرق،می لرزم...نمی توانم..ولی نه...

باید تمامش کنم.همسفران به من احتیاج دارم
سوزش را در پایم احساس میکنم....
چشمهایم را می بندم و به همسفران فکر می کنم و خلاء نبود مجنون ...پاهایم می سوزد و چاقو از دستم رها می شود...
هنوز چشمهایم را بسته ام و سوزش آزارم می دهد...آیا نبودن همسفران آزرام می دهد؟ ایا عذاب می کشم ؟!
چشم باز می کنم.

به بریدگی روی پاهایم نگاه می کنم.

کاش خون جاری از زخم قطع شود و ..کاش می شد...هنوز صدای باران را می شنوم و بوی خاک خیس خورده مشامم را پر می کند.
سرم را روی دستم خم می کنم،چشمهایم گرم می شوند...اشک و خون...ترکیب غریبی هست...
ریزش باران هست.

آواز می دهم:

«آیا کسی مرا،

از برزخ صدا میزند ؟!»"
نگاهم به پایم میفتتد......اره .........ماری پایم را نیش زده بود.....
با تمام توانم چاقو را برمیدارم ....
فشارش میدهم رو زخمم ....خون بیشتر فواره میکند .....دردم بیشتر میشود.....
گوشه ای از دامن چین دارمو میبرم .محکم رو زخم را میبندم ............
ولی دردش کشنده بود ........کمی تریاک میخورم شاید دردم تسکین پیدا کند(معتاد شدم رفت.دی)
دستم رو قلاب میکنم پشت سرم و آسمان رو نگاه میکنم.چشمامو میبندم و به خودم
میگم فکر کن به هبوط فکر کن به همسفران ..
نمیدونستم بخندم یا گریه کنم ...سکوت کنم یا داد بزنم ...ساز شاد بنوازم یا غمگین بزنم
دوباره باید شروع به حرکت کنم و روند همیشگی رو داشته باشه .
.کاش همه
ی این ها صحنه از یه فیلم باشد که من توش بودم دوباره فیلم برداری شه ....
دوباره داستان را بنویسن..

و من حذف شم!
برای یک
لحظه تصور کن...من تو تمام این صحنه ها برای خودم بودم...برای خودم بازی کنم.کاش فقط به فکر خودم بودم
..کاش سعید درد نمیکشید
کاش مجنون گم نمیشد
.دیگر مجبور نبودم .به فکر کسی باشم
......همین جا به خواب ابدی میرفتم ....
شاید اونطور که باید بودم نبودم...تنها کاری که میتونم بکنم اینه
که منتظر باشم تا به عده ای رو که دادم عمل کنم ..با کوچکترین توانایی که دارم بتونم شادشان کنم...که میدونم هیچ وقت کافی نیستم!

"مي خروشد رودخانه .
هيچكس نيست پيدا.
لكه اي نيست بهرودخانه تاريك
كه شود قايق
اگر آيد نزديك."


26:

به نام خدا ...
دلم میخواست میتونستم با مجنون حرف بزنم...


با خاتون که بتونه صدای منو بدون صدام بشنوه...


هدا که بتونه از نگاهم تمام حرفهای نافرموده ام رو بخونه...
با سعید که به نگاهم ایراد نگیره...


مهشادآروم سرم رو بزارم روی شونه هاش و تا دلم میخواست با اشکام براش حرف میزدم...میفرمودم و میفرمودم...

کاش شونه هاش خسته نشه...کاش از صدای تکراریه حرفهای آبکی من خسته نشه...


کاش وقتی حرفهامو از ته دل دارم براش میگم اونم از ته دل بشنوه......


...

کاش همیشه نگاهم آسمونی بمونه...


تو افکار خودم غرق شده بودم که...
همونجور که سرم روی بازوهایم گذاشته بودم ...


