در پناه نگاه تو | شهريار.ب


در پناه نگاه تو | شهريار.ب



در پناه نگاه تو | شهريار.ب
با سلام.....

توضيح خاصي راجع بهش ندارم....

فقط برداشتي آزاد از يك موضوع واقعي است كه در زمان خدمت سربازي شاهدش بودم و به نوعي خودم هم داخل قصه بودم....همين....
با تشكر از عزيزاني كه وقت ميذارند و ميخونند.....


تقديم به آجي گل و نازنينم...ن عزيز


در پناه نگاه تو | شهريار.ب

فقط عزيزان فراموش نكنند توي اين موضوع پستي نزنند و اگه هر نظر يا بحثي بود در تاپيك نقد رمانهاي اين بخش مطرح كنيد...ممنون




شیزوفرنی!!...

1:

محسن با ناراحتي نگاهي به احمد دوستش انداخت و با عصبانيت فرمود: حالا كي فرمود زود زنگ بزني خونه و به اونا خبر بدي...مگه بار اولمه زخمي شدم...اصلا مگه اين چيه......
احمد هم نيشخندي زد و فرمود: از اون لب گزيدنت معلومه هيچي نيست قربان...حالا مگه چي شده...خودت يه زنگ بزن خونه و بگو چيزي نيست...فقط قربونت برم محسن جون وقت خداحافظي اين نامزد عقد كرده ما رو هم بگو بياد و دو كلمه حرف بزن و گوشي رو بده من و خودت برو اطاق دكتر نخود سياه جمع كن.....
محسن هم با عصبانيت دستمال خوني دستش رو به طرف احمد كه داشت فرار ميكرد پرت كرد كه يهو در اطاق نزديكشون باز شد و پرستاري بيرون اومد و با جاخالي احمد دستمال خوني به صورت پرستار خورد.......
محسن از خجالت رنگش سرخ شد و اصلا زخمش يادش رفت و در حالي كه سرش رو پايين انداخته بود فرمود: ببخشيد خانم پرستار...واقعا شرمنده عذر ميخوام...از شرمندگي نميدونم چي بگم ببخشيد...
پرستار هم دستمال رو با اون داد و نگاهي به دستهاش كه خوني شده بود انداخت و عينكش رو برداشت و لكه هاي خون روش رو با دستمال جيبش پاك كرد و فرمود: مهم نيست پيش اومد ديگه...شما بفرماييد برين تو دكتر منتظرتونه.....بعد بطرف دستشايشاني براه افتاد دست و صورتش رو بشوره و پاك كنه....
سپس رفتن او محسن با عصبانيت تمام بطرف احمد رفت و احمد هم دو سه قدم عقب رفت و فرمود: مگه نشنيدي خانم پرستار چي امر فرمودن شما برين دكتر منتظرتونه؟
محسن هم لبخندي زد و فرمود: بهم ميرسيم آقا احمد مياي راحله رو ببيني...اصلا به راحله و مامان و همه ميگم همه اش بخاطر بي احتياطي تو اين وضع پيش اومد....
احمد هم فرمود: محسني...داداشي....
محسن فرمود: زهر مار هيچي نگو...داغ ديدنش رو ميذارم دلت.....
احمد هم با ناراحتي فرمود: اي خدا چه غلطي كرديم...بابا عقد كرديم اون ديگه زنمه آي ايها الناس يكي به داد دل من برسه از دست اين مادر و پسر آخه حتي نميتونم برم عزيز دلم رو ببينم...آي پدرت بسوزه بي پولي....
آقاي محترم شما كه هنوز اينجايين فرمودم بهتون برين تو دكتر منتظرتونه.....
احمد هم نگاهي به پرستار انداخت و فرمود: منم دارم بهش ميگم خانم پرستار ولي انگار ميترسه بره تو.....
محسن هم نگاهي به اون انداخت و نگاهي هم به پرستار انداخت و فرمود: چشم خانم پرستار آلان ميرم...بازم بابت اتفاقي كه افتاد عذر ميخوام.....
بعد چند ضربه به در اطاق زد و داخل شد....
دكتر مشغول بخيه كردن دست محسن بود كه در اثر از كوه افتادن زخمي شده بود كه محسن با ديدن ورود پرستاري كه دستمال به صورتش پرتاب كرده بود تايشان دلش فرمود: بخشكي شانس تو ديگه چرا اومدي آبرو حيثيتمون رو ببري چه غلطي كردم...بخور نوش جونت محسن خان چند بار فرمودم چيزي پرت نكن واسه اين شوهر خواهر عزيزت.....بعد سرش رو پايين انداخت و خودش رو به كوچه علي چپ زد متوجه ورود اون نشده....
دكتر نخ بخيه رو گره زد و اضافه هاي اون رو قيچي كرد و فرمود: ...چي شده خانم پرستار...اون خونها چيه رايشان مقنعه تون ...


ندای ایران
خون دماغ شدين از گرما.....
كه در همين موقع تلفن زنگ زد و دكتر تلفن رو برداشت و مشغول صحبت شد....خوبي مامان گلم....منم خوبم...شهره هم اينجا هست گوشي.....
بعد به پرستار نگاه كرد و اونم رفت گوشي رو گرفت و مشغول صحبت شد...
دكتر هم نگاهي به محسن انداخت و فرمود: ببخشيد...گرگ بيابون بشي مادر نشي...صد ساله هم بشيم باز براشون همون بچه كوچيك هستيم و نگرانمون ميشن...مادرتون خبر دارن زخمي شدين....
محسن هم فرمود : خدا حفظشون كنه....


نقد و بررسی ندای ایران
آره يكي از دوستام بهشون اظهار داشته البته نمي خواستم بفهمن اينطوري فرمودم خودم برم خونه بهتره....
بعدش كمي آرامتر فرمود: با خانم پرستار نسبتي دارين؟
دكتر هم خنديد و فرمود: خواهرمه.....
محسن هم تايشان دلش فرمود واي چه بد....بعد فرمود: راستش اون خونهاي رايشان مقنعه خواهرتون هم دسته گل منه...و جريان رو براي دكتر تعريف كرد
با تمام شدم صحبت پرستار هم كه معلوم شسد اسمش شهره هست محسن فرمود: بازم عذر ميخوام شهره خانم...


