5 ماجرای باور نکردنی از غسالخانه بهشت زهرا(س)


5 ماجرای باور نکردنی از غسالخانه بهشت زهرا(س)



5 ماجرای باور نکردنی از غسالخانه بهشت زهرا(س)
دهان پر از "کرم" پیرزن، مرده ای که بوی گلاب می داد، جنازه‌ای که سر و صدا می کرد، مرده توی خواب روی سنگ غسالخانه و وقتی که شهدا دخترم را شفا دادند پنج خاطره باورنکردنی از غسالهای بهشت زهرای (س) تهران است. ..
بهشت زهرا (س) نام بزرگ‌ترین گورستان در استان تهران است. فعالیت این گورستان رسماً در سال 1349 خورشیدی آغاز شد و نخستین درگذشته به نام محمدتقی خیال در تاریخ 3 مرداد ماه 49 در قطعه 1 ردیف 1، شماره 1 به خاک سپرده شد.....

گورستان بزرگ پایتخت که 40 سال از عمرش می گذرد روزانه 130 میت را در خود جای می دهد. در این میان قبرکن ها، غسال ها، مداح ها، نیروهای خدماتی و حتی نگهبانان سرباز هم با هر یک فراخور مسئولیت خود با اموات سرو کار دارند اما غسالها بیشتر از همه سرو کارشان با میت ها است و شاید نشستن پای خاطرات آنها خالی از لطف نباشد. ...




