رمان یکی از یکی لجباز تر|mahdis.a کاربر انجمن هم میهن


رمان یکی از یکی لجباز تر|mahdis.a کاربر انجمن هم میهن



رمان یکی از یکی لجباز تر|mahdis.a کاربر انجمن هم میهن
به نام خدا

یکیــ از یکیــ لجبازتر

نویسنده:
mahdis.a


خلاصه:
داستان در مورد دختریه به اسم مهلا دختری شیطون و مهربون.....هه...اما...ناخواسته یه حس مبهم میاد درونش....فکر میکنه عشقه....و لحظه ای که این حس به اسطلاح عشق داشت کار دستش میداد....
عشق واقعی رو پیدا میکنه...درک میکنه...با امیرعلی روبهرو میشه و
...
ادامشو خودتون بخونید



داستان دسته جمعی:مردی که روزی دوستش داشتند.(فقط خواندنی)

1:

قسمت1

یکیـــ از یکیـــ لجبازتر

خاطرات آدم مثل یه تیغ کند میمونه که رو رگت میکشی!
نمیبره اما تا میتونه زخمیت میکنه ...
.


داستان دسته جمعی: دفترچه خاطرات

یک جایی می رسد که آدم دست به خودکشی می زند
نه اینکه یک تیغ بردارد رگش را بزند
نه!
قید احساسش را می زند.
.


برادر وحشت!

تنهایی ست دیگر
بر می دارد تیغ را و می کشد
روی همه ی رگهای عادت...روی پوست ورآمده ی خاطرات...
.


زندگی هیچ نیست

ای کاش لمس کردن تیغ با رگهایم گناه نداشت!
می توانستم با تیغ رگهایم را نوازش کنم
تا از این تنهایی، از این عشق سوخته رها می شدم و به آرامش می رسیدم
درست مثل آرامشی که او در آغوش دیگری بدست آورد...
...
فصل اول




_میگم مهی...


بیا بزنیم به جاده
تو ..تو ..چرا انقد توی خودتی..


این جملشو با خنده تیکه به تیکه فرمود .......

اینا رو باش مثلا دوستای گرامن ...


داستان موزيكال و دنباله دار " توهّم "
نمیدونم اون سایه بی همه چیز چی فرمود که نرجس قرمز شد از خنده..


...
منم بی خیال بودم...


_ _شما ها مرض دارین ..


گدایی دوستی
چتونه این گوریلا میخندین؟


نرجس فرمود:وای...مهی..نمیدونی که این لاکردار چی فرمود که....

دخترای دیوانه چون من همیشه اسمشونو مخفف صدا میزدم فرمودم: هی ..سایی بیا برو اشپزخونت یه سر به غذات بزن امشب به دیار باقی شتاف پیدا نکنیم....

_مهی جان اگر بدونی من چه ..

چ....واااااااای غذاااااااام...


خندم گرفته بود غذاش فکر می کنم سوخت .....

من و نرجس و سایه از بچگی باهم بودیم همیشه پشته هم بودیم...نرجس دختر زیباییه موها و ابرو ها و چشای مشکیش نافذن....سایه هم دختر خوشگلیه موهای قهوه ای سوخته چشای خاکستری .....امشب خونه سایه بودیم مثلا شام...که شاممونم ماکارونی بود....


صدای سایه بود که از اشپز خونه میومد: مهی ...

نری بیایین غذاااام.....


من و نرجس که به حالت دو میرفتیم اشپز خونه دیدیم در قابلمه رو باز کرده و داره با ناراحتی ماکارونی رو میبینه....

_ _ وای عجب ماکارونیی شده به به با کرم های پوسیده تفاوتی نداره ...

بره تو حلقتون....نرجس اوق زد منو سایه از خنده شکمامونو گرفته بودیم....خلاصه از بیرون چلو و کباب سفارش دادیم....


بعد شام من از همه خداحافظی کردمو سار اسانسور شدم سرمو تکیه دادم به اینه درونش چشامو نبستم که در باز شد ....به سمت ماشینم که یه هیوندای سنتنیال ۴ نفره ( ایکاس) سفید....وای خدا سوار ماشین شدم به خونمون رسیدم...رفتم توی اتاق مامانم ..الهی من فدات بشم که انقد ناز خوابیدی ..مامانم نمیدونم چه جوری جبران کنم....مامانم همه جوره توی این 18,19 سال زندگیم پشتم بود....رفتم توی اتاقم اتاقی که تیره و روشن بود ...سفید و مشکی ...هیچ چیز رنگی جز پوشش نبود....لباسمو بایه تاپ و شلوارک تا بالای زانوی ست نفتی عوض کردم...چشامو بستم ..تو فکر بودم که نفهمیدم خواب منو چه جوری در اغوش کشید....

