درباره رمانهاي جذاب بحث كنيم


درباره رمانهاي جذاب بحث كنيم



درباره رمانهاي جذاب بحث كنيم
اگه دوست داشتید دربارش توضیح بدید .

نویسنده یادتون نره



کوتاهترین داستان دنیا.......................

1:

ياسمين
مودب پور فكر كنم


داستان های کوتاه بسار جذاب!

2:

گندم از م مودب ئور خيلي قشنگ بود


-:¦:- دومین مسابقه داستان نویسی|موضوع:داستان ِ نیمه تمام -:¦:-

3:

درباره مودب پور حرف بزنيم ؟
من يلدا را خواندم.


امتحان فیزیک
گاهي اونقدر به قهقهه مي افتادم كه براي خودم هم عجيب بود.


رفتن ...
قلمش واقعا گيراست.شنيده ام كه همه كارهايش شبيه هم هستند اين بود كه ديگر دنبال مطالعهبقيه آثارش نرفتم.


راه و روش داستان نویسی
به نظر من كارش خوب هست ولي چند مورد هم به دلم ننشست اول اينكه تيپ اون پسر بامزه حاضر جواب و لوده به دانشمندان فرهيخته نمي خورد كه هر جايي از داستان لازم مي شود فوري رنگ عوض كرده و شروع مي كند به نصيحت كردن و داد سخن دادن.


گناه من چیست که دوستت دارم...
در واقع مودب پور نصايحش را در لفافه پيچيده و به خورد خواننده مي دهد نظر شما در اين باره چيست؟


قهوه نمکی ما رو به هم رسوند...

4:

باریکلا

منم میخواستم در مورد مودب پور همینو بگم .


تو بعضی از کاراش .

قهرمانه داستانش یه کارایی انجام میده که بهش نمیاد .

ولی به هر حال قلم شیوایی داره

5:

شيوايي قلم جاي خودش ولي تيپهايي كه مي سازه خيلي غلو شده اند اون پسر ساكت مبادي آداب كه اونقدر بي دست و پا جلوه مي كند در عين حال فرشته نجيبي هست كه همه كاري بلده

6:

من یلدا و گندمو خوندم
اما چون اخرش بد تموم می شد دنبال بقیهگتاباش نرفتم که بخونم فقط از این واون داستانشو شنیدم
راستش یه بار می خواستم خفش کنم
چون اخر کتابا دوست ندارم بد تموم بشه
بنده ی خدا نفرموده الاقل در راه رضای خدا یه بار اخر داستانشو خوب تموم کنه

7:

تنه اصلي داستان خيلي محكم نيست.

يعني به داستان اصلي خيلي پر و بال نمي ده صفحاتش را پر مي كنه از داستانهاي ريز و درشت حاشيه ساز كه شخصيتها براي هم روايت مي كنند.


8:

منتظر شنيدن نظر مخالفين هستم

9:

همين پايان بد شايد نقطه قوت داستانه.
شمااگه از اول تا آخر داستان يك بندبخنديد و بعد داستان گوگولي مگولي هم تموم بشه كه بيچاره نايشانسنده حسابي باخته! پس كجا اشكتان را در بياورد تا داستان يادتان بماند؟

10:

يكي ديگه از اشكالاتي كه كفرم را در آورد اين بود كه همه چيز اونقدر كلي در نظر گرفته شده بود كه آدم وحشت مي كرد.

من تا يك هفته فكر مي كردم كه حتما من هم مثل همه امت ايران ايدز دارم!

11:

مودب پور طرفدار نداره ازش دفاع كنه؟؟؟؟؟؟؟؟؟

12:

به نظر من رمانهاي خيلي قشنگي داره من همشون رو تقريبا خوندم درسته اصل داستان تقريبا مثل همه ولي خيلي جالب و ادم رو ميكشه.من خيلي چيزا ياد گرفتم

13:

فكر مي كني خود مودب پور بيشتر شبيه كدام تيپ داستانهايش هست؟ پسر پر حرفه يا ساكته؟

14:

هر دوتاش

15:

ولي من فكر مي كنم خودش بيشتر شلوغ باشه.

چون شخصيت پسر معقوله را خيلي خوب اداره نمي كند.