دهان پر از "کرم" پیرزن
یکی از غسال ها به نام موسوی می گوید: مدت های زیادی در بخش غسالخانه مسئول تحویل جنازه بودم. اینجا بعضی ها مسئول کشیک شب هستند تا جنازه هایی را که شب توی منزل فوت می کنند و جوازشون توسط دکتر صادر شده و شبانه به بهشت زهرا (س) حمل میشود را تحویل بگیرند.
یک شب یک خانم سالمندی را آوردند که تحویل گرفتیم، فردا صبح که می خواستیم برای شستشو بفرستیم خانم های غسال گفتند که از گوشه دهان این بنده خدا کرم های ریز زنده در حرکت بود، خیلی چندش‌آور بود، از روی کنجکاوی ماجرا را برای یکی از بستگانش که کمی آرام تر بود و آدم با تجربه و دنیا دیده ای به نظر می رسید، تعریف کردم و اون بنده خدا بعد از چند بار استغفار گفت: این خانم مرحومه از بستگان ماست و یک ایراد بزرگ داشت که آدم بسیار بد دهنی بود و دائم به این و آن حرف رکیک و ناسزا می گفت و هیچ کس از زخم زبان اون در امان نبود و حتما دلیلش همین می تواند باشد. از تعجب هاج و واج مانده بودم. آرام از پیرمرد عذرخواهی کردم و به داخل برگشتم.
مرده ای که بوی گلاب می داد
یک بار پیرمردی را آوردند که اصلا به مرده شبیه نبود، چهره روشن و بسیار تمیز و معطری داشت. وقتی پتو را کنار زدم بوی گلاب می داد.
آنقدر تمیز و معطر بود که من از مسئول غسالخانه تقاضا کردم خودم شخصا این پیرمرد را بشورم و غسل بدهم، همه بوی گلاب را موقع شستشو و وقتی که آب روی تن این پیرمرد می ریختم حس می کردند. وقتی که کار غسل و کفن تمام شد بی اختیار در نماز و تشییع این پیرمرد شرکت کردم، بیرون برای تشییع و خاکسپاری اش صحرای محشری به پا بود. از بین ناله های فرزندانش شنیدم که گویا این پیرمرد هر روزش را با قرائت زیارت عاشورا شروع می کرد. از بستگانش دقیق‌تر پرسیدم، گویی این پیرمرد به این موضوع شهره بود، آدمی که هر روزش با زیارت عاشورا شروع می شد...
جنازه‌ای که سر و صدا می کرد
عبدالحسین رضایی یکی از نیروهای بهشت زهرا می گوید: سال ها راننده آمبولانس بودم. یک روز رفته بودم سطح شهر که جنازه ای را به بهشت زهرا(س) منتقل کنم. خیلی برای تشییع معطلم کردند و ما را این طرف و آن طرف بردند. چندین بار جنازه را از توی ماشین درآوردند و تشییع کردند و دوباره گذاشتن توی ماشین. نزدیک ظهر بود که رضایت دادند جنازه را به بهشت زهرا(س) منتقل کنیم.
در مسیر اتوبان صالح آباد داشتم رانندگی می کردم. حواسم به جلو بود که یکباره شنیدم از کابین عقب با مشت محکم می کوبند به شیشه پشت سرم. خودم نفهمیدم چطور و با ترس و عدم تعادل توقف کردم. وقتی ماشین ایستاد شنیدم یکی فریاد می زنه باز کن! باز کن! اول تصمیم گرفتم فرار کنم ولی بعد از چند ثانیه خودم را جمع و جور کردم و دستگیره را برداشتم و با وحشت آرام آرام رفتم به سمت کابین عقب و با فاصله و ترس زیاد درب عقب ماشین را باز کردم.
دیدم جنازه سر جای خودش آرام و راحت خوابیده. یکباره جوانی لاغر اندام که از ترس رنگش پریده بود چالاک پرید پائین! پابه فرار گذاشت. به سمت بیابان فقط می دوید، انگار در مسابقه دو سرعت شرکت کرده بود. کمی که رفت ایستاد! برگشت به پشت سرش نگاه کرد. با اینکه خیلی دور شده بود، آهسته و با شرمندگی برگشت. در حالی که به شدت عصبانی بودم ولی خنده ام هم گرفته بود. گفتم: آخه تو این عقب چیکار می کردی؟ نگفتی من سکته می کنم؟ مگه نمی دونی سوار شدن عقب ماشین حمل جنازه ممنوعه؟ می خوای منو از نون خوردن بندازی؟ خلاصه اینکه گویا این جوان توی یکی از آن دفعه ها که جنازه را برای تشییع پیاده کرده بودن یواشکی پریده بود بالا و من متوجه نشده بودم. برای اینکه تنبیه بشه گفت: حالا تا بهشت زهرا(س) پیاده بیا تا حالت جا بیاد...!
مرده توی خواب روی سنگ غسالخانه
مریم آثاری نسب در بیان خاطراتش می گوید: ساعت کاری تموم شد، مثل همیشه آماده رفتن به منزل شدیم و باز مثل روزهای دیگر توی راه بازگشت به جسدهایی که در آن روز دیده بودم فکر می کردم. اون شب چون خیلی خسته بودم زود به خواب رفتم و خواب عجیبی دیدم. خانمی را که برای شستشو به غسالخانه آورده بودند، زنده بود و دست و پایش را با زنجیر بسته بودند و روی سنگ گذاشتنش و شروع به شستن کردند، فقط انگار جای سیلی و ضربه روی صورتش بود، در خواب خیلی منقلب شدم.