از خواب بلند شدم دیدم ساعت 6 زود تند سریع پوشش پوشیدم....باید می رفتم دانشگاه اما به علت اینکه بعضی کارای شرکت بر عهده منه منم باید رسیدگی کنم سراغ پرونده ها رفتم و کارم تموم شد دیدم ساعت 7 شده رفتم داخل سالن مامان روی میز نشسته بود و زل زده بود به من وا!!!! این رسما داره انالیزم میکنه خخخخخ....اخم کرد تو دلم به خودم فحش دادم : روی یخ بخندی مهی....اوه اوه الان فائزه سلطان جون میاد وسط خونه اویزت میکنه !!!!!!....از اون جایی که من باحالم سعی میکنم وا ندم !!!!خخخخ

--مادر چرا اینجوری نگاهم میکنی؟

- امشب مهمان داریم حداکثر 8 خونه باش .....خفه خون بودم ...مهمون؟کیه؟

--مهمون کیه؟

- سمیه جون همون دوستم که باهم شریکیم..

دستم و بردم پشت گردن و فرمودم: اهـــــــا....

صبحانه رو که خوردم بلند شدم 7:30 بود میترسیدم دیر دانشگاه برسم با اون هستاد بد عنق کلاس داشتم ...تازه وارده دانشگاه شد یکسره اخم میکنه...ولی نگذریم به قول نرجس تیپش خفنه توی حلقــــــم...

رفتم توی اتاقم وسایلمو بردارم به خودم توی اینه زل زدم...مانتو مشکی که تا بالای زانو بود بایه شلوار یخی و روسری ترکیب مشکی ابی کفشامم که مشکی عروسکی بودن کیفمم گرفتم رفتم...

توی دانشگاه بودیم........

رفتیم توی کلاس...


تو کلاس نشستیم که ده مین بعد نرجس فرمود:بچه ها من حاضرم درس نخونم....اما....دوباره این واحد بیام....

دختره رسما خله...

سایی فرمود:جون مهی راس میگهههههه

عصبی شدم از دست این چرندیادتشون و فرمودم :پاشین کم چرت و پرت تفت بدین...عصابمو خورد میکنننننننا.........

****

وسطای کلاس بود که از دفتر دانشگاه به هستاد خبر رسید زود بیاد وقتی خواست بره به من اشاره کرد بیام جلو و به بقیه درس بدم..من به گور جد این شاگردا خندیدم...ای وای من....یکی منو بگیره....

اومدم ایستادم و تا میخواستم یه کلمه بگم و شروع کنم...یا حضرت فیل شد...

اون گوریل اومد جلوم و زل زد توی چشام ...فرمودم : اگه کاری داری بگو برو..


تا اومد یه چی بگه صدای اخ بلند شد...بازم این بز...اوف ...خدایا یا منو بکش یا اینو...گناهداره بهش میگم اری بز ...

اروین یه مشت دیگه بهش زد و....

هستاد اومد..با حیرت بهشون نگاه میکرد...سری واسشون تکون داد....


-این جا چه خبره ...با شمام

--اس ...استاد..

-استاد این اقا رهام زیادی پاش باز شده...

-درست حرف بزن عوض ....

استاد یقه هردوشونو گرفت و به من اشاره کرد ...رفتیم داخل دفتر...ویییییی...ای خدا حالا چجوری جمع کنم...

پــــوف...

حالا جمع کن...


استاد ازم پرسید تقصیر کیه من دلم میخواست هر دوشون بازنده باشن....

--استاد من داشتم درس میدادم خیلی قشنگ بودا این اقا رهام محسنی اومد به طرفم و برای ازار رسوندن به من کتابو ازم گرفت تا خط خطیش کنه و خراب و شمام سرم غور بزنید ....اینو سوتی دادم واویلا...داشتم میفرمودم این (به اروین اشاره کردم:)چون ایشون از من خوششون نمیاد و حسودی میکنن به طرفداریه اقای محسنی در اومدن ....



استاد گنگ فرمود:اگه اینطوره پس چرا همو میزدن ...؟

--خب ...

خب راستش...چی...چیزه...وای بدو یه دروغ مصلحتی هاتو شوت کن....اها....سر اینکه کدوم اینکارو کنه دعوا کردن ....

هستاد کلشو به نشونه تاسف تکون داد ولی اون دوتا چش سفید دهنشون چسبیده بود کف زمین و چشماشون ...روزبد نبینین هندونه رو توی جیبش میذاشت لبخند شیطانی زدم و بلند شدم فرمودم:استاد بااجازتون فعلا..اونم سرشو تکون داد...استاد رفت توی یه اتاقه ...منم از موقعيت هستفاده کردمو فرمودم : خب من برم خوش بگـــــذره....باااااااااااا اای......