16:

بچها از فريبا وكيلي كسي چيزي خونده ؟

17:

به نظر من بد يا خوب تموم شدن كتاب ملاك خوبي براي سنجيدن كتاب نيست كتاب بايد آگاه كننده باشه مضوع جالب و تقكر بر انگيزي باشه چرا كتاباي ايراني اينهمه بي كيفيت و كليشه اي شده چون نايشانسنده بد بخت بايد به سطح تفكر جامعه نگاه كنه و بنايشانسه بدبختانه جامعه ما طالب عشقهاي الكي و بي محتوا شده تقريبا مفهوم كتابها شبيه هم شده مثل كتابهاي م.مودب پور كه شبيه هم هستن نوشتن تايشان ايران سخت شده قلمها تكراري و پوچ شدن، مغزهاي خواننده به كم قناعت ميكنند و....


18:

همه اين حرفها درست هست ولي اين دليل نمي شه كه يك نايشانسنده همواره از يك روش هستفاده كنه.

يك كم
تغيير و تحول لازمه.


19:

ممكنه چند تا كتاب از خانم وكيلي معرفي بفرماييد دوست گرامي؟

20:

اگر نظر دادنتان راجع به مودب پور تمامه برايشانم سراغ يكي ديگه.

ترجيحا يك خارجي.
چطوره يك كم بحث را گسترش بدهيم و يكي درميان از نايشانسنده هاي ايراني و خارجي بحث كنيم.
اولين نايشانسنده اي كه معرفي كنيد را مورد بحث برنامه خواهيم داد.


21:

تعجب مي كنم اگر (خانم؟) فروتيبا براي مطالعهمودب پور وقت بگذارند!

اگر اينگونه هست، پس لطفا نسرين ثامني، فهيمه رحيمي، جمشيد صداقت نژاد و رجبعلي اعتمادي را هم در برنامه ي مطالعاتي خود برنامه دهيد!!

22:

من پائلو کوئیلو را پیشنهاد می کنم

23:

من موافقم!

24:

گل واژه جان من بعنوان يك ايراني اول مي روم سراغ آثار هم وطنان خودم.

هر چي باشه بايد بفهمم بازار كتاب مملكتم چي مي پسنده.
تا حالا به پست ناشر جماعت برخوردي؟! خيلي جالبه بدوني كه وقتي مي ري سراغشون اول يكي از همين كتابها را مي دن دستت و مي گن اگه مثل اين بنايشانسي چاپش مي كنيم!
وقتي هم مثل اونها نمي نايشانسي مي گن خيلي قشنگ بود ولي در غالب كارهاي ما نيست.

فقط مي ماند يك اردنگي!
بعد هم اينقدر نسبت به نايشانسنده هاي ايراني كم لطفي نفرماييد لطفا!

25:

شروع بفرماييد لطفا من چون ازش چيزي نخوانده ام سكوت مي كنم.

با اجازه.


26:

عجب...امید ما به شما بود...
من هم که فقط کیمیاگر ا و یک کتاب تقلبی با نام کیمیا گر 2 خوندم...زیاد نمیتونم کمک کنم...ولی حالا سعی خودم رو می کنم

27:

من كه فقط كتابش را خريده ام ولي كو موقعيت.

صادق جان شروع كن شايد خدا خواست كمك هم رسيد

28:

خوب
پائلو وقتی به ایران اومد و با کتاب تقلبی کیمیاگر 2 روبرو شد تصمیم گرفت کتاب جدید خود را ( زهیر) ابتدا در ایران چاپ بشه و این برای اولین بار بود که یک نویسنده قبول کرد که ابتدا در ایران کتابش چاپ بشه...ولی این عجیب نیست چون اونقدر این بنده خدا طرفدار داره توی ایران که فروش کتابش تضمین شده بود..کیمیاگر اونقدر ساده نوشته شده که آدم میخواد کتاب رو بخوره ...از سادگی به اوج قدرت رسیدن و بحث نشانه ها ..دیدم که چوپان از هیچ به همه چیز رسید ولی در واقع به هیچ رسیده بود و دوباره و بحث عشق او با فاطمه و ...


29:

اونوقت اين كيمياگر 2 نوشته كي هست؟

30:

فعلا که گمنام هست و در زندانهای ....به سر می برند...ولی ظاهرا یکی از مترجمهای آثار پائلو کوئیلو باید باشه

31:

بخاطر كتابه زندانيه؟ يا اينكه سياسيه؟

32:

بله...حالا شما اگه اون کتاب رو گیر بیارید می فهمید که چرا باید زندانی باشه ....جالب این بود که کتاب بدون مجوز سه ماه در ویترین کتاب فروشی ها دیده میشد....


