مهم این است كه خندیدن از یادمان نرود


مهم این است كه خندیدن از یادمان نرود



مهم این هست كه خندیدن از یادمان نرود



گفتگو با مجید صالحی:حضورم در بوی خوش زندگی اشتباه بود

«جیم كرى» را اولین بار در افتتاحیه فیلم «مجستیك» دیدم.
كنار «فرانك دارابونت» (كارگردان فیلم) ایستاده بود و به سئوال هاى خبرنگاران جواب مى داد.
میكروفن ها و دوربین ها به طرف او مى چرخیدند و او هم هیچ كدام را رد نمى كرد.
دارابونت طرفداران كمى داشت.
همه مى خواستند با كرى مصاحبه كنند.
حتى به این راضى بودند كه او جلوى دوربین، براى تماشاگران شبكه شان دستى تكان دهد.
بار دومى كه او را از نزدیك دیدم، همان شبى بود كه مى خواستند فیلم «گرینچ چه طورى كریسمس را دزدید؟» را نشان بدهند.
از قبل مطمئن بودم كه به خاطر نوع داستان و اقتباسش از داستان هاى «دكتر سئوس» محوطه شلوغ خواهد بود.
اما وقتى به اون جا رسیدم، حیرتم صدبرابر شد.
غلغله بود.
دم در ورودى، جمعیت اون قدر زیاد بود كه نمى شد داخل شد.
همه مى خواستند بازیگر محبوبشان را ببینند و از او امضا بگیرند.
حق داشتند.
كرى، یكى از محبوب ترین بازیگرهایى هست كه سینما تا به حال به خودش دیده هست.
طیف آدم هایى كه او را دوست دارند و به خاطر حضور او در فیلمى به تماشایش مى روند، خیلى زیاد هست.
خود او هم این واقعیت ها را مى داند، اما سعى نمى كند از اونها سوءاستفاده كند.
وقتى از او تعریف مى كنند، فقط مى خندد.
برنامه این مصاحبه را شب افتتاحیه «مجموعه اى از وقایع ناخوشایندِ لمونى اسنیكت» گذاشتیم.
همدیگر را از دور دیدیم و دست تكان دادیم.
نزدیكش كه رسیدم فرمودم هفته آینده وقت دارى؟ و كرى، انگار كه از قبل تمرین كرده باشد، فرمود: «فكر نمى كنى توى این یه هفته خواب به چشمام نیاد؟»

• داستان زندگى ات را قبلاً در مجله ها خوانده ام.
در همین صفحه هایى كه حرف هاى راست و دروغ را درباره آدم ها با هم مخلوط مى كنند و به اسم واقعیت تحویل مى دهند.
درست یادم نیست كه قبلاً خودت راجع به این قضیه حرفى زده اى یا نه، اما اگر ایرادى ندارد مى خواهم از اول شروع كنى.
چه سالى به دنیا آمده اى؟ در كدام شهر و خانواده ات چه جور خانواده اى بوده اند.

راجع به این قضیه قبلاً حرف زده ام.
چیز به خصوصى نیست كه بخواهم مخفى اش كنم.
من هم مثل همه یك زندگى عادى داشته ام.
سال 1962 به دنیا آمده ام.
در شهر نیوماركت در انتاریویِ كانادا.

• چه جالب! فكر مى كردم آمریكایى هستى!

الان آمریكایى هستم.
ولى قبلاً فقط همسایه آمریكایى ها بودم.
بین خانه ما و آمریكایى ها كیلومترها فاصله بود.
حتى با دوربین هم نمى شد خانه اون ها را دید.

• مثل این كه كوچك ترین بچه خانواده بوده اى.
این چیزى هست كه در همان مطالب خوانده ام.
راست هست؟

بین اون همه حرف، این یكى درست هست.
دلیلش هم این هست كه سپس نمایش «ایس ونچورا: وقتى طبیعت فرامى خواند» (محصول1955) خبرنگار یكى از مجله ها آدرس مادرم را پیدا كرد و همین طور كه او داشت خرید مى كرد، كمى با او قدم زد و اطلاعاتى را كه راجع به من لازم داشت از او گرفت.
مادرم فكر كرده بود او یكى از همسایه هاى تازه هست.
خیلى از حرف هایى كه راجع به دوره بچگى ام مى زنند، از همان ملاقات كذایى مى آید.