*****

کلاسا تموم شدن و سایه مادرش بهش زنگ زد و فرمود سریع خودشو خونه برسونه...اونم رفت...من موندم و نرجس....

داشتم میرفتم که صدا اومد:

-اهای....استقامت کن بینم....کجا با این عجله...

نرجس پشتش رو نگاه کرد و فرمود:اروینه

اروین جلو اومد:خب توضیح بده...

--چی رو توضیح بدم؟

با عصابانیت خیره شد توی چشام .....

-چرا......به...اس...تاد...این..حرف رو زدی...حالافهمیدی؟

--چون دوست داشتم...

-که دوست داشتی؟

منم این بچه ها سرمو تکون دادم که زد زیر خنده .

فرمود :...مواظب خودت باش.....حواستو جمع کن...


مطمئنم میخواد یه کاری کنه اما چیکار؟....عمیق رفتم تو فکر.....

-اهای رفت..با توام...کجایی مهلا؟

--خداحافظ...

حتی منتظر جوابش نشدم رفتم توی ماشین هستارتو که زدم ...پامو وی پدال گاز گذاشتم و از در پارکینگ بیرون اومدم با یه ماشین که شبیه هیوندای خودم بود...دیدم نزدیک بود که بهم برخورد کنیم و سریع پامو روی پدال گذاشتم رو ترمز ...هردو ماشین با صدای گوش خراشی متوقف شد...لعنتی گوشم....شیشه هردومون دودی بود نمیتونستیم همو بینیم...من برای اطمینان از ماشین پیاده شدم که اونم هموقت درو باز کرد هر دو خیره به شدیم و باهم فرمودیم : تـــــــو؟

بی توجه بهش سوار ماشینم شدم و چنان گاز دادم که گوشش رو گرفت و داد زد : هـــــــــــــو

یک دفعه ترمز کردم که کل دانشگاه برگشتن وبه ما نگاه میکردن .....

از ماشین پیاده شدم و عینکم و از پنجره توی ماشین انداختم.....

قدم قدم میرفتم جلو اونم میومد جلو که بالاخره ایستادیم با حرص نگاهش میکردم....

فرمودم:دیگه زرزر نکن....پسره ی بی فرهنگ.....

اینو انقدر با حرص فرمودم که هیچی نفرمود...فقط زل زده بود به من...از صد تا فحشم بدتر...

****

--مادر؟من اومدم

-خوش اومدی ...مهلا برو اتاق لباستو عوض کن مهمان میاد...

پــــــوف....

لباسمو پوشیدم....شلوار سفید با یه بلوز کاربنی که حالت پاره حریر کاربنی داشت و کفش عروسکی کاربنی...شال حریر سفید ولی موهام معلوم نبود...هارمونی خیلی جیگری شد ارایش ملایمم و با برق لب صورتی تکمیل کردم...بخورم خودمو که انقدر جیگرم

دست گیره اتاقمو که کشیدمو اومدم بیرون دیدم یه خانوم خیلی زیبا با چشای مشکی دله هر کسی رو میبره...ولی هم سن و سال مامان بود....

--سلام...مهلا هستم...

-......

زل زده بود به من ...از نظر منو گردوند و یه لبخند خاص روی لباش بود.....

بالاخره صداش در اومد....:سلام دختره نازم....چه بزرگ و خوشگل شدی!!!!!

--ممنون...

-مهلا بشین الان میریم شام...

لبخندی زدم و سرمو تکون دادم....نشستم...در زنگ خورد مامان خواست بلند شه که من جلوشو گرفتم..

--خودم میرم...ولی...کیه؟

صدای سمیه جون اومد که فرمود:دخترم فکر کنم بچم اومد....

--الان باز میکنم...

کنجکاوی داشتم میامت...پسره؟...دختره.؟...الا ن میبینم دیگه...

ای فون رو برداشتم و فرمودم: بفرمایید...

ولی تصویرش معلوم نبود ....

در خونه روکه باز کردم...منتظر...منتظر...و منتظر که بالاخره رسیدو مات موندم.....توان ایستادن نداشتم...اروین بود.....یه دسته گله خوشملم دستش........چشام چهار تا شد ....یا امامزاده بیژن سوتی نده....

زیر لب جوری خودم نمیشنیدم فرمودم:بفرمایید...

-تو اینجا چیکار میکنی؟

--من باید از تو بپرسم...

-مامانم اینجاس...

--خونمون اینجاس...

بدون تعارف رفتم روی مبل دونفره نشستم...