داستان کوتاه مرد بی جان
براي خان داداشتون توضيح دادم چه گندي زدم....
اونم خنديد و فرمود: مهم نيست اتفاق بود ديگه....
دكتر هم بلند شد و فرمود : خيلي جالب بود چه اتفاقي....نگران شدم نكنه حالت بد شده باشه و خون دماغ شده باشي هوا هم امروز خيلي گرمه ....
بعد هنگام بيرون رفتن به شهره نگاه كرد و فرمود: زخمش رو پانسمان كن ديگه كاري نداره و به محسن نگاه كرد و فرمود: آمپول كزاز يادتون نره پانسمان تموم شد حتما همون وقت برين بزنيد....
محسن هم فرمود: چشم آقاي دكتر ممنون خيلي زحمت كشيدين......
دكتر هم فرمود: خواهش ميكنم انجام وظيفه هست....سپس اطاق بيرون رفت.....
شهره هم سيني وسايل پانسمان رو رايشان ميز كنار محسن گذاشت....
يك گاز هستريل بيرون آورد و رايشان زخم گذاشت و با باند مشغول پانسمان محل زخم شد....
محسن هم نگاهي بهش انداخت و فرمود: واقعا پاك شرمنده شدم امروز ببخشيد تو رو خدا....
شهره هم حين پانسمان زخم اون فرمود: فراموشش كنيد...اتفاق مهمي نبود پيش اومد ديگه...ديگه بهش فكر نكنيد خواهش ميكنم....و لبخندي زد.....
سپس پايان پانسمان شهره چند تا چسب رايشان باند زد و فرمود : هر روز پانسمانش رو عوض كنيد فقط فراموش نكنيد....
محسن هم فرمود: چشم حتما...دستتون درد نكنه زحمت كشيدين....
شهره هم سيني وسايل رو برداشت و فرمود: همون حرف داداشم انجام وظيفه هست...امري نيست...اميدوارم زود خوب شين پانسمان فراموشتون نشه هر روز عوضش كنيد عفونت نكنه زخمتون....
محسن هم بلند شد و فرمود: خيلي زحمت كشيدين حتما ...بازم ممنون و بازم شرمنده....
شهره جلايشان در برگشت و فرمود: مگه خواهش نكردم ديگه فراموشش كنيد...بعد لبخندي زد و بيرون رفت....
با بيرون رفتن اون احمد زود داخل اطاق اومد و فرمود: گاومون زاييد محسن جان...باز خيطي بالا آوردم....
محسن فرمود: اي خدا اين داماد چي بود انداختي تو دامن ما قربونت برم آخدا...پسر قحط بود...باز چه گندي زدي....
احمد هم سرش رو پايين انداخت و فرمود: راستش رو بگم....
محسن هم فرمود: نه دروغ بگو جون بكن....
ــ قول ميدي عصباني نشدي....
ــ فرمودم جون بكن بگو....
احمد هم نگاهي بهش كرد و سرش رو پايين انداخت و فرمود: جون داداش قول بده....باشه باشه ميگم...


هوشنگ مرادی‌کرمانی نامزد جایزه ادبی‌ هاینس کریستین آندرسون سال 2014
راستش ديدم موقعيت خوبيه و ديگه از اين موقعيتها گيرم نمياد زنگ زدم خونه تون و فرمودم احمد حالش زياد خوب نيست و نميتونه خودش حرف بزنه ...بعدش...بعدش يه كاري كردم راه بيافتن و بيان اينجا آلان تو راهن دارن ميان....
بعد دايشاند و بيرون رفت....
محسن هم خنديد و فرمود: خدا بگم چيكارت كنه مارمولك ...آي چه حالي ميده راحله نياد باهاشون آخ دلت ميسوزه....
بعد اون هم بيرون رفت .


زن
بعد رفت و آمپول كزاز زد و موقع بيرون رفتن از ساختمان بيمارستان مادرش و پدرش و دوتا خواهرش رو داداش كوچيكش رو ديد....
مادرش تا جلو اومد بغلش كرد و با گريه فرمود: چي شده الهي مادر قربونت بره....
محسن هم سپس سلام كردن به پدرش فرمود: بابا چيز مهمي نبود از كوه افتادم پايين يه زخم كوچيكه.....
احمد هم در اين موقع با يه نايلون حاايشان چند تا سانديس اومد و مودبانه سلام و عليك كرد و فرمود: كي اومدي بيرون داشتم مي اومدم....خوبين مادر جون شما چطور پدر جون سلامتيد....
پدر محسن هم فرمود: ممنون آقا احمد...تو زحمت انداختيم شما رو هم....
راحله هم چادرش رو درست كرد و فرمود: ممنون آقا احمد چرا زحمت كشيدين....
احمد هم كه با ديدن راحله قند تو دلش آب شده بود لبخندي زد و فرمود: اختيار داريد اين چه حرفيه...منو محسن داداشيم من كم زحمتش دادم....
بعد همگي راه افتادند و رفتند....


داستانی به زبان پارسی

2:

ساعتي سپس رفتن اونا شهره نگاهي به ساعت دستش انداخت و به اطاق پرستارها رفت و مانتو و مقنعه سفيدش رو بيرون آورد و مانتايشان خودش را پوشيد و نگاهي به مقنعه اش انداخت كه پايينش و چند نقطه ديگه اون خوني شده بود و با يادآوري چهره شرمگين و جذاب محسن لبخندي رايشان لبانش نشست و از شما چه پنهون لرزشي در دلش احساس كرد ولي خيلي سريع اونرو در درونش كشت و مقنعه را براي شستن تايشان كيفش گذاشت و بيرون رفت.
جلايشان درب اطاق دكتر برادرش شهرام منتظرش بود و با ديدن او فرمود: بريم آبجي خانم؟
شهره هم لبخندي زد و فرمود: بريم داداشي گلم خسته نباشي...آخ كه چه هواي گرميه امروز....
بعد با هم بيرون رفتند و به محوطه پاركينگ بيمارستان رفتند و سوار بنز آلبالايشاني رنگ شهرام شدند و به خانه رفتند.
فرداي اونروز نزديك ظهر شهره تايشان اطاق پانسمان بود كه با ديدن دوباره محسن و ديدن چند شاخه گل دستان او لبخندي زد و سلام اونرو جواب داد.
محسن دسته گل كوچك دستش را بطرف اون دراز كرد و فرمود: ببخشيد خانم وفا براي معذرت خواهي بخاطر اتفاق ديروزه ببخشد كه باز اسمش رو آوردم فرموده بودين ديگه فراموشش كنم فقط بخاطر عذرخواهي و تشكر بابت زحمتهاي ديروزتون خواهش ميكنم اين گلهاي ناقابل رو بپذيريد البته با يه مقنعه كه براتون آوردم ...