...و میتونستم صدای قدمهای رو ترجمه کنم...
پریشون شده بودم ..نیازم را به به هم سفران بیشتر شده بود
کاش بالهای پروازم رو برایم به ارمغان می آورد.............بالهایم کجاست؟ ...
میخواستم به اونها بفهمانم که من کجا هستم
..،انگار جونم داره در مياد
كاش مي تونستم از حضورش(مجنون) هستفاده كنم.


كاش مي توانستم فرياد بزنم تا ناشنوايان هم بشنوند.ضعیف شده بودم نمیتونستم حرف بزنم...
مي خواستم آتش بازي بزرگي راه بيندازم،اون چنان بزرگ كه كورترين آدمها هم از اون لذت ببرند.قدرت نداشتم..
.

كاش مي توانستم برشون گردانم...

درون سينه آهي سرد دارم
رخي پژمرده،رنگي زرد دارم
ندانم،عاشقم،مستم، چه هستم؟
همي دانم دلي پر درد دارم....

،هر صدايي كه مي شنوم همسفران عشق را برايم تداعي مي كند.

هر بار كه فكر مي كنم چهره ای همسفران عشق را میبینم
صدای قدم ها دور دور تر میشود....
ساز را برمیدارم ....
شروع میکنم
همون اهنگی رو که مجنون دوست داشت را میزنم...زیر لب زمزمه میکنم
اونجا خانه‌ی ابدی من هست:
پایین کوهپايه‌ی گسترده‌ای و
جاده‌ای در کنارش.
و عابرانی سر مست
که گاه از سر ترحم
برایم ترنم يادی
می‌فرستند

اونجا خانه‌ی ابدی من هست
جايی که چند روز گلهای سرخی
از نم اشکی چند
بر سقف مزارم می‌رویند.

اونجا خانه من هست
جايی که تنم در اون جای می گيرد
و رنج فراقی سخت
به سنگينی خروارها خاک و سنگ
بر دلم می نشيند.

اونجا انتهای سفر من هست
و هر گاه به اونجا خيره می‌شوم
کوهستان ساکت و آرام
در فضای «غروبی دلگير»
دامنش را باز کرده،
مرا می‌خواند
و من در عصری رو به غروب تنم را
به خاک می‌سپارم
تا از اون شقايقان وحشی برايشانند
شقايق وحشی تصايشانر زندگی من هست.


27:


28:

خیلی زیبا و پر معنی بود سحر جان لیـــــــــــــــــــــــ ـک خیلی زیاد

29:

به نام خدا....
دلم گرفته ....دلم گرفته بود ازین بارش بارن!
ازین تازیانه ی مرطوب!
خدایا چه کرده ای با این آسمان که اینگونه گریان میبارد....
چه شده که با تمام وجود خشمش را یر سرمان میریزد....

پاورچین پاورچین قدم بر میداردم...
زخم میسوزد....
زخم چرکینم زیر بارش باران گلوله ای گل را میمانست...
ضعیف و رنجور....
_ مگر خانه نداشتم؟!
_سقف خانه م ریخته!.اسمان سقف خونم شده بود

درد میبارد به جای باران!
کاش به این مسافرت نیامده بودم
نمیخواستم شکرگزاری باران به جای بیاورم...
خدایااااااااااااااااااااا اا....
دیگر نباران!
نزدیکای شب شده بود.....
شبي كه دنيا به آخر رسيد
مشاطه مياريد و مهيا مكنيدش
از بهر خدا اين همه زيبا مكنيدش
بستر ز گل و اطلس و ديبا مكنيدش
هم صحبت اين جغد بد آوا مكنيدش
«استاد شهريار»

مثل بقيه شبهاي تاريك و طولاني زندگيم غروب آماده شدم و وسايلم را جمع كردم كه خودم را به همسفران هبوط میرساندم..
این شب با شبهای عمرم خیلی فرق داشت..


منتها متوجه نگاه بخصوصي از طرف یکی شدم كه دزدكي گاه و بي‌گاه مرا مي‌پاييد به اين توهم خودم خنده م گرفته بود..