گریه کردم و برایم خیلی عجیب بود. صبح در حالی که درگیر تعبیر این خواب در ذهنم بودم به بهشت زهرا(س) آمدم و برای کار روزانه آماده شدم. در ابتدا قبل از شروع کار برای همکارانم ماجرای خوابم را تعریف کردم. حتی اینکه آن خانم چه لباسی پوشیده بود و یا روی کدام سنگ او را می شستند.
آن روز تا غروب جنازه ها را شستیم و همه چیز عادی بود. زمان استراحت شد و رفتیم برای آماده شدن و رفتن. در حال پوشیدن لباسهامون بودیم که عده ای از همکارانم رو صدا زدن که جنازه ای برای شستن آورده اند. چند لحظه ای از رفتن آنها نگذاشته بود که دیدم با تعجب و سراسیمه آمدند که آثاری، آثاری بیا همون رو که می گفتی آوردند! خشکم زد. با صدای لرزان گفتم: چه می گویید؟ چی شده؟ من، من گفتم؟ آهسته آهسته با ترس عجیب رفتم داخل غسالخانه! باور کردنی نبود، نه تنها من بلکه آن روز 14 یا 15 نفر بودیم. همه این صحنه را دیدند. روی پاهام نمی توانستم بایستم. خانمی سیلی خورده! چه می بینم! چند لحظه بعد به خودم آمدم. رفتم از اقوامش ماجرا رو بپرسم، یکی از بستگانش گفت: چند سال پیش بر اثر فشارهای روحی زیاد این بنده خدا مجنون میشه و در حالت شدید روحی برنامه می گیرد.. آن را با زنجیر به تخت تیمارستان می بستند. این اواخر هم حال بدی داشت، تا اینکه خودش رو از پشت بام تیمارستان به پایین می اندازد و فوت می کند...
ماجرای خیلی عجیب بود. ارتباط این بنده خدا با خواب من! گیج بودم. خودم آن را شستم و بدنش رو با برگهای قرآن پوشاندم و به نوعی تطهیرش کردم و خدا رو قسم دادم به قرآنش، که ببخشدش و بیامرزدش.
وقتی که شهدا دخترم را شفا دادند
یادآوری این موضوع هم من را آزار میدهد. سال 87 بود. 18 سال داشت و با سرطان دست و پنجه نرم می‌کرد. دخترم رو میگویم. خدای من! چه لحظات سنگینی بود. نمی توانستم این غصه بزرگ رو تحمل کنم. عزیزترین هدیه خداوند به من و همسرم‌، جلوی دیدگانمان داشت آب می‌شد. حتی تصورش غمگین کننده است. تمام راه‌ها را رفته بودیم. در نهایت نظر پزشک‌ها این بود که برای مداوا باید به خارج از کشور اعزام بشود. کشور آلمان رو باز به توصیه پزشک انتخاب کردیم و رایزنی‌های اولیه هم انجام شد.
این روزها تقریباً همه همکارانم در سازمان بهشت زهرا(س) به خصوص آنهایی که با من تو یک اتاق و یک ساختمان کار می‌کردند مشکل من و خانوادم رو می‌دانستند، هرکسی به هر نحوی که می‌شد همدردی و همراهی می کرد و سعی داشت به من روحیه بدهد. یک روز خیلی اتفاقی آقای صادقی‌فر مسئول بخش اجرایی سازمان را دیدم. آن روز اتفاقاً از روزهای قبل خیلی حالم بدتر بود. صادقی فر حالت اضطراب و نگرانی رو در من دید کمی من را آرام کرد و روحیه داد. با آقای صادقی فر خداحافظی کردم و گفتم: من را دعا کنید. رفتم به اتاق کارم و روی صندلی پشت میزم نشستم. ساعت انگار گذر زمان رو فقط به من نشان می داد! تلفن زنگ زد، دو ساعتی از آمدنم به اتاق می‌گذشت و من متوجه نبودم بی اختیار گوشی رو بر داشتم. آقای صادقی فر بود. گفت: بعد از اینکه شما رو آشفته حال دیدم خیلی فکر کردم. یک پیشنهاد دارم. بیا همین الان بر و قطعه 24 سر مزا ر شهید "جهان آرا" و از خداوند به واسطه ایشان حاجتت رو بخواه، تقاضا کن که واسطه بشود و شفای دخترت رو از خداوند بگیرد. من فقط گوش می‌کردم باورش سخته ولی گوشی رو گذاشتم و بلند شدم. این بار انگار می‌دانستم چه می‌کنم و چه می‌خواهم. خانم سیادتی یکی از همکارام رو همراه کردم و رفتیم قطعه 24 گلزار مقدس شهدا و قبر شهید محمد جهان آ را.
وای که بر من چه گذشت، آن‌لحظات و دقیقه‌ها. آنچه در دل داشتم خالی کردم و گفتم و گفتم! بی حال و بی اختیار برخاستیم و برگشتیم‌! نمی‌دانم چند ساعت با جهان آرا صحبت کردم و چه می‌خواستم فقط یادم هست که دیگر نمی‌توانستم با کسی صحبت کنم و چیزی بگویم. غروب شد و من به خانه رفتم. فقط چند روز گذشته بود که خدا دخترم رو شفا داد. خدایا شکرت، نمی‌خواهم در پایان چیزی بگویم، کسی که این خاطره رو می‌خواند خودش قضاوت می‌کند. خدایا شکرت!