مامان که لب به دندون گرفت.....با چشم برام خط و نشون می کشید...منم هی سرمو به سمیه جون اشاره یدادم داره نگامون میکنه...زایه در حد المپیک....


-سلام خاله جان اروینم...

مامان-سلام پسرم ...ببخشید...

اروین پرید وسط حرفش فرمود:مهم نیست...(خیره شد توی چشام و شیطنت وار فرمود:)ایشون ...

من برای اینکه حرفی زنه فرمودم: خب..چیزه..اممممممم..بفرمایید ..

پرو پرو اومد کنار من ...روی مبل دو نفره....رو سرمشاخ در اومد....

عصبی نگاهش کردم....


مامان-سمیه جان و بچه ها بریم شام....

خدمتکار قبلا اماده کرد و رفت روی می نشستیم مامان روی صندلی که اول بود به شخصه مامان مینشست....سمیه جونم که رو به روی مامان و من و اون چلغوز رو به روی همچشم غرٌه ای بهش رفتم توپ ولی اونم برا من ادا در اورد ..سمیه جون متوجه شد و لبخند زد فرمود: چوب و تخته خوب کنار میان....

جانم؟...چی فرمود؟...منو اون...صد سال ساه و تباه..مرده شور ریختشم ببرن....

مامانم هم لبخند زد اینا چشونه ..برای اروین پشت چشم نازک کردم که غذا توی گلوم چسبید ...

داشت غذا میخورد و میخندید مثلــــــــــا کسی متوجه خندش نیس منم به طوری که خودش بفهمه به مامانا نگاه کردم دیدم هواسشون به ما نیس لب زدم و فرمودم: رو یخ بخندی چلغوز دختر باز....


شامو خوردیمو روی کاناپه نشستیم که من فرمودم : ببخشید من برم پایین یکم هوا بخورم بیام...

رفتم توی حیاط روی تاب نشستم....خیره به اسمون بودم...همیشه به من ارامش میداد.....که....وااااای....ضد حال خوردم....اروین اومد کنارم نشستو فرمود: خب...

--چیو خب...

-هیچی بیخی

--لطفا بگو ...

-چیزه...ازیناس...میتونی بیای تولد ...

تولد؟شاید رفتم ..نمیدونم....اصنم چرا باید همراه این برم ...مهلا میگه میای تولد؟؟؟؟اه....تو هم هنگیا دختر...

--تولد؟

-میای؟

بگم باشه؟..

--به بچه ها سپردم به دوستات بگن ..

سرمو به نشونه باشه تکون دادم....چاره ای نبود...تازه حال و هوامم عوض میشد...

*****

یکی دوساعت میشد دیگه رفته بودن...

روی تخت دراز کشیدم فکر میکردم کادو چی بخرم که فرمودم: اصن پسره یا دختر؟

حالا باید یه چیزی بگیرم هردو هستفاده کنن

انقدر فکر کردم که خواب خودش منو توی اغوش کشید..

2:

قسمت2

الان دو روزه که از اون شب مگذره......
--مامان ...مامان جان؟
-صبحت بخیر صبحونه نمی خوری؟
صورته مامان پکر بود ....
--اتفاقی افتاده؟
-نه مادر صبحونتو بخور ..
نشستم صبحونمو که خوردم پوشش پوشیدمو سوار ماشینم شدم ....پیش به سوی خانه ی نرجس .....

وقتی که رسیدم زنگ زدم که نرجس درو باز کنه....
باز کرد و رفتم تو با مادرش و سایه سلام و احوال پرسی کردم ........نشستیم همو اماده کردیم...
ساعت 7 بود اروین فرمود حداقل 8 اونجا باشیم....اماده شدم خودمو توی اینه نگاه کردم................پیراهن کوتاه تا بالای زانو مشکی ساده با هستین سه ربع از حریر مشکی و شال سفید و مشکی ....

کفش عروسکی مشکی با پاپیون ترگ های سفید ...فوق العاده بود ارایشمم ملایم .....

وقتی نرجس اومد به ترفش برگشتم..تو حیرت موندم....وای خدا چه خوشگل شده.....لبخند پررنگی زدم........
-خوب شدم؟
--خوب در مقابلش افتضاحه.....عالـــــی...
اونم لبخند زد و به خودش نگاه کرد.....
ریز نگاهش کردم که فرمود:چته مثل بَزَغ نگام میکنه توله؟
--خبریه؟
سعی میکردم جلو خندمو بگیرم جدی باشم...
اخم کرد و فرمود:نه ...