• خب، تو هیچ وقت حاضر نیستى درباره زندگى ات درست و حسابى توضیح بدهى.
همین هست كه خبرنگارها هم راه مى افتند و این طورى واقعیت را كشف مى كنند.

اگر فقط این طورى بود كه ایراد نداشت.
اما اون ها فقط اون قسمت هایى را كه خودشان دوست دارند و به كارشان مى آید چاپ مى كنند و لابه لاى این حرف ها هم چیزهایى را اضافه مى كنند كه دوست دارند در زندگى من باشد.
این جیم كرى اى كه مطبوعات معرفى مى كنند، با اون آدم خواب آلودى كه من هر روز صبح در آینه مى بینم، زمین تا آسمان فرق دارد.
فكر مى كنم یك سال پیش بود كه رفته بودم روزنامه صبح را بخرم.
روزنامه فروش صدایم كرد و فرمود شما جیم كرى هستید؟ به لحاظ منطقى نمى توانستم به آدمى كه سال ها هست از او روزنامه مى خرم دروغ بگویم.

بعد او مجله اى را به من نشان داد كه عكس بزرگم را چاپ كرده بود و كنارش نوشته بود جیم كرى هیچ علاقه اى به مطالعهروزنامه ها ندارد و مى گوید خبرنگارها پست ترین آدم هاى روى زمین هستند!

• از قول تو این حرف را نوشته بودند؟

آره، و تیترش اون قدر درشت بود كه آدم فكر مى كرد لابد همچو حرفى زده شده كه این قدر درشت چاپش كرده اند.
ولى من به شرافتم قسم مى خورم كه هیچ وقت راجع به خبرنگارها همچو حرفى نزده ام.
اصلاً راجع به هیچ آدمى همچو حرفى نمى زنم.

• از بحث خودمان دور افتادیم.
فرمودید بچه كوچك خانه هستید؟

آره، سه تا خواهر و برادر بزرگ تر دارم.
از همان بچگى فهمیدم كه راز موفقیت این هست كه همه از تو حساب ببرند! این بود كه شروع كردم به شیطنت هاى بچگانه و هنوز زبان باز نكرده بودم كه اهل خانه از دستم عاصى بودند! مادرم همیشه مى گوید جانور بى نظیرى بودى! اما مطمئنم چون دوستم دارد به جاى جانور چیز دیگرى نمى گوید.

من كه درست یادم نیست، اما مى گویند یك گلدان شیشه اى خوشگل در خانه مان بوده كه پدرم علاقه خاصى به اون داشته هست و من یك روز كه داشته ام سینه خیز روى زمین مى رفته ام، اون را دیده ام و فكر كرده ام بهتر هست اون جا نباشد.
این هست كه دستم را زده ام به اون گلدان و گلدان هم روى زمین تكه تكه شده.
من حتى چیزى از عربده هاى پدرم را هم یادم نمى آید كه مى گویند همه محله را خبر كرده بوده هست.
پس مى بینید كه من از اول آدمى بوده ام كه راه و رسم مشهورشدن را مى دانسته ام.