منبع: مهر



ارزش

1:

بخواهیم و نخواهیم گذرمون به زیر خاک میوفته
چی آماده کردیم؟
واقعا چی؟؟؟؟


اینجا کسی منتظر ما نیست

2:

با عرض شرمندگي ولي هر كاري كردم نتونستم باور كنم


خواهر و برادر معمولی!!

3:

من نیز !


دفترخاطرات تازه عروس

4:

ولی من باور کردم...


•معجزه یک لیوان شیر


مشكل ادبيات علمي ـ تخيلي و فانتزي در ايران چيست؟

5:

هر معجزه ای امکان پذیر هست مث شهدا که اونقدرپاک بودن که معجزه های جالبی می دیدن
ولی یه چیزی این پیرمرد یکی غیر از شهید پلارک هس؟؟؟
آخه مزار شهید پلارک بوی عطر میده تو بهشت زهرا و خیلی هم مشهوره


عشق پیکر تراش به مجسمه دست سازش

6:

من نیز!

من یک بار توی خوابم امت خیلی وحشتناک بود ، همش از خدا میخواستم نمیرم اخر سری وقتی داشتم روی یک شیشه که خاک گرفته بود سوره حمد رو مینوشتم و زمزمه میکردم بیدار شدم ولی ادم نشدم! الان که میخوام بخوابم میگم خدایا غلط کردم با ما شوخی نکنی

ادم چقدر پوست کلفته والله یی


تعجب عزرائيل

7:

فکر کردن زیاد به این چیزا آدمو به جنون نزدیک میکنه
جون من بزار به زندگیمون ادامه بدیم


8:

من امروز از کله سحر تو فکر مردن بودم و شب اول قبر رو برای خودم به تصویر میکشیدم ،خب خداییش حس خوبی نبود و خیلی هم ترسیدم الان هم که با خوندن اینا بدتر شدم.خدا انشاالله از رحمت خودش همه گناهان ما رو ببخشه.


9:

من به گوشها و چشمام بيشتر از اين اخبار مبهم اعتماد مي كنم


10:


ی چیزایی رو قبول دارم ،
آدم خیلی چیزا میشنوه اگه هم نبینه ،
ولی خُب موارد اینجا زیادی ی جوری بودن !

11:

خوب بله كاملا قبول دارم
فرضا ما اكسيژن رو نمي بينيم ولي دليلي براي نبودش نيست!
ولي اين رقم جريانات براي وقت ما يك چيزي شبيه معجزه تلقي
مي شوند كه لازمه اش پرداختن به چند و چون ماجراست!
حتي تايشان اماكن متبركه هم كم نيستند كساني كه بي جهت
قيل و قال راه مي اندازند و اداي شفا يافته ها را در مي آورند!

12:

خب راستش رو بخواید من آدم دیر باوری هستم تو این مسائل .

اما اینو جدی میگم من با چشم خودم خیلی چیزا دیدم که باور کردنش واقعا سخته .

البته به این بحث مربوط نمیشه اما مثال میزنم که این منظور رو برسونم هر چیزی ممکنه .
مثلا دست مادرم به یه دلیل پزشکی ( که الان یادم نیست ، چون اون موقع از مسائل پزشکی هیچی نمی دونستم ) با کوچکترین فشاری میشکست .

انقدر این اتفاق افتاد که دیگه دکترا قطع امید کردن فرمودن داره قانقاریا میشه و باید دستش رو قطع کنیم .

خب ، فکر می کنید چی شد .

یه روز صبح که از خواب پا شدم دیدم خونه امون شده مثل امامزاده ! ( حالا اگر دوست داشتید میتونم براتون جریانشو کامل تعریف کنم )
دست مادرم شفا پیدا کرده بود !!! دکترا باور نمیکردن اما واقعیت داشت .

یا توی هیئت پدرم ظهر عاشورا یه بچه که فلج مادر زاد بود شفا پیدا کرد .

اینا رو دیگه من با چشم خودم دیدم .

نمیشه از لحاظ منطقی توضیحش داد اما اتفاق افتاده .


13:

مو به تنم سیخ شد!
اما اگه واقعآ هنوزم معجزه اتفاق میفته در حال حاضر جامعه ما به معجزه های مهمتری نیاز دااااره..


14:

هوس قبرستوون کردم!

15:

همش از دم دروغه و چرت و پرت!
امت عزیز شما این دروغا رو باور نکنین لطفا
من جونم رو تو این قضیه میذارم که این از بیخ دروغه!

16:

خیلی از اتفاقها ، در محدوده عقل برنامه نمیگیره و شاید عقل اونا رو قبول نکنه و از لحاظ تجربه هم به ندرت اتفاق بیفته ولی دلیل رد کردن اونا نمیشه .

از این دست وقایع میشه به زنده موندن نوزاد بمی سپس 3 روز زیر آوار موندن در واقعه اسف بار زلزله بم اشاره کرد یا مستند کسایی که مردن و دوباره زنده شدن .

هیچ چیز برای خدا غیر ممکن نیست.