مهلا میخوای بحرفی یکم فکر کن....
--ببخشید ناراحتت کردم...ولی نرجس باید سام رو فراموشش کنی اجی...
- اون خیانت نکرد....عاشق شد...هه....من به خودم امید میدادم...ولی کو فایده؟داره ازدواج میکنه....
--چی؟چرا؟....یعنی چطور انقدر زود ...خانواده سحر چیزی نفرمودن؟
سرشو تکون دادو فرمود:بیخیال....بعدا بهت میگم...نمیخوام شبم خراب شه...
سرمو تکون دادم و یه چشمک براش زدم...
-ای کاش یک نفر هم چشم داشت...در ان هنگام ..بابا یه نگاه به ما کن...اه..ماهم ادمیما...انقد همو قورت دادین مارو یادتون رفت..منم خوش مزما...
برگشتم دیدم سایه داره معترض شبیه بچه ها مارو نگاه میکنه....
--توله...مغز اومد...دیگه خودتونو تکمیل کنین...
همیشه نرجس و توله صدا میکردیم...سایه رو مغز....چون خر خون بود در حد المپیک.....ولی بعضی موقع ها خنگ میشد...
همنطور میخندیدم فرمودم :اووووووم حرف نداری ...
نرجس- هی دختر خوجکله امشب باید مواظب باشی اونم زیاد...مگه نه پِتروس؟
لبخند زدم و سرمو تکون دادم....سایه گنگ نگاهمون میکرد...
سایه:هیس شما چتونه...کی؟نری ببند در گاراژو...
نرجس دستشو به حالت بستن زیپ رو دهنش گذاشت:به کسی نمیگم خانومی....
منم مسخره بازیم گل کردو فرمودم...
--یه ادم...با موهای قهوه ای و ...
سایه که دندوناشو روهم می سایید منو نرجس و دنبال کرد و گف:که منو میخوره؟...اره نرجس جون ....اون اسمش چی بود ...اها اق امیر....اون چی....با اون هیز بازیاش...
یهو نرجس ایستاد و زل زد توی چشای :نگــــــو.....گنا داله بچم....
--نرجس؟...
-جونم؟
--مطمئنی خبری نیست؟
-بلی...
سایه-نرجس جونم...خواهری؟...ناراحت شدی؟
نرجس-نه سایه...
سایه-راستی خاله ریحانه کو؟....نبود..رفته؟
--نرجس فرمود :مامانم و بابام خونه یکی از اشناهامونن....
یه بار دیگه همو برانداز کردیم....
نرجس یه بلوز سورمه ای با شلوار بلند مشکی...البته طرحای قشنگی روش کار شده بود....سایه هم که یه کت و شلوار بارنگ سرخ و هارمونی های جالب روی پارچش....خیلی خوشمل بود....
بالاخره بختمون باز شدو ما راه افتادیم.....
****
وقتی که رسیدیم....یه محوطه سرسبز...همه چی سلف میشد.....از شیر و مرغ بگیر تا جون ادمیزاد وسط حیاط یه هستخر بود....واااای توروخدا نیگا چه قدر ساختمونه خوشجلیه...
در حال دید زدن بودم که یه دفعه افتادم...چشمام بسته بود..از بچگی خرابکار بودم...طوری که خواهرم یه ریز به من میفرمود خرابکار....خوردم به یه دیوار گرم و سفت...اروم لای پلکمو باز کردم...اوه اوه...یا امامزاده بیژن...

من تو بغلش بودم چشام گرد شد...زود بلند شدم و...اونم بلند شد..
-حواست کجاس؟
--اینا
--چی؟
--حواسم اینجاس ...اوووووف اه اصلا منو بگو اومدم مهمونی اقا...
تشر بهش رفتم و فرمود:بعله دیدم خانوم کی تشریف اورد...دختر تو یک ساعت دیر کردی داشتم پشیمون میشدم که ....
-اوه مای گاد....آروینم کجا بودی ...میدونی چقدر دنبالت گشتم....
اروین عصبانی شد....سعی میکرد خودشو کنترل کنه:باشه ...
--آروینش تو برو ما خودمون میریم تو....
چشم غره رفت بهم که یهو قلبم لرزید....اه....
نرجس-مهلا جان اقا اروین کار دارن بیا بریم بعدا کادو ها رو میدیم...
سایه هم سرشو تکون داد.....
رفتیم داخل و نشستیم...یه جوری بودم....
(فلاش بک)
"-حواست کجاس؟
--اینا
--چی؟
--حواسم اینجاس ...اوووووف اه اصلا منو بگو اومدم مهمونی اقا...
تشر بهش رفتم و فرمود:بعله دیدم خانوم کی تشریف اورد...دختر تو یک ساعت دیر کردی داشتم پشیمون میشدم که ....
-اوه مای گاد....آروینم کجا بودی ...میدونی چقدر دنبالت گشتم....
اروین عصبانی شد....سعی میکرد خودشو کنترل کنه:باشه الان میریم تو...
--آروینش تو برو ما خودمون میریم تو...."
انقدر تو فکر بودم که یک صدا منو به خودم اورد...
-مهلا؟
رومو برگردوندم با کسی که انتظارشم نداشتم رو به رو شدم....وا...آ..آریا بود....
اروین با اخم فرمود:شما همو از کجا میشناسیین؟...
اریا پسرخالم بود...خیلیم جذاب...چشا نافذ مشکی...ابرو کلفت مشکی...موهاشم مشکی بود....اصن خیلی جیگر بود...جسارت نشه ها من مثل برادرم میخواستمش...اونم منو مسه خواهر دوسم داشت....6 ساله که تو امریکاست ..کی برگشته که ما نمیدونیم...خیلی مشکوکه...اها راستی تیپشو...شلوار جین مشکی بلوز هستین بلند رسمی سفید...
اروین-جواب منو بده به جای دید زدن پسر امت...خوردیش...؟...
رفتم بازوی اریا رو گرفتم زل زدم تو چشماش....رمانتیک شدم...گونه ی اریا رو بوسیدم...بدبخ تعجب کرد..