33:

هنوز هم قابل خريده يا اينكه جمعش كردن؟ راستي نايشانسنده ازش شكايت كرده يا نه؟

34:

فكر كنم جمع شد ...بله نايشانسنده به ايران اومد ...و شكايت كرد

35:

جواب شما در من نگرفت!

من سختگيرم، چه در مطالعهو چه در نوشتن؛ اگر دست دهد!...

و شايد به همين دليل هست كه در اون مقاله به قول شما: شما را كشتم (!) اما هنوز ننوشته ام...

ظاهرا هنوز زنده ام و موقعيت بسيار گران! طمانينه نخست و بعد؛ قلم در دست، حتي اگر موقعيت اندك در نظر آيد...


من نگاه بازاري به نوشتن يا مطالعهرا نمي پسندم و اسامي اي كه بر شامت، هيچ كدام داستان نايشانس به معناي بنيادين و تئوريك كلمه نيستند...

حاضريد در اين خصوص بحث كنيم خانم مدير محترم؟...

لذا احترام اينان در ضمير من، فقط به واسطه ي اسم هاشان به عنوان انسان در وهله ي اول و پاورقي نايشانس در وهله ي دوم مي باشد!...

و پاورقي نايشانسي مفهوم برجسته اي از فيلدهاي داستاني را در ذهن من تصرف نمي كند...

36:

Paulo Coelho در ایران و کشورهای مختلف به عنوان پائولو کوئیلو، پائولو کوئلیو و پائولو کوئیلهو شناخته شده هست.

به نظر راقم این سطور، او نویسنده ی کشف و شهود و مکاشفه هست.

اغلب نویسندگان آمریکای لاتین و آمریکای جنوبی از صفات متمایزی برخوردارند که همانا به نامبردار شدن جهانی شان انجامیده هست.

از خورخه لوئیس بورخس گرفته تا مارکز و کوئیلو (یا کوئلیو).

اما در این میان، کوئلیو واگوی بیداد گسستگی های ذهنی و آرمانی و درون و برون انسان امروز هست، اونچه که اسلاف هماوند و هم اندیش وی از جمله نیکوس کازانتزاکیس، یا دورتر: فرانسواز ساگان و دیگران بر همان منوال و بر همان سیر اندیشه ای رقم زده بودند.


کوئیلو یک جستجوگر جدی انسان آرمانی و مکاشفه گر هست که گسستگی ها و دورکاوی های معنوی و اخلاقی را به عنوان یک هدف گمشده دنبال می کند.

نهاد پرتلاطم انسان امروز او را از تمامی داشته های اخلاقی و روحانی دور نگاه داشته و این دستمایه ای دلنشین و آرام بخش برای روح سیال این نویسنده ی پرآوازه ی آمریکای لاتین هست.

پرواضح هست که نگرش ساختاری داستان های کوئیلو بر مبنای احیای ارزش های رو به اضمحلال یا از دست رفته انسان امروز هست، انسانی که در تفکرات
Structuralist و مادی گرایانه خویش دستخوش هجمه ی انواع روان های بدسرشت گشته که در اون جایی برای اتکال بر خداوند وجود ندارد.

پیشتر البته کازانتزاکیس بویژه در این مسیر گام های پايه ی برداشته بود، اما بیان صادقانه و عاری از پیچیدگی های کلامی و نوشتاری، کوئیلو را به مرتبه ای والا و شایان در جهان ادبیات معاصر تبديل کرد.

همانطور که هایدگر نیز از انسان امروز یاد می کند، "انسان پرتاب شده به هستی"، در معرض انواع نابسامانی های فرهنگی، اخلاقی، و روانی برنامه دارد، و چه بسا نگارش چندین جلد رمان از جانب کوئیلو که حول همین محور می چرخیده اند، در بهترین وقت ممکن انجام گرفت و من اعتقاد دارم که وی در نوشتن از هوش سرشار خود بسیار بهره می برد و اگر این رمان ها در چهل سال پیش نوشته می شدند، کوئیلو، کوئیلوی امروز نبود که آوازه اش آفاق را درنوردیده هست.


37:

گل واژه جان از نظرت بسيار خوشم آمد.

هر وقت كه لازم ديدي بحث مي كنيم.

البته اگر پيشنهادم را بپذيري ترجيح مي دهم يك تاپيك بزني با عنوان مورد علاقه خودت و بحث را آغاز كني.

