شاید ادامه دارد...(2)((آریو بتیس))


شاید ادامه دارد...(2)((آریو بتیس))



شاید ادامه دارد...(2)((آریو بتیس))

آخ که چه چسبید.هیچ چیز شبیه یک فنجان چای داغ حال آدم را خوب نمی کند به خصوص وقتی که سرت دارد مانند بمب ساعتی به تو هشدار می دهد که اگر دیر بجنبی تا از درد منفجرت نکنم، آرام نخواهم نشست.
اما صدها از این فنجان چای هم به پای مزه ی یک استکان کمر باریک ناصری که قوری چایش را پیرمرد در بغل ذغال منقلش میگذاشت وهر از چند گاهی به نعمت افیون دودی به آن می دمید ،نمی رسد.
هنوز نمیدانم تاثیر استکان کمر باریک بود یا ذغال خوب که چای پیرمرد سردرد هایم را مداوا می کرد. اما هر چه بود وقتی در کنارش می نشستم من هم به سرزمین رویاهای بی دردی قدم می گذاشتم واین سرزمین جایی میان زمین و آسمان بود ودر آنحال حرفهای جهانگرد برایم شیرین تر می شد.
مثل آن روز وقتی که تریاک زعفرانی را بر روی حقه ی گلی کباب می کرد.برایم یک استکان چای کمر باریک ریخت و به شوخی گفت : تو چطور زندگی میکنی ؟؟ نمیدانم...نه با افیون دردت را کم می کنی،،،آخر می دانست که هر از چندگاهی سر درد هایم من را قلقلک می دهند تا به خاطر بیاورم، هنوز زنده هستم،،،نه با شراب رابطه ی خوبی داری .به آغوش شراره هم که نمیروی...
شراره زنی بود در محله ی ما که هر وقت از کنارم رد میشد بوی تعفن میداد و این بو آنچنان شدید بودکه اگر سرم را نمی چرخاندم حتما خفه ام می کرد .از آن دسته زنها هم نبود که برای نیاز آغوششان را برای دیگری باز می کردند بلکه از شوهر سابقش آنقدر مانده بود که تا هفت نسل بعدش هم می خوردند باز با باقی مانده اش چند نسل دیگر را سیر کنند.
او نیازمند چیز دیگری بود.یک جورایی به آتش علاقه داشت آنهم بدون شعله و دود ،آتشی که هیچ چیزرا نمی سوزاندمگر زندگی زنان بخت برگشته ی همسایه را.
والبته هنگامی که بوی گندش زیادی بلند شد ودامان یکی را که نمی خواهم بگویم از چه قماشی بود گرفت ،مجبور شد محله ی ما را برای همیشه ترک کندوآن دسته مردان محل که زیاد هم پابند تعهداتشان نبودند را حریص رهگذران بی گناهی بکند که در چشم آنها با شراره تفاوتی نداشتند.
البته آن موقع که پیرمرد با من صحبت می کرد هنوز شراره خانم در محله ساکن بودند و وقتی من نیمه ی شب به خانه می رفتم ،دیدمش که از خانه ی یکی از همسایگان ،که همسرپا به زایمانش را بعد از چند سال ونه ماه کلفتی بی جیره ومواجب درخانه اش برای تولد سومین فرزندشان به بیمارستان برده بود،مثل دزدی که از محل سرقتش دور می شود،با سرعت بیرون پرید و به سمت خانه اش رفت.
من هم آهی به حال آن زنک بخت برگشته کشیدم و به خانه رفتم.
بگذریم کمی قبل تر داشتم استکان چای کمرباریکم را سر می کشیدم و به حرفهای پیرمرد در باره ی افیون و شراب و شراره گوش می دادم که باز پیرمرد یاد سفرش به جزیره ی نهیمه افتاد و چند خطی برایم از دفترچه ی گرانبهایش به زبان خودمان معنا کرد.البته بازهم پیرمرد تمام صفحه را کامل نمی خواند بلکه با وسواسی خواص خودش چند خطی را جدا می کرد و آرام برایم زمزمه می کرد،بینوا همیشه ی خدامی ترسید کسی حرفهایمان را بشنود.

***


آنها که شبیه خودمان بودند ومن بسیار دوستشان داشتم اقلیت ساکنان جزیره را تشکیل می دادند ،خیلی بهتر با من کنار می آمدندو وحتی پنهانی از من می خواستند تا برایشان داستان بگویم.