هيس...(آريو بتيس)
فقط خواهش ميكنم قبول كنيد و اصلا حرفي نزنيد...تمنا ميكنم...
بعد بسته كوچيكي كه روبان قرمزي دورش پيچيده بود رو سپس دسته گل به شهره داد.
شهره هم كه با ديدن دوباره محسن باز همون لرزش قلبش بسراغش اومده بود رنگش كمي قرمز شد و اونا رو از دست محسن گرفت و نگاهي به اتيكت پيراهن سبز سپاهي كه تن محسن بود انداخت و فرمود: اينا چه كاري بود آقاي موسايشان كار و وظيفه ام رو انجام دادم...به هر حال خيلي ممنون ...چه گلهاي زيبايي ...ببخشيد يه لحظه بشينيد برم يه پارچ آب بيارم و اينها رو بذارم توشون خراب نشن....
محسن فرمود: خواهش ميكنم قابل شما رو ندارن...اجازه بدين خودم آلان ميرم ميارم شما زحمت نكشيد.
بعد بيرون رفت و به احمد كه رايشان صندلي نشسته بود كمي اونطرفتر فرمود: بپر برو يه پارچ آب وردار بيار براي گلها زود بياي لفتش ندي جنگي.....
بعد منتظر شد و با بازگشت احمد فرمود: چه عجب يه كاري رو زود انجام دادي؟
احمد هم لبخند شيطنت آميزي رايشان لبانش نقش بست و فرمود: شما هميشه كاري كنيد بنده بيام منزل شما و همسر بانايشان گرامي خودم راحله جان رو ببينم منم هميشه اينطور تر و فرز در خدمتم قربان....
محسن هم لبخندي زد و اونرو از دستش گرفت و داخل اطاق رفت و گلهاي رايشان ميز رو برداشت و تايشان اون گذاشت و رايشان ميز گذاشت كه يك لحظه دستش درد گرفت و باعث شد لبانش رو گاز بگيره كه از چشمان تيز بين شهره از پشت عينكش پنهان نماند و فرمود: ببخشيد دستتون درد گرفت...هنوز درد داره....
محسن هم فرمود: نه...يه كوچولو تير كشيد يه دفعه....
شهره هم سيني وسايل پانسمان رو رايشان ميز گذاشت و فرمود: پيرهنتون رو در بيارين....
محسن هم پيراهن سبز تنش رو در آورد و شهره با ديدن تي شرت زيباي تن او لبخندي زد و فرمود: شما هم از اين لباسها ميپوشيد؟
محسن تايشان دلش فرمود نه عزيزم ولي بخاطر شما كل بازار رو ديروز زير و رو كردم تا اينو گير بيارم و بپوشم زير لباسم كه بفهميد منم سليقه ام بد نيست و اگه بتونم گاهي شيك پوش هم ميشم و بعد فرمود: راستش موقعيت كاري و خانوادگي ام كه اجازه نميده اينطوري پوشش بپوشم ولي شخصا خودم مشكلي با مد و لباسهاي اينطوري هم ندارم....
شهره هم در حالي كه مشغول باز كردن پانسمان قبلي بازايشان محسن بود فرمود: خوبه پس...همه اش فكر ميكردم پاسدارها كلا مخالف اينطور پوشش پوشيدن هايي هستند و كلا مخالف مد هستند....
محسن هم فرمود: اتفاقا من خودم شهره خانم...ببخشيد خانم موسايشان....
شهره زود ميان حرفش اومد و فرمود: اشكال نداره همون اسم كوچيك صدام كنيد آقا محسن....ادامه بدين....
محسن هم تايشان دلش فرمود مرسي عزيزم بعد ادامه داد: اتفاقا منم شهره خانم خيلي در اين رابطه با دوستان و همكاران گاهي بحث ميكنم و ميگم خدا خودش زيبا هست و دوستدار زيبايي ما هم كه بندگان ناچيز اون هستيم اين صفت رو داريم و دوستدار زيبايي و جمال هستيم...پيامبر عظيم الشان اسلام هم خيلي به مسلمين تاكيد ميكردند كه به ظاهرشون برسند و خودشون رو زيبا كنند و خود حضرت هميشه موهاي بلندشون و محاسنشون رو شانه ميكردند و عطر ميزدند و جامه زيبا و تميز بتن ميكردند و خيلي تاكيد داشتند مسلمانان هم از ايشان تبعيت كنند و خيال نكنند هر كس بظاهرش نرسه و به زيبايي اهميت نده با تقايشان تر هست...ببخشيد انگار دارم سخنراني ميكنم....
شهره هم فرمود: نه اتفاقا خيلي حرفهاي زيبا و قشنگي بيان كردين چه خوب ميشد همه همين تفكر و نظرات زيباي شما رو داشتند...ببخشيد ميخوام زخمتون رو ضد عفوني كنم يه كم سوزش داره....
سپس ضد عفوني كردن محل زخم و بخيه ها با پنبه و پنس اونرو پاك كرد و باند هستريلي از داخل جلدش بيرون آورد و رايشان زخم گذاشت و با باند مشغول پانسمان شد و فرمود: ولي متاسفانه تعدادي از همكارانتون رو كه گاها ميبينم اصلا توجهي به اين حرفها ندارند و اصلا به ظاهرشون اهميت نميدن و دردش اينه كه خيال ميكنند به قول شما و به فرموده پيامبر تقايشان و دينشون اينطوري بيشتر ميشه...بعد دوتا چسب رايشان پانسمان دست او زد و وسايل دستش رو تايشان سيني گذاشت....
در همين موقع شهرام برادر شهره يا همون آقاي دكتر هم با دو تا سانديس تايشان دستانش وارد اطاق شد و محسن بلند شد و سلام كرد و سپس احوالپرسي كوچكي شهرام با اصرار زياد سپس اينكه سانديسي رو به شهره داد مال خودش را به محسن داد و بيرون رفت و بعد با يك سانديس ديگه تايشان دستش برگشت .
با ديدن شاخه هاي گل تايشان پارچ رايشان ميز شهره فرمود: آقاي موسايشان زحمت كشيدين و اينها رو آوردن و زحمت كشيسدن يه مقنعه سفيد هم گرفتن و برام آوردن....
محسن هم فرمود: ديگه تو رو خدا بيشتر از اين خجالتم ندين قابلتون رو اصلا نداشت و همونطور كه عرض كردم بخاطر عذرخواهي اتفاق ديروز بود بعد دكمه هاي پيراهنش را بست و سپس خوردن سانديس از شهرام تشكر كرد و از رايشان صندلي بلند شد و سپس شهره و شهرام تشكر و خداحافظي كرد و بيرون رفت....
احمد هم تايشان محوطه بيمارستان بهش فرمود: جون داداشي يه كاري بكن من و راحله امروز بتونيم بريم سينما و گشتي بزنيم تا يه سري اخبار دسته اول راجع به خانم و آقاي وفا بهت بگم...تا قول ندي هيچي نميگم بگم اولش اول يه قول مردونه بعد اخبار....
محسن هم بهش فرمود: باشه مارمولك بگو ولي اگه اخبارت الكي و من در آوردي باشه سينما و گشت و گذارتون رو كوفتت ميكنم و خودم هم باهاتون ميام حالا بگو....
احمد هم لبخند شيطنت آميز هميشگي اش رايشان لبانش نشست و فرمود: سركار خانم پرستار شهره وفا 21 سالشونه...مجرد هستن...نامزد و از اين حرفها هم ندارن...بغير از اينجا تايشان مطب شخصي برادرشون شهرام خان هم كار ميكنن كه آدرس مطب دكتر هم اتفاقا چهار خيابون بالاتر از خودتونه و سركار شهره خانم سه روز در هفته سپس ظهرها اونجا تشريف دارند و كارهاي پانسمان و تزريقات و از اين حرفها رو انجام ميدن....
محسن احمد رو بغل كرد و خواست بلندش كنه كه با فرمودن يه آخ زود گذاشتش زمين و به جاش سرش رو گرفت و يه ماچ محكم از صورتش كرد...بعد دست تايشان جيبش كرد و چند تا اسكناس درشت بيرون آورد و به احمد داد و فرمود: برين بيرون مهمون من مارمولك...فقط بگو اين همه اخبار رو از كجا به اين سرعت بدست آوردي....
احمد هم كه از خوشحالي رايشان پاش بند نبود فرمود: راحله عزيزم پولش رو هم خان داداش دادن امشب چلو كباب مهمون من به حساب داداش...جون داداش سورمون رو تكميل كن و كاري كن بتونيم شام بيرون بخوريم و دير برگرديم خونه تا بگم....
بعد با باشه فرمودن محسن ادامه داد: عرضم به حضور انورتون كه مسئول كارگزيني بيمارستان يكي از اقوام دور ما هستن كه خيلي هم فضول باشي تشريفات دارند و جوك و بوك همه پرسنل بيمارستان رو از مادر اونا هم بهتر ميدونه يه نوك پا رفتم پيشش و همه اخبار رو از ايشون گرفتم....
بعد پولها را بوسيد و فرمود: خدا بده بركت اينم سور و سات امشبمون شرمنده و خجالت راحله خانم نشيم...بعد پولها را تو جيب شلوارش گرفت و با حالتي جدي فرمود: داداش جون احمد گلوت پيشش گير كرده واقعا...فكر همه جاش رو كردي فدات شم...اون يه كمي بدت نياد ولي به تيپ خانواده نميخوره...البته بگم دختر خيلي پاك و بدون مشكليه و فاميلمون كاملا تاييدش كردن و فرمودن خيلي سنگين و با وقار و با متانته و اصلا هيچ موردي تايشان اين دو سه سالي كه مشغول كاره نداشته ...فقط...فقط يه كم خانواده شون سطح بالا هستن البته پدرشون فوت كردن و فقط شهرام و مادرشون و همين شهره خانم با هم زندگي ميكنند البته شهرام خان ازدواج كردن و همسر ايشون هم باهاشون زندگي ميكنه....
محسن هم كه با حرفهاي احمد به فكر عميقي فرو رفته بود نگاهي بهش كرد و فرمود: همه مشكل هم همينه...يعني مشكل بزرگ من بدبخت دوتا هست...اول خانواده خودم رو بايد بهزار مكافات راضي كنم مامانم رو كه ميشناسي نميتونم حتي بهش بگم اسمش شهره هست و اول بايد بگم اسمش چيزي ديگه هست و تو شناسنامه اينه كه مطمئنم بايد يه اسم جديد روش بذاريم تو خونه واسه صدا زدنش...همه بكنار چطور خانواده اون رو راضي كنم كه دختر دسته گلشون رو بدن به من ...ولش كن اصلا تو فكرش نرم حالا.....
احمد هم با ديدن وضع اون فرمود: درست ميشه انشاا...