من كشته مرده اين جور بحثها هستم.
در ضمن فكر نكنم براي نوشتن يك داستان درچنين جايي لازم باشه خيلي فكر كني و وقت بگذاري.

من كه توانش را ندارم.

شما را نمي دانم.


38:

در مورد كوئيلو كمي ساده تر هم مي تواني برايمان توضيح بدهي؟ من فكر نمي كنم ساده گايشاني چيز بدي باشد.


39:

سواد من كم هست هستاد.
اگر شما داستان بنايشانسيد من يكي نمي توانم دنبالش كنم!

40:

خيلي ممنون از اطلاعاتتون چون من هيچي درباره اين نايشانسنده نميدونستم

41:



آثار پائولو کوئیلو را شاید بتوان از دو منظر یا لایه مورد تحلیل برنامه داد:

1) منظر مضامین و درونمایه های نهفته در کالبد قصه ها

2) منظر فرم و سبک به کار گرفته شده در نگارش داستان ها.



از نظرگاه حالت نخست، آثار این نویسنده برای بسیاری از علاقمندان رمان های او جذابیت خاصی دارند.

در واقع محوری ترین رمز موفقیت و جهانگیر شدن رمان های او در این بخش مستتر شده هست.

او نویسنده ی هوشمندی هست که شرایط یا اینهمانی دقایق و لحظات را به حد بهینه درک می نماید.

چالش ها و کشمکش های انسان امروزین به
تهی سازی ذهن و روان او انجامیده هست.

انسان امروز در کشورهای پیشرفته و صنعتی دیربازی هست که هیجان ها و انگیزش ها و الگوهای رفتاری متفاوتی را نسبت به سایر کشورها تجربه می نماید، تجربه ای که در اون انسانیت، هویت، و
"من درون" شمایلی انفعالی به خود گرفته و در اون، فضایی لجام گسیخته و "آکنده از تهی" پرورش یافته هست.

در نتیجه بحران های اخلاقی، رفتاری، بی بند وباری ها و افراطی گری های بی واهمه رونق پیدا کرده و روح و روان انسان دربند تکنولوژی ماشینی و اشباع از انواع رفاه های فردی و اجتماعی، زندانی همه ی این کشاکش ها گشته هست.

این انسان در انتظار روشن شدن بارقه های جرقه ای هست که از انوار اون روح و روانش را آزاد سازد. و چه موهبتی بالاتر از این که نویسنده ای چون کوئیلو منوی آماده ای را برای اونان تدارک ببیند و با نوشتن تعداد فراوانی داستان روشنگرانه، در "آزادسازی روح گمگشته" انسان های نامتکی به جریان هستی ای که معنویت را به فراموشی سپرده اند، سهیم گردد.

بسیاری از خوانندگان رمان های کوئیلو داستان های او را نه به عنوان رمان و داستان در قالب های متداول، بل به عنوان
"دستورالعمل زندگی" می شمارند و با مطالعهاین آثار و مشتبه نمودن یا وانمودسازی اون آرایه ها و نمادها بر هستی و حیات خویش، "به کندوکاو روح و روان اندرون خویش" همت می گمارند.

من اطمینان دارم که کوئیلو با داستان نویسی و ارائه دیدگاه های محتوایی و مضمونی خویش، چه بسا فوجی انسان ها را از ارتکاب به
خودکشی یا حتی فرار از خویشتن رهانیده هست.

اونها که کوئیلو را می خوانند و به اون ایمان می آورند، انسان هایی قویتر و نیرومندتر از پیش می گردند و از تنهایی و خلوت نامکشوف خویش وامی رهند.

باورنمايندگان کوئیلو، او را به مثابه
نمادی از پیامبری می انگارند که بر اونان "امکان فرمودگو با زائر درون" را فراهم کرده و با آزادگذاری انتخاب بین خوب و بد یا مثلا خیر و شر (ن.ک.

رمان ورونیکا تصمیم می گیرد بمیرد)، به عبارتی روح اونان را تغذیه فکری و معنوی نموده هست.

بر این بسنده می کنم که در همین موضوع مخالفان فراوان نیز وجود دارند که شاید ذکر اون در اینجا شایسته نباشد.