فرمودم اين هم بخاطرترس بی پايان دنيا هست
بي‌توجه به هر چيز رد شدم و راه افتادم قبل از رفتن چند نصیحت بيخودي به خودم كردم و بدون فكر چند جمله را نشخوار كردم كه خودم هم نفهميدم چي فرمودم و آخرين نگاهمو به مزرعه انداختم..

يك هيولاي عظيم و جهنمي از اعماق تاريك يك مرداب خاموش و قديمي هر كس ديگر بخواهد مي توان تموج ظريف و نامنظم امواج سطح آب اون مرداب را ببينيد و اگر بخواهد كليت اون هيولا را حس كند ولي در دنياي زامبي‌ها حقيقت و واقعيت از هم خيلي فاصله دارند و جريان امور به شيوه معمول نيست.نگاهمو از مرداب گرفتم...

در حالي كه به درخت وسط دشت تكيه داده بودم
یکی بهم نزديك شد مادر بزرگ مهشاد بود...و سر صحبت را باز كرد و با نگاهي عاقل اندر سفي بهم فرمود سعي كن لحظات را دريابي
حيف هست انرژيت را بي‌خودي هدر بصدي رد شو و لذت ببر! و من باز هم رد شدم و لذت نبردن و رد شدن عادت هميشگي من بود و باز هم و باز هم........
عقربه ساعت ها نمي‌چرخيد و .
آسمان گريه مي‌كرد و اشك مي‌ريخت عجيب بود اشهايش خيلي سرد بودند از خودم پرسيدم چرا تگرگ و برف نمي‌شوند با وجود برودت زياد اشكها مثل اينكه يك نيرايشان مرموزي اون‌ها را سيال نگه مي‌داشت و نمي‌گذاشت جامد شوند.

تا اينكه آ جرقه نوري روشن‌تر از هميشه همه دنياي قبلي را روشن كرد تو گايشاني پير روزگار فلاش دوربين مستعملش را براي گرفتن اخرين تصايشانر از دنيايم چكانده بود .منو به لرزه در اورد

اولين مسافر از دور بهم نزدیک میشد..چشماهیم سو نداشت نمیتوانستم بفهمم کی هست...

با صورتي سفيدتر از گچ بود كه عرق ريزان و لرزان در حالي نای راه رفتن نداشت به مرداب پا گذاشت ......بله سعید بود..
مسافر بعدي دختر خانم لاغر اندام بود كه لرزان و رنگ پريده به همراه دختری دیگربه دنياي مرداب رسيدند .......مهشاد و هدا..
مسافر بعدي بانو خاتون او هم شديداً مضطرب
اخرین نفر رایان..

مسافران اصلي بالاخره از راه رسيدند رایان و سعید و بانو مهشاد و خاتون .هدا..
دستهايم را محکم بهم فشردم ......
من با عجله از جا بلند شدم و به طرفشان رفتم
وقتي خودمو بغل خاتون راها کردم احساس میکردم هيچ‌گونه علايمي از حيات در من نماده بود
من چراغ قوه‌اي را كه هميشه در جيب نگاه مي‌داشت روشن كرد و نور اون را به داخل چشمهاي زيباي همسفران عشق انداختم چشمهايشان مثل پنجره‌ي باز قصري بودند كه به نظر مي‌رسيد كسي از اون پنجره گريخته باشد.


تا اون وقت هيچگاه خودمو را اينقدر به حماقت نزده بود..گریه سر دادم.....
خودم هم در اين مرداب وحشت ....شبحي سرگردانی بودم
و ديگر جاني برايم باقي نمانده بود....

قامت رعنا و كشيده رایان همچون معشوقه‌هاي اساطيري ونوس به من ارامش میداد...

دیگر نمیترسیدم...


30:


31:

" هوالقریب ..