داداش غمش رو نخور مگه داداشيت مرده ...چون داداش تا آخرش باهاتم و هر كاري از دستم بر بياد كوتاهي نميكنم جون داداش ...يه طوري راست و ريستش ميكنيم به اميد خدا...تو فكرش نرو حالا اول راهي هنوز شاداماد.....
بعد جلايشان بيمارستان هر دو سوار پاترولي كه گوشه خيابون پارك شده بود شدند و براه افتادند و رفتند.
سپس شيفت كاري شهرام هم كه جلايشان اطاقشمنتظر شهره بود با ديدن اون با دسته گل كوچك تايشان دستانش لبخندي زد و فرمود: ميخواي بياريش خونه...انگاري برات خيلي عزيزه نه...راستش رو بگو سرت رو بلند كن چشماي قشنگت رو داداشي ببينه...
بعد با ديدن چشمان عسلي راحله پشت عينك ظريف رايشان چشمانش خنديد و فرمود: پس حدسم درست بود اين آقا محسن ما تونسته جايي براي خودش تايشان قلب خوشگل اين آبجي ما دست و پا كنه....
در محوطه بيمارستان هم در حالي كه داشتند بطرف پاركينگ ميرفتند شهره فرمود: نظرت راجع بهش چيه داداش؟
شهرام هم كيف دستش رو جابجا كرد و به دست ديگرش داد و فرمود: مگه حرفي زده چيزي فرموده؟
شهره هم زود فرمود: نه همينطوري پرسيدم چيزي نشده هنوز.....
شهرام هم درب ماشين رو باز كرد و كيفش رو داخل ماشين گذاشت و دستانش را رايشان سقف ماشين گرفت و به شهره نگاه كرد و فرمود: هنوز...به نظرت بعدا ممكنه اتفاق خاصي بيافته و حرف و مرفي از خواستگاري و اينجور چيزها وسط بياد؟
شهره هم كه با شهرام خيلي صميمي بود و قبل از اينكه خواهر و برادر همديگه باشند باهم دوستان خيلي خوب و نزديك و صميمي بودند درب ماشين رو باز كرد و فرمود: با نگاههاي محسن بعيد نيست...و سوار ماشين شد....
شهرام هم سوار شد و درب ماشين رو بست و فرمود: خوب وقتي سركار خانم محسن خطابش ميكني يعني اينكه انگار اون كاملا نظرت رو به خودش جلب كرده درسته و ماشين رو روشن كرد و سپس عقب و جلو كردن اون و خارج شدن از پاركينگ براه افتاد...
شهرام سپس خارج شدن از بيمارستان نگاهي به چهره شهره كه خيلي تو فكر رفته بود انداخت و فرمود: جواب داداشي رو ندادي گلم...نظرت رو انگار خيلي جلب كرده درسته.
شهره هم حرفي نزد و فقط سرش رو به نشانه تاييد تكون داد و باز به محسن فكر كرد.
جلايشان در حياط خونه شون شهره از ماشين پياده شد و قبل از پياده شدن فرمود: شهرام...از اين ماجرا چيزي به مامان و مژده جون نگو فعلا....
شهرام هم پياده شد و كيفش رو برداشت و درب ماشين رو قفل كرد و فرمود: لازم به فرمودن نبود عزيز داداش خودم هم چيزي نميفرمودم...خيالت راحت باشه عزيز دلم....
شهره هم نگاه محبت آميزي به اون انداخت و فرمود: تو بهترين داداش دنيايي فدات شم...خيلي دوست دارم....
شهرام هم سر شهره رو چند لحظه رايشان سينه اش گذاشت و بوسه اي به سرش زد و فرمود: منم همينطور عزيز دل داداش ...

تو هم بهترين خواهر دنيايي .....
آهاي خواهر و برادر احساساتي بپاين تو كوچه هستين ها....اينو مژده همسر شهرام كه همون لحظه درب حياط رو باز كرد بهشون فرمود و ادامه داد: خواهر و برادر عزيز دل من خسته نباشين...الهي مژده فداي دوتاتون بشه....
شهره هم داخل حياط شد و مژده رو محكم بغل كرد و اونرو چند بار بوسيد و فرمود: الهي من يكي قربون تو زن داداش گل و مهربون خودم برم نميدونم چيه اينروزها خيلي دلم برات تنگ ميشه....
مژده هم سپس بوسيدن او از بغل اون جدا شد و سرش رو رايشان سينه شهرام گذاشت و فرمود: خسته نباشي عشق من...
شهرام هم اونرو بوسيد و فرمود: مرسي عزيزم تو هم همينطور....
در همين موقع مادر شهره و شهرام هم به جمعشون اضافه شد و بدون هيچ حرف و مقدمه اي فرمود: سوپرايز مخصوص و غافلگيري از نوع سوم: دارم مادر بزرگ ميشم....
شهره جيغ كوتاهي كشيد و دوباره مژده رو بغل كرد و فرمود: واي خداي من...يعني دارم عمه ميشم....
شهرام هم با خوشحال هر دايشان اونا رو بغل كرد .

فرمود: البته منو نتونستين غافلگير كنين خانم مهدايشان زودتر از اينكه شما باخبر بشين نتيجه آزمايش رو تلفني بهم فرموده بود....
مژده هم سرش رو بلند كرد و با چشمان خيس اشك نگاهش كرد و فرمود: خيلي بد جنسي عشق من كسي بهت فرموده بود....
شهرام هم محكم بغلش كرد و فرمود: آره چند بار عالي مرحمت فرمودين و بهم فرمودين....
مادرش هم فرمود: ولش كن دخترم تلافقيش رو سرش در مياريم بذار يه جا گيرش بياريم من ميدونم و اين.....
بعد همگي با هم بگو بخند به داخل خونه رفتند

3:

دوستان عزيز ببخشيد چند وقتي حالم اصلا مساعد نبود و نميتونستم چيزي بنايشانسم و آلانم باز حال چندان مساعدي ندارم ولي ادامه ميدم داستان رو.....
*
*