اما از منظر دوم، آثار کوئیلو بسیاری از خوانندگان یا منتقدان سخت گیر را راضی نمی کند و اونها او را نویسنده ای با هستعداد معمولی می دانند که از محاسن شاخص او، بیدار نمودن روان های خفته و خدایگان را به فراموشی سپرده، می باشد.

من تمایلی ندارم تا در اینجا به ریزکاوی این مبحث بپردازم، شاید به این دلیل که لزومی نمی بینم، مگر اونکه خواستاری باشد.




و اينكه:

خانم فروتيبا: چرا هستاد؟ آيا اين يك طعنه هست؟!...

ما مگر در اين محيط مجازي دوست نيستيم؟...

و ...

من فقط خوب مي خوانم، با دقت...

و سعي مي كنم همين...

و چرا ننايشانسيم؟ خواهيم نوشت و از هم ياد خواهيم گرفت!



42:

بطور حتم كسي كه بيشتر از من مي داند مي تواند هستاد من باشد.

اين نه تنها طعنه نبود بلكه نمادي از عرض ارادت دوستانه ام بود نسبت به دانش شما.

ما همچنان دوستيم و حتي دوست تر از قبل.

از اينكه انقدر با دقت مي خوانيد و دانسته هاي خود را چنين اديبانه تقرير مي فرماييد بايد بخود بباليد.

و من همچنان منتظر نوشته شما هستم واگر بتوانم همراهيتان خواهم كرد.

در مورد اطلاعاتي كه نوشتيد هم سپاسگزام.

موافقيد در مورد صد سال تنهايي كمي بحث كنيم؟

43:

مرسي از محبت شما بهاره جان:

اولا قصه را يك جورهايي شروع كردم تا شما از انتظار در بياييد! سري بزنيد!

دوما كي فرموده من بيشتر از شما مي دانم؟!

سوما: چرا ماركز؟! من كه تازه رفته ام تايشان بحر كايشانيلو!...

اجازه بدهيد تمامش كنيم، چشم به ماركز هم مي رسيم...

نظري در باره ديدگاه هاي من نداريد؟

موفق و پايدار باشيد!

44:

متسفانه من اين نايشانسنده را نميشناسم پس نظري هم ندارم ولي از شما ممنونم كه باعث مي شايشاند با ديد باز بروم سراغ كتابش

45:

داستان کوه پنجم
از: کوییلو

برشی از زندگی پیامبری را به تصویر می کشد که شاید از وقت عهد باستان به سیر و سلوک سرگرم بوده هست.

کوئیلو در مسیر و جهت گیری روایت داستانی، به بازشناسانیدن منش، شخصیت، اندیشه ها، و مکاشفه و شهود ایلیا پیامبر معاصر می پردازد تا تلاش خستگی ناپذیر او را در درونیابی من خویش از فرازای زیستن در گمگشتگی میان جنگ و ستیزه جویی و آشوب های سیاسی به کمال برساند.

ایلیای پیامبر گاه از هیاهویی که در بستر اون رهانیده شده، زبان به عتاب می گشاید و انگار با این شکوه ها نشان از دلخستگی دارد: "من از خدایی که خدمتنقل بوده ام، انتظار نداشتم مرا تنها در چنگ دشمنان و اهریمنان رها سازد".

و این چنین زنجموره ها پایانی جز نیکویی نخواهند داشت.

این قصه به زندگی معنا می بخشد و حیاتی را می آموزد که در سیمای مرگ و نیستی پدیدار می شود.

شاید بتوان ادعا کرد که کوئیلو کهنه رندانه خواننده را آزاد می گذارد تا با وارهانی روان گمگشته و گسسته از جوهره ی هستی و ذات واقعی خود، ره توشه زندگی و موهبت زیستن و شناختن قلمروی گزندناپذیر خدا را برگزیند.


نگاه کوئیلو به جهان و هستی آمیزه ای آهنگین از امید و یقین را در دل ها و قلب ها به بار می نشاند، رویگاهی که در اون به مصداق خواستن توانستن هست، یا عاقبت جوینده یابنده بود، قهرمان نمادین داستان در کنکاش برای دستیابی به آرزوهای دور و دراز و گاه بعید و دست نیافتنی خود، از همدستگی و هماوایی تمام هستی و کائنات و کیهان سود می جوید،به شرطی که این آمال و آرزوها پس زمینه ای متکی بر ایمان، باور، اعتقاد و صداقت محض در خود نهفته باشند.

46:

چرا عقب نشستید .