"


وقت گذشته بود ؛
انگار همین دیروز بود که سحربانو برای پیداکردن مرهمی ، شبانه دامنه ی کوه را می کاوید ..


و امروز دیگر سعید بهبودی کامل خود را به دست آورده بودند ..


سحربانو هنوز هم اما غرق اندیشه های خود بود و باخود به همه ی لحظه هایی می اندیشید که گذشته هست ..


گاه وقت اون چنان به شتاب می گذرد که عقربه ها جای می مانند
و گاه اونقدر در رکود می ماند، که گویی ثانیه شمار این صفحه ی کاغذی، ساعت شمار می شود ..

هنوز هم خاطره ی تلخ اتفاقات اوفتاده در ذهن ها باقی بود ..
اتفاقاتی که تنها به رفتن مجنون ختم نمی شد ..
و حالا دیگر به خاطر آوردن لحظه هایی که نبودن بانو خاتون و ریحان بانو را به همراه آورده بود ..
سنگینی خاصی به هراس ها بخشیده بود ..


هرچند که فرسنگ ها از اون دشت فاصله گرفته بودند ..

برنامه بود تصمیم بزرگی گرفته شود .. رایان همه را جمع کرده بود ..
مهشاد بانو هنوز به پنجمین نامه ی حوا خیره شده بود ،
و هیچ کس نمی دانست پس از سومین نامه چه شد که مهشاد بانو به سکوت رسید ..
حتی کنجکاوی های سعید هم نتوانسته بود این سکوت را بشکند ..


هنوز صحبت آغاز نشده بود که سایه ای بانو هُدا را متوجه خود ساخت ..

وقتی سایه ها نزدیک شدند ، سعید ، امیر را شناخت ..


خوشحالی در چشم ها سیال شد ،
از روز نخست پس از هبوط هیچ کس خبری از امیر نداشت ..


و نمی دانستند که او چگونه از جمع جای مانده هست ..


رایان در سکوت ، به همراه امیر می اندیشید ،
احساس می کرد او را بارها دیده هست ..
هرچه نزدیک تر می آمدند این حس در او قوت بیشتری می گرفت ؛
شاید او همان فردی بود که اون شب در دشت ...




---

: گاه فکر می کنم قلم در دست هایم مانند قطاری هست که تنها در ریل خود به حرکت در می آید ..


حس می کنم سوزن بانی باید باشد که این ریل را به مسیر بر گرداند ..

به پیشنهاد دوستان ، ساده تر ، روان تر و کوتاه تر خواهم نوشت ،
اما مطمئن نیستم در این شیوه ی نگارش ( مختصرنویسی) توفیقی داشته باشم ..


اگر قطار سطرهایم از ریل برون افتاد ، بر مجنون ببخشایید ..
: نمی دانم چرا میانه ی این داستان از قلم افتاده بودید ..


نمی دانم کجا ..

کی آمدید و چگونه فراموش شدید ..

اما موقعيتی هست برای پیداشدن ..


پس قلم از اون شما در امتداد ماجرا ..
نوشته اصلي بوسيله Archimonde
: برخی نگاه ها ، مانند برخی سپاس ها ، اونقدر با خود سخن به همراه دارند
که بتوانی ساعت ها و ساعت ها در فرمودگوهای به زبان ناآمده ی اون شریک شوی ..!
حتی اگر تاکنون هیچ مُبتدایی برای سخن ها نبوده باشد ..


احتراما شما را وارد داستان کردیم ، به عنوان همراه امیر ..


فکر می کنم هیجان گمگشته ی داستان به قلم شما باز خواهد گشت ..



اونقدر که شاید حتی فراموجودی هم ایجاد شود..

:)

سپاس ..


32:

برای بودن کمی دیر هست ...
مانند کسی که نیستی در میان واژه ها، آزارت خواهد داد
رهگذر باشی بهتر هست

یا حق!!


50 out of 100 based on 55 user ratings 130 reviews