محسن شب به خونه رفت و سپس خوردن شام خودش بلند شد و بشقابها رو از رايشان ميز آشپزخونه جمع كرد و يه چاي براي خودش ريخت و به سر جاش برگشت و چنان غرق در افكار خودش بود كه متوجه حضور مادرش در آشپزخانه نشد..
مادرش صندلي روبرايشان اون رو پشت ميز غذاخوري عقب كشيد و روبرايشان اون نشست و فرمود: محسن...محسن جان...
محسن با صداي مادرش به خودش اومد و با دستپاچگي فرمود: جانم مامان...ببخشيد تو فكر بودم...
مادرش نگاهش كرد و فرمود: اون چه فكريه كه تا اين حد تو رو در خودش غرق كرده پسرم...نميخواي براي مادر بگي...
محسن هم پيش خودش فكر كرد كه بهترين وقته كه يه طوري موضوع رو به مادرش بگه...سپس كلي مقدمه چيني سر آخر موضوع شهره رو اينكه چطور باهاش آشنا شده رو به مادرش فرمود...
مادرش هم با خوشحالي دست او را بين دستانش گرفت و فرمود: خوب مباركه پسرم مباركه...ديگه داشت كم كم دير ميشد ...البته خودم چند تا دختر مومن و محجبه و خيلي خوب از بين دخترايي كه ميان قراعت قراون و هيئت برات زير سر داشتم و ميخواستم باهات حرف بزنم حالا كه خودت يكي رو انتخاب كردي چه بهتر...خوب بگو ببينم عزيز دلم چطور دختريه خانواده اش كين چطوري اند...
محسن هم چايش رو برداشت و جرعه اي از اون خورد و فرمود: هنوز خيلي زياد نميشناسمش مامان بذاريد خوب راجع بهش پرس و جو كنم بعدا همه چيز رو بهتون ميگم...
مادرش هم فرمود: خوب اسمش چيه...اينو كه ديگه ميدوني...
محسن هم چايش را تمام كرد و فرمود: فكر كنم فاطمه باشه مامان...
مادرش هم لبخندي زد و فرمود: به به مادر چه اسم زيبايي داري انشاا...

كه غير از اسمش چيزهايي ديگه اش هم مثل بانو فاطمه زهرا باشه قربونش برم...
سپس كمي حرف زدن با مادرش محسن بلند شد و به اطاقش رفت و رايشان تختش دراز كشيد و تايشان فكر شهره رفت و با تصور چهره اون لبخندي رايشان لبانش نقش بست و تايشان تصورات شيرين خودش و آينده اي كه ميتونن با هم داشته باشند غرق شد...
...
شهره هم سپس شستن ظرفها دستانش را خشك كرد و يك ليوان چاي براي خودش ريخت و به اطاقش رفت.
تايشان اطاقش هديه اي كه محسن برايش گرفته بود يعني همون مقنعه رو از داخل كيفش بيرون آورد و به دقت كادايشان اون رو باز كرد كه خراب نشه بعد مقنعه سفيد رو بيرون آورد و اونو رايشان سرش كرد و بلند شد تايشان آينه نگاهي به خودش انداخت و لبخندي زد و اونو بيرون آورد و به دقت تا زد و در دراور ميز توالتش گذاشت و سپس خوردن چايش اون هم رايشان تختش دراز كشيد و او هم مثل محسن به رايشانايي شيرين فرو رفت.
...
روز بعد حوالي عصر محسن بالاخره سپس پرس و جايشان زياد مطب دكتر شهرام وفا برادر شهره رو پيدا كرد و جلايشان پله ها نقس عميقي كشيد و دستي به سر و رايشانش كشيد و از پله ها بالا رفت در مطب باز بود و اون هم داخل شد .
شهره كه رايشان صندلي كنار منشي نشسته بود با ديدن اون يك لحظه متعجب شد و بعد با خوشحالي بلند شد و جلو رفت و سلام محسن را جواب داد .
محسن هم فرمود: ببخشيد اينجا هم باز مزاحمتون ميشم داشتم رد ميشدم با ديدن تابلايشان مطب برادرتون فرمودم بيام اينجا پانسمان دستم رو عوض كنم...نميدونستم شما هم اينجا هستيد؟
شهره هم جواب داد: خيلي خوش اومدين من سپس ظهرهايي كه شيفت نيستم ميام اينجا...ببخشيد بفرماييد...
بعد محسن رو به اطاق پانسمان و تزريقات راهنمايي كرد و برگشت به منشي فرمود: زهره جان زحمت بكش يه دوتا آب ميوه خنك بگو بيارن...
منشي هم فرمود: چي بگم بيارن شهره خانم آب طالبي خوبه...
شهره هم فرمود: آره همون خوبه مرسي...بعد به داخل اطاق پانسمان برگشت و فرمود: بابت مقنعه تون ممنون خيلي قشنگه...
محسن هم لبخندي زد و فرمود: خواهش ميكنم متوجه شدم اونو پوشيدين...
شهره هم در حالي كه داشت وسايل پانسمان را رايشان سيني ميگذاشت فرمود: چطوري متوجه شدين همونه...
محسن هم نگاهش كرد و فرمود: آخه خودم سفارشي فرمودم لبه هاش رو اونطور گلدوزي كنند...
شهره هم سيني پانسمان را رايشان ميز كنار محسن گذاشت و فرمود: جالبه...بيشتر باعث تعجبم شدين معمولا آقايون زياد به اين چيزها دقت نميكنن بخصوص كه پاسدار هم باشند...ببخشيد پيراهنتون رو در بياريد...
در اين موقع شهرام برادر شهره هم كه براي كاري بيرون رفته بود وارد مطلب شد و از جلايشان در اطاق پانسمان رد شد و با ديدن محسن وارد اطاق شد...محسن هم زود بلند شد و سلام كرد...
شهرام هم با او دست داد و فرمود: به به دلاور ميدان جنگ چطورين محسن خان...درست خاطرم مونده...
محسن هم فرمود: بله آقاي دكتر ببخشيد اينجا هم مزاحمتون ميشم...
شهرام هم فرمود: ديگه اينجا دكتر دكتر نكن همون شهرام صدام بزن راحت ترم...خوب با اجازه تون...كمك نميخواي آبجي...
شهره هم فرمود: نه داداش شما بفرمايين...
شهرام هم هنگام رفتن وقتي ميخواست برگرده چشمكي به شهره زد و فرمود: من تايشان اطاقم كاري داشتي بهم بگو...
شهره هم سپس رفتن برادرش پانسمان قبلي دست محسن را باز كرد و تايشان سطل انداخت و بعد دوباره بازايشان اون رو پانسمان كرد و چسب آخرش رو زد كه پسركي با سيني حاايشان دوتا آب طالبي داخل شد و شهره اون رو از دستش گرفت و به محسن تعارف كرد...
محسن هم فرمود: شرمنده كردين...
شهره زود فرمود: اينجا ديگه شهره صدام كنين لطفا آقا محسن...
محسن هم كه تايشان دلش داشت از خوشحالي پر در مي آورد يكي از ليوانها رو برداشت و فرمود: واقعا شرمنده كردين شهره خانم...
شهره هم ليوان آب طالبي رو برداشت و رايشان صندلي كنار ميز روبرايشان اون نشست و فرمود: خواهش ميكنم نوش جان...
محسن هم تايشان دلش با خودش فرمود بهترين موقعيته پسر يه جوري سر صحبت رو باز كن و يه چيزي بگو ...سپس خوردن ليوانش اون رو تايشان سيني گذاشت و فرمود: دستتون درد نكنه شهره خانم...و سپس جواب شهره فرمود: ببخشيد شهره خانم...حقيقتش...نميدونم چطور بگم...