من اطلاعاتم کمه شما چرا ؟

47:

مخاطب شما من هستم؟!
من دوست ندارم متکلم وحده باشم!!...

عقب نشینی؟؟!!

48:

من يكي يا دوتا از كتابهاي اين نايشانسنده رو خوندم بد نبودن

49:

فكر كنم يك سر قضيه به من مربوطه!
من منتظرم كه نظراتتان در مورد كايشانيلو تمام شود چون يك بار هم عرض كردم كه نمي شناسمش و پيشنهاد دادم بحث را عوض كنيم و شما فرموديد كه هنوز در موردش حرف داريد.
پس لطفا براي تغيير رايشانه يا بحثتان را تمام كنيد يا تعايشانض، كه از تلكم تنهايي بيرون بياييد.


50:

کوئیلو نویسنده ای هست که خود را رقیب کسی نمی داند، از ایجاز و معنا و هستعاره به کمترین حد ممکن هستفاده می کند.

هم خود او و هم همگی منتقدان مثبت و منفی اش به این نکته باور دارند که او نمی خواهد (و نخواهد توانست) همسوی سایر نویسندگان معاصر آمریکای لاتین از اعجاز رویدادهای غیر ممکن به فراخنای هستی آدمیان و اونجا ضمیر پنهان اونان عطش آبیاری و سوگیری دارد، رسوخ نماید.

او نویسنده ای ساده، اما متفاوت هست که عرفان و معنویت به خواب رفته در اذهان انسان امروز را به بیداری می طلبد و عشق به خداوند را در هزارتوی قصه های حوادث خیالی و تصوری خود معنایی تازه می بخشد، خدایی که به ظاهر نقابی خشن بر چهره می زند اما همواره نیکی می کند.

هرچند به نظر می رسد همه ی جنگاوری ها و مبارزه طلبی های ایلیا در همان پهنه ی اسراییل و موطن خویش که گاه تا صور و صیدا سر می سایید ادامه می یافت،
مبارزه و ستیزه ی اصلی و نمادین او برای شناخت درون و مهار اهریمن اندرونی هست که گاه حتی خدا را بر نمی تابد.

کوئیلو نویسنده ای صادق، پاکباخته، و راستین هست و داستان های او تنها بر جان دل اونهایی می نشیند که هنوز پیوند عرفانی خود را با خداوندگار محفوظ نگاه داشته اند، حتی اگر تلالویی از ابهام و تردید پیرامون چرایی اینگونه بودن هستی و خدا در ذهنیت اونها زنگار زده باشد...

اما اونچه که همواره اندیشه جستجوگر او را به کنکاش وا می دارد، اتکای مستحکم بر تبارشناسی اخلاقی و تمییز جاودانه نیک وبد می باشد که هم این همواره او را در ستیزه با اهریمنان درون و برون هدایت می کند و در اون هستی و نیستی، آشکارگی و پوشیدگی رمز مکاشفه ی خواننده به شمار می روند.


همانطور که پیشتر متذکر شدم، عیار داستان نویسی کوئیلو با نویسندگان دیگر آمریکای لاتین قابل سنجش نیست، زیرا او نه به عنوان مثال، همانند بورخس به آفرینش جهانی شفرمود انگیز از رمز و راز های زندگی اجتماعی فردی می پردازد و نه مانند مارکز از آستانه و وسعت بیشینه ی واژه ها برای ساختن قصه هایی باورنکردنی و افسونگرانه ی رئالیستی سود می جوید، بلکه او در عین سادگی و سهل گیری، تنه های درختی را بارور می نماید که ریشه ای عمیق در عرفان و شهود دارد.

51:

مرسي گل واژه جان
بحث در باره اين نايشانسنده تمام شده يا نه هنوز؟
يك رمان ديگر را معرفي نمي فرماييد؟

52:

هرطور که شما بفرمایید!
زحمت معرفی نویسنده و داستان را هم خود شما بکشید...

من هم اگر خوانده باشم، در خدمتم...


53:

من نمي توانم مثل شما اصولي در مورد نايشانسنده و داستان بحث كنم.

فقط حسم را مي نايشانسم همين
از اونجا كه من برباد رفته را از همه داستانهاي عالم بيشتر دوست دارم دلم مي خواهد كمي درباه اون حرف بزنيم.

نظر شما چيه؟

54:

منم خيلي اين كتاب رو دوست دارم پس بهتره در مورد همين كتاب بحث كنيم البته ببخشيد كه من..................