17:

من همین چند ماه پیش رفتم بهشت زهرا فقط برای دیدن اون شهیدی که میفرمودن از وقتی که اونجا دفنه از قبرش بوی گلاب میاد.

شهید پُلارک
خیلی جالب بود.

میفرمودن که مادر این شهید هم همونجا بالاسر شهید زندگی میکرد و خیلی هم مقید بود که قبر پسرش تبدیل به زیارتگاه نشه.

یه کاغذ نوشته ای رو زده بودن اونجا به این مضمون که مادر شهید راضی نیست براش شمع روشن کنید.

یعنی زیارتگاه نکنیدش.
خیلی جالب بود.

یکی تعریف میکرد که خودش شخصا چند روز اونجا بوده تا مطمئن بشه کسی گلاب نمیریزه روی سنگ..


حالا اینکه شهدا واسطه ی شفا میشن اونطوری که توی این نوشته اومده رو نمیدونم!
اما من به پاکیشون خیلی اطمینان دارم.


18:

مرسي بابت مطلب .....

جالب بود ....





من اين چند وقت خيلي به قبرستون ميرم ....
واقعا دنياييه براي خودش .....

پير و جوون و خوش تيپ و خوش هيكل ....

فقير ....

پولدار ....

پريروز يه بنر ديدم عرض 3 متر در ارتفاع 6-7 متري .....

خيلي بزرگ ....

عكس يه بنده خدا بود ....

كنارش نوشته بود ....

رفقا ....

آقا جلال هم رفت ...

همين ....
اول خيلي بنظرم جذاب اومد ....

ولي فرمودم چي به اون بنده خدا ميرسه ؟ كاش هزينش رو خيرات ميكردند براش ....


روح تمامي رفتگان شاد ....

19:


سلام ....
بنظرم مشكل ما هم دقيقا همينه كه زيادي به گوش و چشم و عقل خودمون مغروريم ....
دنيايي ماوراي اين قضايا حتما وجود داره ....
مثلا چرا نبايد باور كرد فردي كه تمام زندگيش رو صبحها با سلام به امام حسين و زيارت عاشورا شروع كرده نبايد بدني معطر و خوش رو داشته باشه ؟
يا مثلا زني كه تمام زندگي بد دهني كرده نبايد از دهنش كرم بيرون بياد ؟


مگه اين دنيا سر و تهش چي هست كه ما حتي كوچكترين پاداشهاي خدا كه مثلا يك تن معطر براي پير مرد و كوچكترين عذابها كه مثلا كرم زدن دهن اون پير زن بوده رو نخوايم باور كنيم ....









روح تمامي گذشتگان شاد

20:

مرگ حقِ ، هر انسانی فقط اعمال خودشو به همراه خواهد برد
دیر یا زود همگی رفتنی هستیم!

21:

آدم از این ماجراها زیاد میشنوه
اما اینکه راستن یا دروغ ! نمیشه به این راحتی حکم داد
من خیلی دوست دارم خودم شخصا همچین چیزایی رو ببینم تا اینکه از بقیه بشنوم
مثلا چند سال قبل یه موضوعی رو یکی از آشناها تعریف میکرد که .......
ایشون میفرمود منزلشون در محلی واقع شده که به یک قبرستون اشراف داره
یه روز پیرزنی که مال همون آبادی بوده و به بد جنسی و بداعمالی شهرت داشته از دنیا میره
به نقل از راوی شب میبینن که بیرون خیلی سر و صداست
میان ببینن چه خبره
می بینن که قبر این خانم آتیش گرفته و ملت جمع شدن
من در این قسمت با تاکید ازش پرسیدم آیا خودت آتش رو دیدی با شما خودتم از بقیه شنیدی
قسم خورد که با چشمای خودم دیدم
که یک آتش وحشتناک به ارتفاع 5-6 متر و به وسعتی که کسی نمیتونست به قبر نزدیک بشه
از درون قبر شعله میزد
امت چون دیدن هیچ کاری نمیتونن انجام بدن همه فقط تماشا میکردن
تا نردیکای صبح که آتش خودبخود خاموش شد
و صبح انگار هیچ اتفاقی نیفتاده بود
حالا این خانم چند نمونه از کارهای این پیرزن رو هم فرمود که اینجا مجال نیست دیگه

راست یا دروغ با راوی اصلی ! من فقط نقل قول کردم

22:

من هم چیزهایی رو با چشمم دیدم و با گوشهام شنیدم که وقتی این داستانها رو میشنوم حداقل میتونم بگم امکان اتفاق افتادنش وجود داره...