• سال هاى نوجوانى چطور گذشت؟ اون موقع هم گلدان و شیشه مى شكستید؟

نه، اون كارها دیگر فایده اى نداشت.
قبلاً نشان داده بودم كه در این كار آدم موفقى هستم.
بنابراین باید به فكر راه تازه اى مى گشتم.
این بود كه برنامه هاى تلویزیونى را جدى گرفتم و نمایش هایى را كه صبح تا شب پخش مى كردند، دنبال كردم.
همه جور نمایشى بود.
بین این نمایش ها هم كارهاى خوب پیدا مى شد و هم كارهاى خیلى بد.
كم كم دیدم چیزى از این بازیگرهایى كه هر شب برنامه اجرا مى كنند، كم ندارم.
كاغذ و قلم را برداشتم و بعضى چیزهاى بامزه اى را كه به زبانشان مى آمد، یادداشت كردم.
وقتى این جمله هاى بامزه را یادداشت كردم، تازه فهمیدم كه قبلاً الكى به حرف هایشان خندیده ام.
گاهى در یك نمایش حتى یك جمله بامزه هم پیدا نمى شد.
وقتى این جمله ها نصف دفترچه یادداشت كوچكم را پر كردند، فكر كردم بهتر هست تمرین هایم را شروع كنم.
خانه ما زیرزمینى داشت كه مى شد در اون ورجه وورجه كرد و بالا و پایین پرید.
پدرم هم راضى بود كه من جیغ هایم را در اون زیرزمین بزنم و صدایم در خانه نپیچد.
دو هفته تمام تمرین كردم و سپس پدر و مادر و خواهر و برادرهایم خواستم از پله ها پایین بیایند و بازى ام را ببینند.
اول كسى قضیه را جدى نگرفت.
اما بعد كه جیغ بلندى كشیدم و شروع كردم به گریه كردن، همه حساب كار دستشان آمد.
بازى اون روز من، تركیبى بود از همه اون نمایش هاى تلویزیونى.
اما كارى كه كرده بودم این بود كه جمله ها را طورى پشت هم چیده بودم كه معنى داشتند.
در تمام مدت اجراى برنامه، خانواده ام پلك هم نزدند و با حیرت به حركت هاى مسخره من و دیالوگ هاى مسخره ترى كه به زبانم مى آمدند، نگاه مى كردند.
وقتى تمام شد، تعظیم كردم و از اونها خواستم كه برایم دست بزنند.

• لابد شوخى مى كنى! این چیزى كه تو تعریف مى كنى خودش یك نمایش تلویزیونى هست.
فكر مى كنم چیزى شبیه به این را قبلاً دیده ام.

نه، شوخى نمى كنم.
تازه در مدرسه هم معلم ها مى دانستند كه با چه آدمى طرف هستند.
بچه ها وقتى از درس خسته مى شدند و حوصله نوشتن و گوش دادن نداشتند، از معلم ها مى خواستند كه من را ببرد پاى تخته تا برایشان نمایش اجرا كنم.
این كار را مى كردم و اونها هم لذت مى بردند و مى خندیدند.
معلم ها بدشان نمى آمد كه تفریحى بكنند.
این جور وقت ها به تنهایى یك نمایش ده پانزده دقیقه اى اجرا مى كردم.
نمایش هاى تك نفره واقعاً سخت هستند، مخصوصاً اگر برنامه باشد یك بچه اونها را اجرا كند.

• این چیزهایى را كه مى گویى، همین الان هم مى شود در تو دید.
در رفتارت، در حرف هایت و همین طور در برخوردت با امت.
اما خیلى دلم مى خواهد توضیح بدهى كه چرا یك دفعه شوخى هایت در سینما جدى شده اند.
جیم كرى اى كه این روزها بازى اش را روى پرده سینماها مى بینیم، با جیم كرى «احمق و احمق تر» (1994)، یا «دروغگو، دروغگو» (1997) خیلى فرق دارد.
خودت مى خواستى كه این فرق به وجود بیاید، یا این كه كارگردان ها تو را به این سمت هل دادند؟

اول این كه هیچ كسى نمى تواند من را هل بدهد، چون خودم را به دستگیره اى چیزى بند مى كنم و خودشان را با پا هل مى دهم.
اما این چیزى كه دارى بهش اشاره مى كنى، خواسته خود من بود.
یك روز به این نتیجه رسیدم كه باید فیلم هاى دیگرى را براى بازى انتخاب كنم.
فیلم هایى كه جدیتشان با شوخى ها هم هماهنگ باشد و همه فیلم روى شوخى هاى من و بازى ام نگردد.
اما راضى كردن كارگردان ها و كمپانى ها كار سختى بود.
به چند كارگردان مشهور فرمودم كه دوست دارم در فیلم هایشان بازى كنم.
اونها فرمودند كه جنس بازى من به فیلم هاى اونها نمى خورد.
ولى اون چیزى كه اونها فكر مى كردند جنس بازى من هست، خواسته كارگردان هاى دیگر بود.
دیگران از من خواسته بودند كه اون طور بازى كنم.
اما وقتى دیدم كه همه مى خواهند یك نوع بازى به خصوص را ارائه كنم، تصمیم گرفتم كه حرفشان را گوش نكنم و كارگردان هاى دیگرى را براى كار انتخاب كنم.
بخت بلندى داشتم كه با «پیتر ویر» در «نمایش ترومن» كار كردم.
یادم هست قبل از نمایش فیلم، خیلى از سینمایى نویس ها ابراز نگرانى مى كردند و مى فرمودند جیم كرى فیلم را خراب كرده هست.
اما خود ما مى دانستیم كه نتیجه خوب درآمده هست.
سپس نمایش فیلم، همه مرا تشویق كردند و فرمودند كار خوبى كرده اى كه این سینما را انتخاب كرده اى.