و فرمودم....
--منو اریا خیلی وقته خواهانه همیم....
لبخندی به روی اریا زدم دوباره گونشو بوسیدم....
اریا ریز ریز میخندید...منم خیلی خونسرد سرمو بردم دم گوشش سعی کردم رمانتیک باشم که اروین فکر کنه عشقولی دارم باهاش میحرفم..فرمودم
:خفه شو...اون نیشتم به ببند....
اروین – که اینطور ؟...به سلامتی خوشبخت شین....من برم اونجا ببینم چیزی کم و کاستی نداره اریا...
اریا سرشو تکون داد.....اروین که رفت اریا زل زد توی چشمام...
اریا-ما خواهان همیم نه؟
--نه..
اریا-پس الان چی فرمودی؟.....
--اهــــــا همینجوری فرمودم....تو داداشمی خخخ
اریا-اگه بره به دوس دخترم بگه من چه غلطی کنم؟....رو یخ بخندی بشر...
--خوبه شما ها عاشق اینین دوس دختراتون در برن....والااااا
هه....
در حالی که دندوناشو روی هم می سایید....دختره با یه بلوز و شلوار ابی اسمونی با موهای مشکیو چشای مشکی...خوشگل بود...اومد و بازوی اریا رو گرفت چشام گرد شد...یا خدا....چه راحته...
دختره-اریا جان بریم اون سمت....منو نگاه کرد و فرمود:من و با ایشون اشنا نمیکنی؟...
اریا-حدس بزن کیه نیلو؟....
پس اسمش نیلوه...خوشمله اسمش...اهااااا...این خانومه دوس دخترشه په...
نیلو-کی؟...
اریا-همسرم...

میدونسته من امشب میام ایران..تولدمم هس...اومده...مگه نه عشقم؟...راستی ایشون دوستم نیلو..
پسره ی دیوونه...خدا شفات بده....این خدا شفات بده رو زمزمه کردم شنید...
نیلو-فهمیدم دیوونه....
چه دختره پرروییه....نا سلامتی من مثلا زنشم....وا...
--منم...
حرفمو قطع کرد...
نیلو-مهلا جان شمایی نه.؟...
--درسته...من مهلام...دخترخاله اریا...
اریا-اورین نیلومیخواستم بینم عشقم میتونه خواهر شوورشو پیدا کنه....
نیلو-دیوووووونه....
بازوی اریا رو نیشگون گرفت...
اریا-بعـله....
اروین اومد سمتم ..

رمانتیک شد و زل زد تو چشمام..
اروین-پرنسس افتخار رقص میدی؟....
اوا....من قاطیدم..

3:




همینو کم داشتم...

--متاسفم من مچ پام درد میکنه نمیتونم بایستم...برو با اون برقص...

-جان؟

--جونت با بلا میگم برو با اون اسمش چیه؟اها حنانه برو با اون برقص بیشتر بهت میچسبه مگه غیر اینه؟

گنگ نگاهم میکرد و فرمود:تو منو چی فرض کردی؟داری منو با رهام مساوی میکنی؟

اینو راست فرمود من داشتم اینو با رهام مقایسه میکردم در صورتی که نه اینطور نیست همشون شبیه همن...

--دقیقا همینطوره دارم تورو مساوی اون میکنم البته اینم بگم که مساوی هستین دارم به تو میفهمونم....

تشر بهم رفتو فرمودم:فعلا.

ازم دور شد بدرک سیاه پسره ی الاغ حالا اینا رو بیخی فکرشم محاله من جلو اریا برم با کی برقصم...