دست و پام رو گم كردم...راستش...راستش تا حالا اينجور وضعيتي نبودم با دختر خانمي...
شهره هم لبخندي زد و به كمكش رفت و فرمود: يه نفس عميق بكشين و راحت حرفتون رو بزنيد...ميخوايد موضوعي رو بهم بگين...
محسن هم كه رنگش سرخ شده بود فرمود: راستش ميخواستم يه موضوعي رو بهتون بگم ولي نميدونم چطور عنوانش كنم...
شهره بلند شد و فرمود: ميخواين بريم تو پارك روبرايشان مطلب كمي قدم بزنيم و شما حرفتون رو بزنيد...
محسن هم با خوشحالي بلند شد و فرمود: خيلي ممنون اينطوري خيلي بهتر ميشه مزاحمتون كه نميشم...
شهره هم فرمود: نه خواهش ميكنم كمي استقامت كنيد من به داداش بگم و مانتو و مقنعه ام رو عوض كنم بيام...
بعد شهره سيني رو برداشت و رفت رايشان ميز منشي گذاشت و به طرف اطاق شهرام رفت و موضوع رو بهش فرمود اونم فرمود: چقدر سريع دست بكار شده اين محسن خان...بريد خوش بگذره آبجي كوچولايشان خوشگل خودم...هر چيزي كه لازمه بدوني ازش بپرس...
شهره هم فرمود: چشم خان داداش گل خودم ...بعد مانتو اش رو عوض كرد و روسري زيبايي سرش كرد و كيفش را رايشان شانه اش انداخت و بطرف محسن رفت...
بعد باهم بيرون رفتند و به اونطرف خيابون رفتند و كمي جلوتر يه پارك بود و قدم زنان وارد پارك شدند...
محسن كه كمي فضا براش راحت تر شده بود فرمود: خيلي ممنون شهره خانم حقيقتش اونجا فكر نكنم بتونستم حرفي بزنم اينطوري خيلي بهتر شد به موقع به كمكم اومدين نميدونم چطور تشكر كنم...
شهره هم فرمود: خودم هم نياز به كمي پياده رايشان و قدم زدن داشتم ...نمي خواين حرفتون رو بزنيد...
محسن هم نفس عميقي كشيد و فرمود: راستش براي اولين باره دارم كنار دخترخانمي راه ميرم و ميخوام حرف بزنم اينطوري شايد راحت تر درك كنيد چه حالي دارم و چقدر اينكار برام سخته...مشكل اينه كه نميدونم چطوري شروع كنم مطلب رو...
شهره هم نگاهي به چهره سرخ شده اون انداخت و لبخندي زد و فرمود: بذارين باز به كمكتون بيام انگار احتياج به كمك دارين دوباره...كاملا درك ميكنم حرفهايي كه زدين رو و برام تعجب انگيز نيست اين حالتون بذارين خودم كمكتون كنم...
بعد دوباره نگاهي بهش انداخت و فرمود: موضوع در ارتباط با منه ديگه درسته...خوب با شناختي كه از شما دارم حدس زدن اينكه ميخوايد چي بگين بهم راحته ميخواين ازم درخواست ازدواج كنيد درسته...
محسن هم سرش رو پايين انداخت و فرمود: البته جسارتم رو ببخشيد ميدونم شايد در اون حدي نباشم كه چنين تقاضايي ازتون بكنم ولي راستش...راستش وقتي ديدمتون و با اتفاقات بعدش براي اولين بار بود احساس متفاوتي داشتم چطور بگم احساس كردم كسي كه دنبالش ميگردم رو پيدا كردم ...
شهره با حرفهاي اون نفس راحتي كشيد و تايشان دلش فرمود الهي قربون اون چهره سرخ شده ات برم عزيز دلم منم همينطور منم احساس قشنگي پيدا كردم با ديدنت راحت حرفت رو بزن فدات شم...بعد به اون فرمود: خواهش ميكنم راحت حرفتون رو بزنيد براي اينكه راحت باشيد راستش منم همين احساس رو راجع به شما داشتم و منم ازتون خوشم اومد پس ديگه حالا كه از دل منم باخبر شدين راحت باشين...
محسن در حالي كه ديگه واقعا داشت از خوشي تايشان آسمونها پرواز ميكرد تايشان دلش فرمود: الهي محسن فدات بشه فداي اين مهربونيت و راحتي ات بشمببخش ميخواد شوهر دست و پا چلفتي مثل من گيرت بياد ولي قول ميدم زود زود بشم اوني كه تو ميخواي عزيز دلم...
بعد فرمود: ميخواين بشينيم اينجا...بعد با هم رايشان يك صندلي زير سايه بيد مجنوني نشستند و محسن شروع به حرف زدن كرد و كمي از وضعيت خودش و خانواده اش براي شهره حرف زد و شهره هم بدقت به حرفهاش گوش ميداد

4:

ما بین تایپ نباید پست بدین

5:

با عرض پوزش از عزيزان بخاطر وقفه طولاني مدتي كه تايشان داستان افتاد ببخشيد ديگه محروم بودم دست خودم نبود با اجازه ادامه اش ميدم....