خیلى از نقدها به بازى من مربوط مى شد و این كه اگر كسى دیگر به جاى من در نقش «ترومن بربنك» (شخصیت اصلى فیلم كه از ابتداى تولد تحت نظر بوده و زندگى اش را همه امت دنیا مستقیم دیده اند) بازى مى كرد، فیلم خوبى نمى شد.

• البته تو زرنگى خاص خودت را دارى.
هم در «مجستیك» بازى مى كنى كه طرفداران محدودترى دارد، هم در «بروس توانا» كه كمدى دیوانه وارى هست و در همه دنیا طرفدار پیدا كرد.

خب، من هیچ تضمینى نداده ام كه اون نوع كمدى را كنار بگذارم.
هر وقت فكر كنم به اون نوع كمدى نیاز دارم، حتماً به سراغش مى روم.
به خاطر همین بود كه در بروس توانا بازى كردم.
سپس نمایش فیلم، با چند كشیش دوست شدم كه مى فرمودند بازى من به اندازه هزار اندرز اونها مهم هست.
از شنیدن حرف اونها خوشحال شدم.

• ادامه این نوع بازى را مى شود در فیلم «آفتاب ابدى یك ذهن بى لك» دید.
كمدى نامتعارف «میشل گوندرى» با بازى تو به چیزى توضیح ناپذیر تبدیل شده هست.
من آفتاب ابدى یك ذهن بى لك را دوست دارم، اما موقعى كه از سینما بیرون آمدم نمى دانستم داستانش را چه طور تعریف كنم.
موقعى كه مى خواستى در فیلم بازى كنى، گوندرى داستان فیلم را برایت تعریف كرد؟ از او خواستى كه این كار را برایت بكند؟

داستان فیلم را در همان حد طرح اولیه مى دانستم.
همین حد براى من كافى بود.
بقیه اش به عهده خود گوندرى بود.
ولى چیزى كه براى من اهمیت داشت، علاوه بر ایده اولیه فیلم نگاه گوندرى بود به مقوله دوست داشتن و دوست نداشتن.
در زندگى روزمره، خیلى اوقات آدمى را دوست داریم و سعى مى كنیم وقتمان را با او بگذرانیم.
دست كم در ظاهر طورى رفتار مى كنیم كه انگار به او علاقه مند هستیم و هر كارى كه بخواهد و از دستمان بربیاید، برایش انجام مى دهیم.
اما موقعى كه ورق برگردد، طورى رفتار مى كنیم كه انگار اون آدم را قبلاً هیچ وقت ندیده ایم.
من این رفتارها را دوست ندارم.
ایده گوندرى عالى بود و «چارلى كافمن» هم موقع نوشتن اون را بسط داد.
سپس این كه گوندرى به این نتیجه رسید كه من باید در فیلم بازى كنم، قرارى گذاشتیم تا من و چارلى با هم آشنا شویم.
در طول این دیدار كه فقط نیم ساعت طول كشید، فقط من حرف مى زدم و چارلى فقط سر تكان مى داد.
آدامسى هم گوشه دهنش بود كه به خاطرش مجبور بود مدام دهنش را بجنباند.
سپس این دیدار، چارلى چیزهایى را از فیلمنامه حذف كرد و چیزهاى دیگرى را به اون اضافه كرد.
شب افتتاحیه فیلم خبرنگارها از من مى خواستند كه درباره بازى ام در این فیلم حرف بزنم.
كار سختى بود.
هنوز نمى دانم در این فیلم چه كرده ام.
لابد چون همه چیز فیلم خوب بوده، بازى من هم طبیعى از كار درآمده هست.
اما یك چیزى هم هست كه دلم مى خواهد همین جا بگویم.
اگر كسى جز «كیت وینسلت» روبه روى من بازى مى كرد، محال بود به نتیجه خوبى برسیم.
یادم هست اون صحنه اتوبوس را با یكى دو برداشت گرفتیم و خود گوندرى هم شفرمود زده شده بود.
چون فكر مى كرد دست كم به شش یا هفت برداشت احتیاج هست.
آفتاب ابدى یك ذهن بى لك سخت ترین فیلمى هست كه تا حالا بازى كرده ام.
دوست ندارم در فیلم هایم فقط تماشاگرها را بخندانم.
دوست دارم یك هفته سپس دیدن فیلم، موقعى كه در خانه خودشان نشسته اند و به كارى مشغول هستند، یاد صحنه اى به خصوص بیفتند و از خنده روده بر شوند.