55:

چه خوب پس بفرماييد هينا جان
اول : شخصيت مود علاقه ات كيه؟ من عاشق رت باتلرم.

واقعا شخصيت جذابي داره.

خيلي ها معتقدند كه او آدم پست و رذلي هست ولي به نظر من او يك مرد واقعي هست.

با تمام خصوصيات بارز يك مرد كه البته نود % مردها اين خصوصيات را پنهان مي كنند.


56:

منم تو اين داستان اين شخصيت رو بي اندازه دوست دارم رت باتلر رو ميگم خيلي بي پرواست
اما از شخصيت اشلي ايشانكنز اصلا خوشم نمياد

57:

من هم همينطور
آدم شل وارفته اي كه براي هر كاري نياز به مساعدت داره.

اون هم كمك يك زن ( ملاني)كه اتفاقا زن خيلي محكمي هم نيست.

او از رشادت و بي پروايي اسكارلت وحشت داره و همين وحشته كه باعث شده هيچوقت بهش نگه كه دوستش نداره.
نايشانسنده شخصيت اين مرد ترسو و بزدل را هم به همان اندازه رت زيبا تصايشانر كرده هست.


58:

ميدوني به نظر من اسكارلت و رت بهترين شخصيتهاي هستند كه من در كتابها خوندم از بين همه شخصيتها بهترين زوج
اسكارلت با اون كارهاي كه به خاطر عشقش انجام ميده و اون كارهاي كه با بچه هاش ادم يه لحظه ازش احساس نفرت ميكنه و يه لحظه بعد احساس ميكنه كه بهترين كس هست

59:

او مادر خوبي نيست يك زن خودخواه تمام عيار.

در واقع او هم به نوعي يك زن كامله با تمام خصوصياتش اما عيان و آشكار.

خيلي ار ما ها مثل او هستيم ولي از ابراز اون شرم داشته و خود را زير هزار تا رنگ و لعاب اخلاقي پنهان مي كنيم.

به نظر من او خيلي بهتر از اون ملاني ساده و رئوف زندگي مي كند.

او زن مقاومتري هست و شكست ناپذير.

در بحراني ترين لحظات بهترين تصميم را گرفته و به هر نوعي شده عمل مي كند تا بهترين نتجه را بگيرد.


60:

درست مثل رت البته از بعضي نظرها

61:

سلام بچه ها،درباره رمانهاي جذاب بحث كنيممنم کتاب بربادرفته را خوندم و به نظرم کتابی مهیج و جالب و با موضوعی متفاوت هست.از اون کتاب های گیرایی که زندگی آدم رو مختل می کنه.البته من کتابی را که ادامه بربادرفته هست را خوندم که اونم خیلی قشنگ بود حتی می تونم بگم بربادرفته با اون کامل می شه البته این کتاب که اسمش هست اسکارلت به قلم نویسنده دیگری به نام الکساندراریپلی و ترجمه خانم پرتو مهتدی.اما واقعا همان گیرایی بربادرفته را دارد و من عاشق اونم ،مخصوصا اون تیکه آخرش که رت متوجه می شه کتی گربه نیست و دختر خودشه.درباره رمانهاي جذاب بحث كنيم درباره رمانهاي جذاب بحث كنيم نظر شما چیه؟؟؟

62:

خوب اره منم اون كتاب رو خوندم به نظرم قسمت اخرش قشنگه بخصوص مطلبي رو كه شما اشاره ميكنين...

من از اين نوع كتابها دوست دارم كه ادم رو به وقت قديم تو اجتماع ميبرن كلا ادم رو درگير داستان ميكنن.


63:

مثلا من در باهر دن آرام نوشته میخاییل شولوخوف چه بنویسم؟

این کتاب را شاد روان محمود اعتماد زاده (میم الف به آذین)به پارسی برگردانده هست.



کتاب گیرا و خوبی هست.


64:

با سلام به رز و شادمهر و کسان دیگری که عضو گروه هستند
ولی باید به یا سر کار رز بگویم که چرا با مودب پور مخالفید من 4 تا کتاب از او خوانده ام و بهترین نویندهی عمرم شناخته شد
کتاب ها به شرح ذیل می باشد
1_رکسانا <بهترین کتاب>
2_پریچهر
3_گندم
4_اون تابستان
ولی از زنش خوشم نیمد در کتاب اون تابستان زیرا هیچ چیز خنده داری در کتابش نداشت
می توانید به این آدرس ایمیل بزنید
zendegi_0000@yahoo.com
از همه ی شما در مورد نظر خواهی و ایمیل زدن به من ممنونم

65:

سلام به هینا خانم من زندگی هستم می آیید با هم چت کنیم و حرف بزنیم...