اهنگو گذاشتن ماشالله همه هجوم بردن وسط برقصن من نشسته بودمو و میوه میل میکردم خیالمم نبود الکی شاد بودن فایده ای ندارع اینو میدونم لامصب اهنگش قشنگه رقصم اومد...یکی دو مین گذشت اهنگ تکنو شد چشمتون روزه بد نبینه داشتم سیبو میزاشتم تو دهنم فکر کردم زلزله اومده زمین میلرزه...سیب از دستم افتاد سرم رو بلند کردم دیدم یک متر میپرن بالا سایه داشت قر میداد بچم نرجس بد میرقصید امشب این ی مرضی میگیره به دلم افتاده انقدر که این خورد الانم اینجور دارع با پریدنش میترکونه....

راستی من به کل یادم رفته بود کادو رو بدم از جام بلند شدمو رفتم سمته کیفم داخلشو گشتم ولی نبود...

-دنباله این عزیزم؟

سرم رو بلند کردم دیدم رهامِِ.همین کم بود...چرا من ندیدمش اول مراسم....

--بده باید بدم به صاحبش...

کادو رو باز کرد یه پلیر جمع و جور و البته قیمتشم میشه فرمود خوب گرفتم رنگش بنفش بود...

رهام وقتی در اورد رو کرد به من-اریا تا خدش هستفاده کنه میده به دوس دختراش که...این دخترونس....

رفتم دنده لج...

--کی فرموده تو زر بزنی؟نیازی نیس نظر بیخودتو ااینجا و رو کادوی من پیاده کنی...شیر فهم شد نفهم؟درضمن دیگه انقدر با من صمیمی نباش...پسره چلغوز....

اومد جلو خواست بزنه تو گوشم که یه چلغوز مثله خودشم اومد....دسته رهامو گرفت:چه غلطی میخوای بکنی؟

-به تو ربطی نداره بین منو مهلاست شرتو کم کن...زود....

اروین داشت هجوم میاورد جلو:تو با کی هستی پسره ی...

اریا تند از پشت اروینو گرفت و فرمود:امیرعلی اروم باش...بیا عقب پسر بیا...

اریا بردتش اونور تر من موندمو رهام....

--میبینی پسره ی فضول همش مایه دردسری..همیشه همین بودی فقط مایه دردسر....

رها با اخم به من نگاه کرد یه جعبه کوچیک انداخت تو بقلم و رفت....

این چیه؟داشت میرت از پشت بهش نگاه کردم....یعنی چیه توش....حلقه باشه؟...از فکر خودم خندم گرفت..چه کسی...بازش کنم؟...نکنم؟ بیخیال......

در ضمن حلقه جعبش انقدر نیست عقل کل...

نرجس-چیکاراااا میکنی؟

--مرض دو مین اون دست نحستو بدار عصاب مصاب یخدی...

سایه-ولش کن الان تو شوکه نیم ساعت دیگه ازاد میشه...

ای وااااای....دوباره همه چی رو تو ذهنم مرور کردم...امیرعلی...اریا...رهام...

دعوا...اریا....تولده اریاست؟وای نه....اما تولده این که...اره اره تولدش همین ماهه...


رومو برگردوندم سمته نرجس و سایه:بچه ها امشب تولد اریاس...باورتون میشه؟...

اون دوتا رفتن تو شک و با چشمای گرد به من نگاه میکردن.....

--چیه خوشگل ندیدین؟...

هر دوشون باهم فرمودن:تو نمیدونستی؟

--خب نه....

هردوشون زدن زیر خنده....

کلا تخصص خنده رو سایه و نرجس رقم میزنن....

رفتم سمت گوشیم از تو کیف برش داشتم زنگ زدم به رهام...

-جانم گلم؟

با اینکه ازش حرص داشتم مجبور شدم بهش زنگ بزنم...باید بدونم تو جعبه چیه...

--هوی باز اری پررو میشیا رهام داخل اون جعبه چیه؟مثله ادم جواب بده لااقل برای یک بار

-بازش نکن بده به اریا....

اومدم هر چی دهنمه بش بگم گوشی رو قطع کرد بیخیال میدم به اریا تا ببینم چ میشه..


4:

(امیرعلی)


کیک اورده بودن منتظرش بودم که بیاد چشمم همش به در بود ولی نیومد اینم شانسه من اه


-امیر حالت خوبه داداش؟


رو مو برگردوندم و چهره ی اریا رو دیدم چی میفرمودم؟بگم خوبم؟به دوستی که چن سال ازش دور بودم دروغ بگم؟خب مجبورم ...