• یكى دیگر از بازى هاى عجیبت، نقش «كنت اولاف» هست در فیلم «مجموعه اى از وقایع ناخوشایندِ لمونى اسنیكت».
این هم از اون بازى هایى هست كه به فیلم هاى قبلى ات شبیه نیست.
قبل از دیدن فیلم فكر مى كردم با چیزى مثل «گرینچ چطورى كریسمس را دزدید؟» طرف هستم.
چون داستان هاى «دنیل هندلر» را نخوانده بودم.
الان هم نخوانده ام.
اما سپس دیدن فیلم حس كردم كه با یكى از باشكوه ترین و تلخ ترین كمدى هاى فانتزى عمرم طرف شده ام.
قبل از این كه بازى در فیلم را قبول كنى، داستان ها را خوانده بودى؟

نه.
اول فیلمنامه «رابرت گوردون» را خواندم كه به نظرم خیلى عجیب آمد.
به «برد سیلبرینگ» (كارگردان فیلم) فرمودم كه چه داستان عجیبى را براى ساختن انتخاب كرده اى.
او هم به من فرمود كه باید اصل كتاب ها را بخوانى تا ببینى كه هندلر چه نبوغى داشته و چه چیزهایى نوشته هست.
در طول فیلمبردارى، دو جلد از این رمان را خواندم.
دلم مى خواست بقیه اش را هم بخوانم.
اما هنوز موقعيتى پیش نیامده هست.
یادم هست سپس مطالعهفیلمنامه پرسیدم كه پس این لمونى اسنیكت خودش كجاست؟ سیلبرینگ فرمود فقط صدایش را مى شنویم.
بعد هم فرمود كه «جود لا» به جایش حرف مى زند.
واقعاً حسودى ام شد.
درست هست كه من كنت اولاف بودم، ولى خود لمونى اسنیكت بودن هم لذتى دارد.

• با اون گریم سنگین و عجیب مشكلى نداشتى؟ فكر نكردى كه بهتر هست این گریم كم رنگ تر باشد تا تماشاگر تو را در نگاه اول بهتر تشخیص بدهد؟ راجع به این موضوع با سیلبرینگ حرف نزدى؟

نه، دلیلى نداشت كه بخواهم در این مورد چیزى بگویم.
من از این كه روى صورتم گریم سنگینى باشد، ناراحت نمى شوم.
اتفاقاً فكر مى كنم بهتر از این هست كه مثل همیشه ام باشم.
هرچه قیافه ام در فیلم با قیافه همیشگى ام فرق داشته باشد، راحت تر مى توانم اون نقش را بازى كنم.
اولین اتودهایى را كه طراح گریم زده بود دیدم.
از اون جا كه فیلم داشت از روى یك داستان مشهور ساخته مى شد، طبیعى بود كه طراح گریم چیزى را از خودش درنیاورده و اون چیزهایى كه طراحى كرده از توضیحات نویسنده آمده اند.

• خودت دوست دارى كدام نوع كمدى را ادامه دهى؟ دوست دارى كارگردان هاى كدام نوع بیش تر به سراغت بیایند؟ اونهایى كه كمدى هاى معمولى ترى مى سازند، یا اونها كه اهل كمدى هاى نامتعارف هستند؟

هر دو را دوست دارم.
اما دلم نمى خواهد فقط یكى از اونها را ادامه دهم.
اتفاقى كه حالا افتاده این هست كه دارم هر دو نوع كمدى را كار مى كنم.
چیز بیشترى هم نمى خواهم.
فكر مى كنم این دو نوع كمدى در اصل فرق زیادى با هم ندارند.
مهم این هست كه خندیدن از یادمان نرود.

پاسكال برتن

ترجمه: گیتى سروش


نظرات کاربران

68 out of 100 based on 43 user ratings 118 reviews