23:

وااای اون قضیه پیرمرده خیلی منو یاد ِ شهیدی توی ِ بهشت زهرا انداخت که قبرش بوی گلاب میده ...


24:

درود Meysam20emineNt گرامي
ببينيد من نمي گم حقش هست يا حقش نيست اصلا بحث محق بودن يا
نبودنش رو ندارم ولي از اونجائيكه به كررات ديدم كساني رو كه بنا به هزار و يك
دليل سعي كردند خيلي مسائل رو وارونه نشون بدن در نتيجه باور اين نقل قولها
خيلي برام سخت شده.
فرضا يك ده سال پيش يك مكاني بود كه(بماند كجا بود) ديدم امت جمع شدند و
دعا مي خونن و راز و نيايش مي كنند و (دعاي توسل و زيارت عاشورا و ....) كلا مشغول
عبادت بودند بعد يهو با چشمان خودم ديدم يكي از خانومها خودش رو از بالاي
پله ها (جمعا سه تا پله) پرت كرد پايين و فرمود يه نوري اومد!!!
بعد بلافاصله سردسته اون مراسم فوري بلند شد صلوات اينا فرستاد و فرمود
امام وقت بوده و ....الخ(باور كنيد اونقدر فضاي مضحكي بود كه ازخودم بدم اومد
چرا تايشان اين فضا برنامه گرفتم) حالا شرح حال كاملش بماند
از اين دست جريانات زياد اتفاق مي افته و جالب اينجاست كه تمامش رو فقط
به شكل نقل قول مي شنايشانم.
چند سال پيش يك آقايي فوت كرد (تقريبا آشناي دور بود) كه تايشان سوابق زندگيش
چندان سوابق درخشاني نداشت .

بعد تايشان مراسم تشييع جنازه اش اغلب اومدند
فرمودند كه اين شخص اونقدر از دهانش خون مي اومد كه حد نداشت بعد مجبور شدند
آهك تو دهانش بكنند و دفنش بكنند!!!
بعدها (يكي دو سال بعد) از يكي از كساني كه اون شخص هم تايشان اون مراسم حضور
داشت سئوال كردم چشماش قلمبه شد و فرمود تمامش دروغ بوده چون كلا تايشان تمام
مراحل مراسم اونجا بوده و چنين چيزي نديده هست.
حالا هم كم نيستند كساني كه به هزار و يك دليل سعي دارند از اين رقم مباحث
مطرح كنند و رايشان احساسات امت موج سواري كنند
حتي تايشان اماكن متبركه هم وقتي كسي جيغ و داد مي كنه كه من شفا پيدا كردم
اگر دقت كنيد فوري براي تحقيق و بررسي با خودشون مي برند تا ببينند آيا حقيقت
داره يا صرفا يك نمايش هست.
مورد اخر اينكه با تمام احترامي كه به تمام حقايق واقعي اين جريانان قائل هستم بايد
عرض كنم متاسفانه هيچ كدام از جريانات اينچنيني رو موفق نشدم شخصا از نزديك ببينم
و تمامش رو به شكل نقل قول يا شنيدم يا خوندم!

25:



متاسفانه عده اي سر اين مسائل دكان باز كردند و كاسبي ميكنند .....

براي همين باور كردن اين مسائل خيلي سخت ميشه ...


ولي مواردي كه فرموده شد واقعا چيز خيلي عجيبي نبوده .....

يعني معطر بودن يك بدن چيز انچنان عجيبي نيست كه حتي اگر بود هم جاي باور كردن داشت ....
بايد ديد نتيجه اين داستانها براي ما چه منفعت و ضرري داره ....

مثلا اينكه به ما بگن هر كس فحاشي كنه و تهمت بزنه و غيبت كنه دهانش كرم ميگيره چه ضرر مادي و معنايشان برا ما داره يا چه سودي براي رواي داره ؟


ولي اينكه مثلا اشخاصي پيدا ميشند ميگن من امام وقت رو ديدم و اينطوري براي خودشون دكان باز ميكنند ....

امام وقت ديدن اون بنده خدا نه نفعي به من ميرسونه كه من برم دنبال اون بنده خدا و نه اينكه اگه نرم دنبالش ضرري نميبينم ....



من به شخصه قضيه بدن معطر و مطهر رو باور ميكنم ....