محسن سپس كمي حرف زدن و تشريح كردن وضعيت خودش و خانواده اش براي شهره دلش رو به دريا زد و سرش رو بلند كرد نگاهي به شهره كه آرام نشسته بود و به حرفهاش گوش ميداد انداخت و فرمود: ميدونم واقعيات خيلي سختيه ولي متاسفانه اين وضعيت زندگي من و خانواده ام هست ميدونم خيلي براتون سخته بخوايد خودتون رو باهاش وقف بدين و انتظار هم ندارم خيلي راحت قبول كنيد و حاضر بشين با اين محدوديتها و سختي ها كنار بياين البته من هم نهايت سعي و تلاشم رو ميكنم كمي محدوديتها رو تعديل تر كنم ولي خوب بايد يكي دو سالي پيش خانواده ام زندگي كنيم تا بعدا خونه مستقلي براي خودمون بگيريم كه اون وقت ديگه خيلي از سختي ها و محدوديتها خودبخود كنار ميرن ولي باز يه چيزهايي باقي ميمونن كه تحملشون براي دختر خانمي مثل شما كه تو محيط ديگه اي بزرگ شده سخته.....
شهره هم از چشمان محسن تمنا و خواهش قلبي اش رو ميديد كه نميتونست اونا رو بزبان بياره تايشان دلش فرمود: بميرم الهي تو چه جهنمي گير افتادي ولي نگران نباش نميدونم چي اينطور منو بهت وابسته ميكنه اين حجب و حياي معصومانه ات يا اون نگاههايي كه سرشار از عشقيه كه از به زبون آوردنشون عاجزي هر چي كه هست روحم رو بهت پيوند زده و چشم پوشي ازت رو غير ممكن ميكنه برام....بعد به چشمان محسن نگاه كرد و فرمود اگه قول ميدين كه فقط يك سال يا نهايتا دو سال با خانواده ات هستيم و بعد مستقل ميشيم من ميتونم يه جوري با اين محدوديتها و سختيهايي كه فرمودين كنار بيام....
محسن كه انگار به گوشهاش اعتماد نداشت فرمود چي فرمودين شهره خانم ميشه خواهش كنم يه بار ديگه تكرار كنيد حرفهاتون رو...
شهره هم تو دلش به اون خنديد و فرمود فدات بشم عزيزم باور نميكردي قبول كنم به اين راحتي....بعد دوباره حرفهاش رو تكرار كرد....
محسن كه نمي تونست به هيچ عنوان احساس خوشحالي بيش از حدش رو كنترل كنه دستهاش رو تايشان موهاي سرش فرو برد و نفس عميقي كشيد و واقعا حيران مونده بود چيكار كنه و چطور اين احساس شادي فوق العاده زيادش رو تخليه كنه و بي اختيار اشك شوق تايشان چشمهاش حلقه بست و بلند شد از سر جاش و دو سه قدمي جلو رفت و آروم اشكش رو پاك كرد و برگشت به شهره نگاه كرد و فرمود: باور كن نميدونم چي بگم شهره خانم جوابتون واقعا غافلگيرم كرد اصلا به هيچ وجه انتظار نداشتم بهمين راحتي همون بار اول كه بهتون همه چيز رو بگم قبول كنيد....
شهره هم لبخندي زد و فرمود: خوب اين يعني اينكه سركار آقا ميتونيد از اين لحظه به بعد منو شهره جون يا عزيزم خطاب كنيد البته اگه اين عزيزم فرمودن هم تايشان محدوديتهايي كه فرمودين برنامه نداشته باشه....
محسن هم لبخندي زد و فرمود : من حالا يه چيزي فرمودم نه ديگه در اين حد...خوب شما نمي خواين حرفي بزنيد خواسته هاتون رو بگين....
شهره هم فرمود: اول بگو سركار آقا تا كي ميخواي روبرايشان من وايسي بيا بشين سر جات...نه نه نشين برو دو تا بستي بگير بيار بخوريم بعد بشين....
محسن هم نگاهش كرد و تو دلش فرمود تو جون بخواه عزيز دلم محسن فدات شه اينقدر تو خانومي...بعد فرمود چشم شهره خانم....
شهره هم نگاش كرد و فرمود : با عرض معذرت شهره خانم و مرض آلان بهت چي فرمودم...ومنو برنامه بود چي صدا بزني....
محسن هم كه اولين بار تو زندگيش بود دختري تا اين حد صميميت باهاش حرف ميزد واقعا نمي دونست چي جواب بده هر كاري كرد بتونه كلمه عزيزم رو بزبون بياره انگار زبونش چسبيده بود سقف دهنش و نميتونست حرف بزنه و براي فرار از اين موقعيت بدي كه توش گير افتاده بود فرمود: باشه آلان ميرم ميگيرم و ميام ...و زود راه افتاد و رفت
تايشان راه با خودش فرمود گندت بزنن پسر همين اول گند زدي فرمودن عزيزم مگه كاري داره مگه واقعا عزيزترين كسي نيست كه تا اين لحظه دوستش داشتي بايد يه تعيير پايه ي تو خودت بدي اون كه خانومي كرد و اين همه شرط و شروط سخت و عجيب و غريب خانواده ات رو راحت پذيرفت بايد براش تو هم سنگ تموم بذاري و حداقل بشي اوني كه اون دوست داره....و اومد به خودش ديد همينطور سرش رو انداخته پايين داره ميره ايستاد و نگاهي به اطرافش انداخت و شهره رو ديد كه ميخنديد و با دست اشاره به جايي كرد و به اون سمت نگاه كرد متوجه منظور اون شد و بستي فروشي كنار پارك رو ديد و از خجالت سرش رو انداخت پايين و رفت سمتش...
از اونطرف شهره هم كه متوجه وضعيت روحي اون شده بود با خودش فرمود اي پسره دست و پا چلفتي خجالتي سر از بيابون در نياري يه وقت فدات شم....بعد تو فكر حرفهاي اون رفت و تصور كرد كه چه جايي قراره زندگي كنه يه چيزهايي از چند تن از همكارانش كه شوهران مذهبي داشتند شنيده بود كه مثلا نميتونن سر سفره خانوادگي كنار هم بشينن و يا تو يه ظرف غذا بخورند و از اين قبيل و با خودش فرمود هر چقدر هم سخت باشه نهايتش يك ساله سپس يكسال راضيش ميكنم جدا بشيم...
تايشان همين افكار بود كه محسن با بستي ها اومد و كنارش نشست و در حين خوردن فرمود: نفرمودين شما حرفي ندارين با خانواده تون نمي خواين مشورتي كنيد نظرشون رو بدونيد....
شهره هم فرمود: تايشان خونه ما هر كس تصميم گيري هاي زندگيش رو خودش انجام ميده البته از بقيه مشورت و نظر ميخواد ولي نهايتا خودشه كه تصميم ميگيره تو قضيه ازدواج هم مادرم و برادرم همه چيز رو به خودم سپردن و فرمودن هر كاري بخوام بكنم تصميمش با خودمه برادرم فقط يه پرس و جايشان خيلي ساده و معمولي راجع بهتون و خانواده تون انجام داده بود همين فرموده بودن خانواده خوبي هستن كسي ازشون بدي نديده و پسره هم پسر آقا و سربزيريه....بعد نگاش كرد و فرمود محسن تو از كي آقا و سربزير شدي من خبر ندارم.....
محسن هم نگاش كرد و فرمود: شما چقدر راحت هستين شهره خانم اجازه بدين ازم نخواين همين اول اونجوري صداتون كنم حقيقتش من اولين باره تو عمرم تا اين حد با دختري نرديك و صميمي برخورد ميكنم همه برخوردهاي من با دخترهاي فاميل خيلي رسمي و خشك بوده و تا آلان دختري رو به اسم كوچيك بدون فرمودن خانم صدا نكردم برام خيلي سخته نميخوام در مقابل اين همه لطف و محبت و خانومي شما براتون رل بازي كنم صداقت كامل كوچكترين كاريه كه ميتونم در مقابل اين لطف شما انجام بدم حقيقتش بايد خودتون كمكم كنيد كم كم تغيير بدم خيلي از اخلاقها و رفتارهام رو و بشم اون چيزي كه دوست دارين ....
شهره هم نگاهي بهش انداخت و فرمود: من نميخوام كه شما عوض بشين يا برين تايشان يه شخصيت ديگه فقط ميخوام حداقل با من خيلي راحت و صميمي باشين ...ميخوام اون حس قشنگي كه تايشان چشماتون هست هر بار بهم نگاه مي كنيد رو بزبون بيارين ...بهم با حرف و كلامتون بگين كه دوستم دارين چطوري بگم احساساتتون رو بزبان بيارين و تايشان قلبتون مخفيشون نكنيد من مثل دخترهاي فاميلتون نيستم كه شوهرشون رو هم آقا خطاب كنن موقع صدا زدن و كلمه عشق من دوست دارم عاشقتم و اينجور حرفها براشون عجيب و غريب و بيگانه باشه من به اين حرفها احتياج دارم هميشه حس كنم عاشقانه دوستم داري و عاشقمي اين تنها چيزيه كه فعلا ازت ميخوام....
محسن هم با حرفهاي اون فرمود: كاملا ميفهمم چي ميگين شهره خانم بهتون قول مردونه ميدم كه همينجوري كه خواستين باشم ولي يه موقعيت كوتاه ميخوام براي انجامشون....
شهره هم لبخندي زد و فرمود: فقط دو روز بهت وقت ميدم عزيزم صدام كني اونم با همه وجود نه مصنوعي و ساختگي فهميدي سركار پاسدار......


ادامه دارد

6:

چند ماه بعد....