اما نمیدانم که چه شد به آن دسته ی دیگر هم علاقه مند شدم؟شاید به خاطر این بود که تا به حال اینهمه موجود عجیب وغریب را یکجا با هم ندیده بودم ویا اینکه با او آشنا شدم.

***

بدجوری به من خیره شده بود..انگار می خواست گونه ی جدیدی از جانوران را مورد تحقیق برنامه دهد.از بلندی موها وپوشش میشد فهمید که یک زن است .اوایل می ترسیدم به او نزدیک بشوم بعدها به من گفت که او هم همین حس را نسبت به من داشته است.

***

کنجکاوی ام تحریک شده بود . باید می فهمیدم که این موجودات چه هستند؟آیا باوجود مغز در شکمهایشان بازهم صاحب اندیشه بودند و یا تنها زور و توان جسمیشان آنان را به اربابان جزیره تبدیل کرده بودویا شاید تنها کمی زودتر از دیگران پا در این جزیره گذاشته اندو این اقبالشان بوده است که آنان را سرور بقیه کرده است؟
هر چند که بعدها دانستم داستان چیز دیگریست...
او وقتی که با هم صمیمی شدیم وزبان هم را یاد گرفتیم به فهمیدن پاسخ این سوالات به من کمک شایانی کردکه حالا به جرات میتوانم بگویم دلیل فهمیدن خیلی از چیزها او بود ،هرچند که در ابتدای آشناییمان دو یا سه هفته زمان برد تا به اندازه ی یک سلام ساده به هم نزدیک بشویم


***

دستم را در بین موهای پر پشتش بردم و نوازشش کردم.غمگین بود ،مادرش را از دست داده بود
ومن بی آنکه منظوری داشته باشم سعی کردم ،آرامش کنم..شاید شمایی که این نوشته را خواهید خواندباورتان نشود آنها هم چیزی شبیه عواطف ما داشتند اما چرا بعضی وقتها طور دیگر رفتار می کردند خود مطلبی بود که باید وقت بیشتری برای فهمیدنش می گذاشتم.

***

اولین بار بود که لمسش می کردم .با ما تفاوتی نداشت وحتی موهایش به نرمی ابریشم بود .یک لحظه یادم آمد که او یک زن است ،خودم را با سرعت به عقب کشیدم.انگار چیزی را فهمیده باشد لبخندغمگینی به من زد واز آنجا دور شد،او هم گونه هایش مانند ما به هنگام خجالت سرخ می شد.
تا دیدار بعدی یک لحظه هم چهره اش از برابر چشمانم دور نمی شد.به حقیقت اگر آنگونه که میدانستم به خودش میر سید زشت که نبود خیلی هم زیبا بود...

***

پیرمرد به اینجا که رسید خوابش برد . به خودم گفتم :سهم امشبم خیلی کم بود کاش بیشتر بیدار می ماند.منقلش را از کنار دستش برداشتم ودر گوشه ای گذاشتم.کمی اتاق محقرش را مرتب کردم. از روی تجربه می دانستم شبهایی که چند دودی میگیرد بعدش به خوابی سنگین فرو می رود وتا نیمی از فردا گذشته ،بیدار نخواهد شد.این بود که رویش را با پتویی که همیشه به شانه هایش می انداخت،پوشاندم و چراغ اتاق را خاموش کردم.
با اینکه دوست داشتم بیشتر بشنوم ،چاره ای جز استقامت نبود. می دانستم فردا بعد از ظهر که پیشش بروم یکدم برایم صحبت خواهد کرد.آنجاست که میتوانم از او بخواهم بیشتر از خاطراتی که در دفترچه نوشته است برایم بخواند.
چند قدمی از خانه اش دور نشده بودم که شراره را دیدم.
و...شاید ادامه دارد....
امیر هاشمی طباطبایی-پاییز 91



لیست کتابهای در حال تایپ

1:

اگر ادامش خیلی دردناک بگو که دیگه نخونمش ......الان داستان زندگی خودم به اندازه کافی تلخ هست


قوانین بخش کتاب کاربران هم میهن

2:

من منتظر بقیش هستم


تاپيك نقد و برسي رمان در پناه نگاه تو...شهريار.ب

3:

خووووووب بود ادامه بده دوستم


انعكاس ... | راز.س(شاهتوت) - شهريار. ب

4:



خوب بود ممنونم از دعوتتنهیمه یعنی چی؟


جایی برای رفتن | یاقوت کبود

5:

خسته نباشی
جسارتا...جسارتا
حالا که ادامه دار شده/ و جدا از قسمت اولی هست
اگه براتون امکان داشت از قسمتهای بعدی یه خط به عنوان یاداوری از گذشته شاید بد نباشه/


البته یه پیشنهاد بود/ شاید هم اصلا نیازی نباشه


"تردیـــد" | desert.girl (س.ش.ا)

6:

شراره بدجوری رو مخت راه میره...اونو برای جذاب کردن داستان آوردی یا پیرمرد آتشش رو برات شعله ور کرد؟


بازگشت به زندگی

7:

ممنونم از شما وهمه ی دوستانی که به من انگیزه ی نوشتن میدن....سعی براین شده که داستان در یک تاپیک پشت سرهم نگارش بشه برای کسانی که دیرتر اونو میخونن البته زحمتش رو برنامه شده شیدای عزیز بکشه


نقد و برسي رمان انعكاس...

8:

اینجوری باشه که خیلی کار خوبیه

یعنی درستش هم همینه/ دست خانم شیدا هم درد نکنه/

9:

نمیدانم چگونه واز کجا وارد زندگیم شد؟؟؟
فقط به خاطر دارم که در ابتدا، تنها سایه ای محو و شبح وار بود که به یکباره در جایی که خاطرم نیست در برابرم سبز شد وهرجا رفتم با من پا به پا بودوچون آزاری نداشت با بودنش مخالفتی نداشتم ،آخر شبحی بود که با تمام بزرگی جایی را اشغال نمیکرد...
حقیقتش را بخواهید اوایل نمیدانستم که چیست ویا کیست واونقدر برایم بی ارزش بود که ثانیه ای از فکرم را حرامش نمی کردم...
شاید اوخیلی زرنگ بود یا من اونقدرها که فکر میکردم باهوش نبودم چون یک روز که بی تفاوت از کنارش رد شدم گردن بلند وکشیده اش را پایین آورد وصورتش را در برابر صورتم گرفت وهرچه در دهان داشت ...
چاره ای جز پاک کردن صورت خود نداشتم ...کارم که تمام شد روی مبل نشسته بود وبا جمله ای امری از من خواست تا رو به رویش بنشینم...
اولین بار بود که او را کامل میدیدم،شتری بود برای خودش...شتری که اگر اراده میکرد یا من را زیر پاهایش له کرده بود ویا با یک گاز نه چندان کامل کاسه ی سرم را بلند می کرد...
نگاهی عاقل اندر سفیه شتری به من کرد و فرمود :چیزی می خواهی بگویی...
سعی کردم کمی دست وپایم را جمع کنم ومودبانه چیزی بپرسم که باز در حرفم پرید وفرمود:وای چقدر عشوه ی شتری داری،،،حرفت را بزن باباجان...
با صدایی که مثل بدنم می لرزید پرسیدم:معذرت می خواهم شتر بنده چه بدی ای در حق شما کردم که شما اینگونه به صورت بنده لطف کردید؟؟؟
خنده ی مزخرفی کردو جواب داد:آخر خیلی گستاخ بودی ،من با این هیکل به این بزرگی وبزرگ منشی درکنارت بودم وتو حتی یکبار به من نگاه نکردی چه برسد به سلام ،برو خدا را شکر کن که میخواهم به عنوان خدمتکار ی بی ارزش نگاهت دارم والا تا به حال فرستاده بودم ات اون دنیا سیر و سیاحت کنی...
وبعد چنان ضربه ای به من زد که نفسم تا مدتی بالا نمی آمد ،فهمیدم زورم به او نمی رسد پس باید فکری می کردم اما او خیلی از من با هوش تر بود زیرا تا می خواستم کاری بکنم او از قبل دستم را خوانده بود...
حتی راه فرار هم نداشتم تا جایی می رفتم او قبل از من اونجا بود...
چاره ای نبود جزء اونکه کمر خدمت به او ببندم واو به مرور وقت صاحب همه چیز من شد،زندگی برمن سخت تر از بردگی شده بود وبدتر از اون اینکه کسی حرفم را باور نمی کرد انگار غیر از من کسی اورا نمیدید...
وبدتر بدتراینکه دیگران سپس شنیدن حرفهایم من را مسخره می کردند ،که خودش قوزی بود بالای قوز...
چند ماهی بدین منوال گذشت واو که فهمیده بود چاره ای جز خدمت به اوندارم کم کم به من اعتماد کرد...
حالا من را تنها به بیابان می فرستاد تا برایش خار جمع کنم...هرچه او شادتر و چاق تر می شد من لاغر تر وافسرده تر...
اما مگر نه اینکه پایان شب سیه سفید هست؟؟؟؟
یک روز که به بیابانهای اطراف شهر رفته بودم تا غذای دلخواهش را تهیه کنم پیرمرد چوپانی که تمام وجودش به یک پول سیاه نمی ارزید من را دید،،،دلش برایم به رحم آمد وجویای احوالم شد....در ابتدا نمی خواستم چیزی بگویم...با خودم فرمودم :همینم مانده که این روستایی من را مسخره کند...ولی بی خیال بگذار این پیرمردبی سوادهم در عمرش یک شهری تحصیلکرده را به باد هستهزا بگیرد،دل را به دریا زدم وسفره ی دلم را در برابر اون پیرمرد پهن کردم.
مرد چوپان با تمام وجود حرفم را گوش داد بدون اینکه لبخندی بزندو در انتها فرمود:یالعجب پس توهم...
با هیجان پرسیدم :یعنی کس دیگری را هم مثل من میشناسی؟؟؟
سری به عنوان تائید تکان دادو به من اشاره کرد که ساکت باشم بعد به سمت الاغش رفت و چیزی در گوشش فرمود.
هرچه کردم نفهمیدم چه بین پیرمرد والاغ گذشت.
به گوشهای دراز الاغ خیره شدم که پیرمرد صدایم کرد و فرمود :بیا جوان بیا وافسار این الاغ را بگیر وبا خود به خانه ات ببر او می داند که چه باید بکند منتها، در خانه را سپس ورود نبند.
چه می شد کرد به پیرمرد اعتماد کردم وبا هر زحمتی که بود الاغ را به خانه بردم...
بادیدن دراز گوش رنگ از رخسار شتر پریدوبدنش مثل ویبره ی تلفن همراه لرزیدن گرفت...
الاغ رو به شتر عرعری کردو به سمت در راه بازگشت گرفت و شتر بی اراده به دنبالش راه افتاد از کنارم که رد می شدند از ترس خودم را به دیوار چسباندم،،،شتر سرش را به من نزدیک کرد ودر گوشم فرمود :خیلی نامردی بابا جان...
اما الاغ دوباره عرعری کردو شتر رویش رابا ناراحتی که از غروری کاذب می آمد،به قول خودش عشوه ای شتری،برگرداند وبرای همیشه رفت...
چند روز به اون بیابان رفتم تا بالاخره پیرمرد چوپان را یافتم ،،،مثل روز اول پیرمرد بازهم کم حرف بودوبه سختی به من اجازه داد تا از او تشکر کنم...