از نظر فيزيكيش هم شخصي كه صبح به صبح غسل كنه يا وضو بگيره و با طهارت زيارت عاشورا بخونه هم روان ارامي ميبايست داشته باشه و هم تني شايسته معطر بودن ....


26:


اینجوری نگو
شهدا خیلی پاکن ،ادمای پاک پیش خدا ارج دارند

27:

سلام dilak عزیز
پست من رو تو صفحه اول خوندید ؟

28:

درود Bahare jon عزيز
يك دنيا شرمنده چون به واسطه نقل قول دوستان به اين تاپيك
هدايت شدم ديگه حواسم به باقي پستها نبود و دقيقا به اين خاطر
پست شما را نخونده بودم عذر خواهي مي كنم
ولي الان خوندم همونطور كه خودتون هم نوشتيد هيچ دليل منطقي
براي اين موضوعات وجود نداره ولي خوش به حالتون كه اين اتفاق
براتون پيش اومده كه از نزديك اين قضايا را ببينيد.
منم مطلقا منكر اين مباحث نيستم فقط به واسطه برخي مسائلي كه
پيش اومده نمي دونم شايد حساس تر و وسواسي تر شدم

29:

من به یک چیزی باور دارم.

نمی دونم نظر دین در موردش چیه؟ نمی دونم قبول داره یا نه.
از نظر من از هر انسانی ، به مقداری که به او داده اند، توقع دارند.

از انسان باهوش توقع تلاش در راه علم را دارند ولی از انسانی که به زور ضرب کردن را یاد می گیرد کسی این توقع را ندارد.


در داستان حضرت عیسی و حواریون که در قراون هست، حواریون از عیسی (علیه السلام) معجزه خواستند.

حضرت عیسی (علیه السلام) پرسید که مگه ایمان ندارید؟ فرمودن بله ولی می خواهیم که خیلی مومن بشیم و قلبمون مطمئن بشه.

(حالا من مضمون رو می گم) این جا خداوند معجزه نازل می کنه ولی می گه سپس این هر کدومتون که کافر بشید و معجزه رو تکذیب کنید اون رو عذابی می کنم که تا حالا کسی رو اون جور عذاب نکردم.


بعضی مواقع شده که از خداوند خواستم که به من معجزه ای چیزی نشان دهد که مطمئن بشم وجود دارد.

ولی بعدا پشیمون شدم.

چون از کجا معلوم پنجاه سال بعد فراموش نکنم.

یا اصلا همین حالا تو کیفیت ماجرا شک کنم.

و این جوری به همون جدول ضرب راضی می شم.


30:

نوشته اصلي بوسيله dilak نمايش نوشته ها
درود Bahare jon عزيز
يك دنيا شرمنده چون به واسطه نقل قول دوستان به اين تاپيك
هدايت شدم ديگه حواسم به باقي پستها نبود و دقيقا به اين خاطر
پست شما را نخونده بودم عذر خواهي مي كنم
ولي الان خوندم همونطور كه خودتون هم نوشتيد هيچ دليل منطقي
براي اين موضوعات وجود نداره ولي خوش به حالتون كه اين اتفاق
براتون پيش اومده كه از نزديك اين قضايا را ببينيد.
منم مطلقا منكر اين مباحث نيستم فقط به واسطه برخي مسائلي كه
پيش اومده نمي دونم شايد حساس تر و وسواسي تر شدم
دشمنت شرمنده عزیز دلم ، حالا هم لطف کردی خوندی .
خب جالب اینجاست که با وجود اینکه من این اتفاقات رو از نزدیک دیدم باز هم در موردش وسواس به خرج میدم .

چرا ؟ چونکه اگر برنامه بود این اتفاقات هر روز و هر ثانیه پیش بیاد یه جورایی لوث میشد .

پس به ندرت پیش میاد و حکمتشم اینه که هر چند وقت یک بار تلنگری به ما بزند که آی ایها الناس حواستون باشه چه خبره ...


31:

بابا اونا رفتن و دیگه نمیان این دنیا
تو به زندگی خودت بچسب!
من که اون شفا رو اصلا نمیتونم باورش کنم.
یه شهید مرده تونسته یه سرطان رو دوا کنه!

32:

برای اولین بار یه مطلب طولانی رو خوندم
مفید بود
ممنونم


62 out of 100 based on 57 user ratings 382 reviews