محسن ظرف بستني ها رو بين خودش و شهره رايشان صندلي تايشان پارك گذاشت و يكي برداشت و به شهره داد و فرمود: بفرما خانوم خانوما......
شهره هم لبخندي به لب زد و فرمود: مرسي عزيز دلم ....دستت درد نكنه....
بعد چند قاشق از بستني اش رو خورد و دوباره به محسن نگاه كرد و فرمود: راستي عزيزم نفرمودي آخر چطور تونستي دو روز بعد تايشان ملاقات بعديمون اونطور عاشقانه عزيزم صدام كني...؟
محسن هم خنديد و فرمود جون محسن بيخيال ولش كن.....
شهره هم ظاهر ناراحتي به خودش گرفت و كمي لچ كرد و فرمود: باشه بهم نميگي باهات قهرم....
محسن هم فرمود: امان از دست تو عزيزم چرا ميخواي بدوني آخه فرمودي دو روز موقعيت ميدي بهم عزيزم صدات كنم اونم صادقانه و نه ساختگي خوب منم انجام دادم چطورش رو ديگه ول كن.....
شهره هم به چشمان اون خيره شد و فرمود: محسن.....
محسن هم لبخندي زد و فرمود: امان از دست تو خودت ميدوني طاقت اين نگاههاي تو رو ندارم خوب نقطه ضعفي ازم گير انداختي فدات شم....
شهره زود فرمود: خدا نكنه چند بار فرمودم از اين حرفها نزن عزيزم ....
محسن هم زود با دستپاچگي فرمود: آخ ببخش عزيزم خوب يادم ميره......
بعد بستني اش رو تايشان ظزف گذاشت و فرمود: راستش روز دوم ديگه ديدم داره موقعيت تموم ميشه و تو هم اصلا كوتاه بيا نيستي دلم رو بدريا زدم و به راحله فرمودم.....ميدوني عزيزم من و راحله با وجودي كه خيلي همديگه رو دوست داريم ولي خوب زياد با هم ننشستيم راجع به همچين چيزهايي حرف بزنيم خودت كه وضعيت خانوادگي ما رو ميدوني و چند وقته اونجا زندگي ميكني....طفلكي راحله يكبار اومد تو اطاقم ميدونستم ميخواد يه چيزي بهم بگه ولي هي از اين شاخه به اون شاخه ميپريد و روش نميشد حرفي بزنه خودم حدس زدم راجع به اون جونور احمد ميخواد حرف بزنه و روش نميشه منم يه جوري حرف اونو وسط كشيدم و فرمودم راحله بريم يهو خونه شون غافلگيرش كنيم.....محسن بعد در حالي كه بسختي خودش رو جلايشان شهره كنترل ميكرد ادامه داد....راحله از خوشحالي اومد براي اولين بار تايشان اون چند وقت صورتم رو بوسيد و خودش هم زود از خجالت بيرون رفت دونستم كه خيلي دلش هواي احمد رو كرده و خوشحال بودم تونستم دل آبجي كوچولوم رو اينقدر شاد كنم.......
شهره دست اون رو بين دستانش گرفت و كمي ماليد و بعد نگاهش كرد و فرمود: قربونت برم عزيزم آرام جونم خوب ميفرمودي قضيه منو چطوري حل كردين.....
محسن هم خنديد و فرمود: خلاصه به راحله فرمودم و اونو پيشنهاد كرد بريم بيرون كمي قدم بزنيم و بعد برام يه چيزهايي فرمود راجع به برخي خصوصيات اخلاقي خانمها كه ميدونست اصلا چيزي راجع بهش نميدونم و فرمود كه چقدر براي يك دختر مهمه كه شوهر و همسرش اونو عاشقانه و با مهر و محبت صدا كنه و وقتي همسرش صداش هم ميكنه از اون عشق و محبت اون رو بفهمه و چيزهاي ديگه اي هم فرمود و بعد بهم فرمود داداش واقعا دوستش داري و عاشقش شدي؟ فرمودم عزيز داداش نميدونم عشق چيه و عاشقي چطوره ولي از وقتي بيدار ميشم فقط اون تايشان ذهنمه هر وقت يادش مي افتم تمام تنم داغ ميشه و آرزومه ايون لحظه كنارش بودم نگاهم ميكنه دست و پام رو گم ميكنم و بعد براش جريان بستني خريدن اون روز رو تعريف كردم خنديد و فرمود ديگه عاشق شدي داداش عشق همينه ديگه پس برات نبايد خيلي سخت باشه عاشقانه عزيزم صداش كني برو پيشش تمام عشق و علاقه ات رو در خودت و در قلب جمع كن همونطور عاشقانه بهش نگاه كن و يك لحظه هر چي تو دلته بريز بيرون.....
شهره هم اشك تايشان چشماش جمع شد و فرمود: وقتي اونطور عاشقانه و با همه وجود عزيزم صدام كردي نميدوني چه حالي شدم دلم ميخواست بيام با همه وجود بغلت كنم و بگم دوست دارم عزيزم عاشقتم....
محسن هم فرمود: قربونت برم....تايشان خواب هم نميديدم يك روز اينجوري كنار هم بشينيم و اينطور راحت دستات رو تايشان دستام بگيرم و بهت بگم دوست دارم ...زندگي با اومدن تو برام رنگ و بايشاني تازه گرفت ...

انگار يك چيز زندگي ناقص بود و فقط اومدن تو اونو كامل ميكنه...صدات برام خوش آهنگ ترين آهنگ و صداي عالمه ....ميدونم لياقت تو و عشقت رو ندارم ولي با همه وجود سعي ميكنم اونو بدست بيارم....
شهره هم اشكهاش رو پاك كرد و فرمود: باز از اين حرفها زدي عزيز دلم نفرمودم ديگه اينها رو نگو.....
محسن فرمود: حقيقتيه و نفرمودن من عوضش نميكنه....خوب بريم عزيزم....
شهره هم بلند شد و چادر سرش رو بزحمت سرش كرد و محسن فرمود: ببخش عزيزم ميدونم برام سخته و تا حالا چادر سرت نكردي ببخش واقعا .....
شهره هم چادرش رو مرتب كرد جلايشان اون ايستاد و فرمود: محسن....اينقدر ناراحت و نگران من نباش عزيزم فداي اون اشك گوشه قلبت بشم كه رايشان ديده ات نمياريش اينها كه چيزي نيست بخاطر تو حاضرم كارهايي صد برابر سخت تر و پر زحمت تر از اين رو با همه وجود و كمال ميل انجام بدم كنار عشق عزيزم باشم....بريم ديگه....
بعد در كنار هم راه افتادند و بطرف خانه براه افتادند

7:

کاش بودین و باز هم داستانهاتون رو میخوندیم

8:


شهریار را دوست داشتم و رفاقتی بهم زده بودیم .

گاهی اوقات با پیغام خصوصی بهم ابراز لطف میکرد و منم بهش جواب میدادم .

یجورایی هم سلیقه بودیم .

از مرگ ناگهانی ایشان عمیقا متاسف شدم چون هیچ انتظارش رو نداشتم .



چقدر خوبه که حداقل شما گاهی از شهربار یادی می کنید .

ما که بنظر از این معرفتها نداریم

9:

اختیار دارید
من زیاد دوستی نداشتم باهاشون فقط گاهی نوشته هاشون رو میخوندم.

دیروز هم اتفاقی به این داستان برخوردم.

یادمه یه بار داستانی برای مسابقه گذاشت و مجبورش کردن حذف کنه ولی هیچوقت نتونستم داستان رو بخونم.


10:

دو سه بار راهم افتاد کنگاور
خیلی دوس داشتم سرقبرشون برم ...ولی متاسفانه نتونستم.اگه یه بار دیگه راهم افتاد حتما میرم .


50 out of 100 based on 15 user ratings 1090 reviews