آبــــــ پــاکــی!


آبــــــ پــاکــی!



آبــــــ پــاکــی!
آبــــــ پــاکــی

در قطار مرد جوانی از همسفرسالمندش پرسید :ساعت چند است ؟

-از نگهبان بپرس

- می بخشید من قصد ناراحت کردن شمارا نداشتم و...

-ببین جوان ...اگر مودبانه جواب بدهم،سرصحبت را باز میکنی ،از من می پرس به کدام شهر می روم وخانه ام کجاست وچکاره ام ...وقتی بگویم چکاره ام...خواهی گفت که هرگز محل زندگی مرا ندیده ای ومن از روی ادب تو رابه خانه ام دعوت می کنم در خانه ام دخترم را می بینی وعاشق او می شوی وازاو خواستگاری میکنی..بگذار از همین حالا آب پاکی روی دستت بریزم وبگویم :من نمی گذارم دخترم با مردی ازدواج کند که از مال دنیا

یک ساعت هم ندارد!




آشیانه(آریوبتیس)

1:

چه پیرمرده فکر همه جاشو کرده


چِشم

2:

ایــول با حال بود ..


پنجمین دوره مسابقه داستان نویسی با کلمات

3:

دخترش ترشیده بود اینطوری میخواست به طرف برسونه من یه دختر دارم بیا بگیرش


کلبه ی دوستانه ما ( بحث آزاد داستان دوستان )

4:

چه لوس ...


دفترچه مشق دخترک فقیر
بیچاره یه ساعت پرسیده زنیکه متوهم


آینه ی ترک خورده(آریو بتیس)

5:

هه
جالب بود
ممنون


62 out of 100 based on 57 user ratings 82 reviews