داستان مشکل چوپان


داستان مشکل چوپان



داستان مشکل چوپان
چوپان بیچاره خودش را کشت که آن بز چالاک از آن جوی آب بپرد نشد که نشد. او می‌دانست پریدن این بز از جوی آب همان و پریدن یک گله گوسفند و بز به دنبال آن همان...
عرض جوی آب قدری نبود که حیوانی چون نتواند از آن بگذرد… نه چوبی که بر تن و بدنش می‌زد سودی بخشید و نه فریادهای چوپان بخت برگشته!
پیرمرد دنیا دیده‌ای از آن جا می‌گذشت وقتی ماجرا را دید پیش آمد و گفت من چاره کار را می‌دانم. آنگاه چوب دستی خود را در جوی آب فرو برد و آب زلال جوی را گل آلود کرد.
بز به محض آنکه آب جوی را دید از سر آن پرید و در پی او تمام گله پرید...!
چوپان مات و مبهوت ماند. این چه کاری بود و چه تأثیری داشت ؟
پیرمرد که آثار بهت و حیرت را در چهره چوپان جوان می‌دید گفت:
تعجبی ندارد تا خودش را در جوی آب می‌دید حاضر نبود پا روی خویش بگذارد. آب را که گل کردم دیگر خودش را ندید و از جوی پرید و من فهمیدم این که حیوانی بیش نیست پا بر سر خویش نمیگذارد و خود را نمی‌شکند چه رسد به انسان که بتی ساخته است از خویش و گاهی آن را می‌پرستد...



حکم...(آریو بتیس)

1:

سلام بزرگوار : ممنون که دعوتم کردید .


برنده ی پنجمین دور مسابقه ی داستان نویسی با کلمات:khatoon
از مطلب زیباتون لذت بردم و پند گرفتم .


برنده ی اولین دور مسابقه ی یک عکس یک داستان:بانو qqqq


کعبه بلورین........خاتون خوابگاه خدا

2:

ممنون
داستان زیبایی بود و پندآموز


اشتباه لپي

3:

سلام
مرسی دعوتم کردی واقعا جالب بود , خیلی خوشم اومد.


مرگ (آریو بتیس)


74 out of 100 based on 19 user ratings 94 reviews