وای به اون روزی که بگم:..نمیتونم بگم دختر خالتو دوست دارم لابد غیرتی میشه حالا بیا جمع کن



--نه...نه چیزه خاصی نیست فقط..

متعجب نگاهم کرد و فرمود:راستی خبری از مهلا نیست ندیدیش؟کجاس این دختره؟

ای بابا اینم که خبری ازش نداره...پس کجاس این...انگار اب شده رفته توی زمین

یک دفعه یه صدا از بیرون اومد همه هول کردنو رفتن بیرون فقط من تو بودم لابد یکی داره سیرک بازی میکنه بقیه هم رفتن نمایش ولی با صدایی که شنیدم دنیام زیر و رو شد عصبانی شدم


مهلا-تو با خودت چی فکر کردی مرتیکه؟...

این مهلا بود ولی داره با کی حرف میزنه؟بدون معطلی رفتم بیرون دیدم مهلا شده بود موش اب کشیده این چرا اینجوریه اخه اون پسره که رهامه اما مهلا چرا داره اینجوری باهاش حرف میزنه..رفتم جلو و ایستادم و به نمایششون نگاه کردم خب نمیتونستم ببینم که مهلا داره با اون عوضی حرف میزنه اما اول بفهمم قضیه چیه مناسب تره...ممکنه با رفتم به کنارشون وصضیعت بدترم شه..

-مهلا جان یک دقیقه گوش بده عزیزم..

--تنها چیزی که میشه به تو فرمود میدونی چیه؟خفه شو!!!!!

رهام با التماس به مهلا نگاه کرد و حرصمو بیشتر کرد دستامو مشت کردم تا نشون ندم چه حد عصبیم ...اخه وقتی قبولت نداره نمیخوادت چرا تلاش میکنی

--تو مرض داری؟زورت فقط به من میرسه؟چرا انداختیم تو اب؟

رهام-به خدا شوخی بود نمیدونستم انقدر ناراحت میشی ...ببخش..غلط کردم..

مهلا رفت جلو و به چشمای رهام نگاه کرد مشتمو محکم تر کردم و با صحنه ای که رو به رو شدم جا خوردم...

--واقعا؟

رهام لبخند کجی زد و فرمود:اره گلم..

پسره ی ...

مهلا نزدیک تر شد و نزدیک..رهام فکر میکرد میخواد بقلش کنه اما...

با اون سیلی محکمو صدا داری که مهلا زد سرش به چپ مایل شد و تعجب تو قیافه ی نجسش موج میزد...خیره شد به مهلا..

همه سوت دست جیغ میکشیدن برای مهلا هر چی باشه رهامو بد کوچیک کرد و تلافیشم خوب بود...

خوشم اومد..مهلا دختر خاصیه و این به من ثابت شده

اما معلومه رهامو بد سگی کرده میخواستم برم که یک دست دور بازوم حلقه شد رومو کردم به سمتش خودش بود حنانه

یک دختر کاملا سبک

غرور نداره واقعا؟

هیچ وقت یادم نمیره که تو دانشگاه چیکار کرده بود با من..

-کجا با این عجله اقا..

چی میگه این

--نمایش تموم شد..مگه نه؟

حنانه با لبخند کجی فرمود:نه تازه شروع میشه عزیزه دلم..پس بمونو لذت ببر از نمایش

رومو کردم سمت مهلا رهام که درحال کل کل کردن بودن..

بدون توجه به حنانه رفتم سمت جمعیتی که معرکه کردن

مطمئنم الان داره حرص میخوره..بدرک دختره ی سمج

منتظر موندم تا زود تر این بحث تموم شه دیگه صبری نمونده واسم..

اما نشد که هیچ..پیچیده ترم شد و من دیگه لگن صبرم پر شد مشتمو باز کردم و میخواستم بلند شم اما...با صحنه بدی رو به رو شدم ..همون صحنه ای که دنیا رو سرم خراب شد..قلبم شکست..غرورم خدشه دار شد...چشمام تار میدیدن یا بهتره بگم چیزی نمیدیدن جز اون دوتا ...

رهام پر احساس به صورت به شکل ماه مهلا زل زد و اونو تو بغلش کشید و محکم به خودش فشار داد و مهلا شوکه شد...از قیافش معوم بود و دستاش ازاد پایین اویز بودن و دستای رهام دور کمرش حلقه بود...

نمیتونستم ببینم مهلا تقلا میکرد اما بی فایده بود

رهام-دوست دارم

مهلا-......

این چی فرمود ...

طاقتم تموم شد میخواستم برم جلو اما خشک شدم..سست شدم نمیتونستم قدم بردارم برای همین رفتم تو سالن داخلی..


68 out of 100 based on 43 user ratings 868 reviews