موقع بازگشت با کلی خواهش از او خواستم راز خلاصی ام را به من بگوید...
نمیخواست دهان باز کند اما به هر ترتیبی بود در گوش من فرمود:در زندگی مثل شتر نباش زیرا شترها با تمام بزرگی و غروری که دارندمجبورهستند به دنبال یک الاغ از بیابان بگذرند

10:

داستان آقای شتر:یادش بخیر اینو برای بانو نوشتم...ممنون از یاد آوریتون البته این داستان رو مدیون دوست عزیزم واستادم ابولفضل هاشمی هستم که در یکی از نمایشهاش به این موضوع اشاره کرده بود وبه من یاد داد که برای عبور کاروان شتر از صحرا جلوی اونها یک الاغ می بندن چقدر سعی کردم که داستانم با داستان ایشون از نظر اتفاقات وشخصیتهامتفاوت باشه والبته همینم شد قلم من کجا وقلم هستاد کجا؟؟؟؟؟

11:

سلام داداش
از اين قسمت خيلي خوشم اومد دليلش رو هم خودمم نمي دونم
شايد همون جمله معروف تو باشه كه
من درد مشتركم مرا فرياد كن

12:



كاري كه منم مي كردم قبلا رو انجام بده
قسمت اول رو بنايشانس سه چهار تا بسشته به بقيه داستان سپس اون تاپيك خالي و فقط با شماره هاي 2 و 3 و 4 و .....

بزن سپس اونا كاربران عزيز هم نظر خودشون رو مي نايشانسن و داستانت هم دنباله هم مياد


68 out of 100 based on 53 user ratings 478 reviews