66:

جالبه كه اين نايشانسنده ايراني مودب پور اين همه طرفدار داره! چه چيزي در كارهاش اين همه چشمگيره؟

67:

با سلام به رز سیاه شما دخترید یا پسر زیرا می خواهم دلیل مخالفتتان را با م.مودب پور بدانم...


68:

رز نوشته های چشم گیری داره برای همین می خواهم بدانم شما دخترید یا پسر

69:

اگر دخترید با من چت کنید زیرا می خواهم با شما آشنا شوم

70:

درباره رمانهاي جذاب بحث كنيم

71:

رزززززززززززززززززززززززز ززززززززززززززززززززززززز زززززززززززز من با شما هستم یه کتاب مدل قرن فارسی به من معرفی کنید

72:

منم یکی از طرفدارای مودب پور هستم.

دوست من رز سیاه دختره !

73:

با سلام
من زندگی می باشم

74:

روشنک جان با من چت می کنی درباره ی کتاب

75:


76:

دوست من روشنک جان می توانی جواب مرا بدهی?

77:

فکر می کنم 2 باشد

78:

شما که تاپیک را خراب کردی همه اینها را می توانستی در یک پست بزنی .


79:

من بحث نمیکنم ولی دو تا معرفی میکنم برید بخونید واقعا جالب و مفید هستش

1.کی پنیر مرا جابجا کرد
2.آیین زندگی

80:

سلام
من عاشق دانیل هستیل هستم
بیشتر مواقع شخصیت اول ان زن هست
کسی جایی را سراغ داره که از انجا کتاب هایش را دانلود کنم
ممنون می شوم

81:

مادام كامليا نوشته الكساندر دوماي پسر
واقعا رمان جالبيه من لذت بردم پيشنهاد ميدم بخونيد

82:

رمان ؟
کتابهای ژول ورن و هری پاتر در وقت خودش جذاب بود .


کتاب های سارتر (نمایشنامه شیطان و خدا و خانواده خوشبخت )
از هدایت و جمالزاده نیازی به تعریف نیبست ، همچنین داستایفسکی با کتاب شیاطین .


83:

نظرتون درباره مصطفی مستور چیه؟
من از سبک نوشتن خیلی خوشم میاد
رمان روی ماه خداوند را بوس هم خیلی جالب بود

84:

مستور نویسنده خوبیه من بیشتر کتاباشو خوندم .اولین کتابی که ازس خوندم خیلی خوشم اومد
البته الانم خوشم میاد ولی شخصیتهای داستانیش تو کتاباش خیلی نزدیکه همه

85:

سگ ولگرد
وای وای وای وای وای

محشره
کی خونده و حسش کرده

86:

کتاب هایی که انتقادی هستند جالب ترن

87:

سگ ولگرد واسه كيه؟

88:

حاج بالاخره مادرشو پیدا کرد؟

89:

یه داستان کوتاهه از هدایت
فوق العاده زیبا و تاثیرگذار


نوشته اصلي بوسيله masood_l نمايش نوشته ها
حاج بالاخره مادرشو پیدا کرد؟
هاچ تو کتابا دنبال مامانش بود؟

90:

رمان قدیمی و پرطرفدار صد سال تنهایی

کسی نظری داره ؟

91:

من شاید 10 یا 20 صفحه ش رو خوندم چون وقت نداشتم بقیه ش رو نخوندم
جالبه؟خیلی ازش تعریف شنیدم ولی اوایلش برای من خسته نماينده بود

92:

من پیشنهاد میدم ادامش رو هم بخونی چون اوایل رمان چون به شخصیت پردازی میگذره شاید یه مقدار خسته نماينده باشه

93:

رمان وقتی او امد

.

چند دقيقه اي استقامت كرد و سپس ماشين پياده شد .

كجا رفت ؟ ديدم كه ماشين و دور زد و در طرف من و باز كرد و فرمود :- پياده ميشي؟ - نه من و ببر خونه .

- شميم پياده شو خواهش ميكنم .

از ماشين پياده شدم در ماشين و بست .

نگاهي به اطراف كرد و با صداي نسبتا بلندي فرمود :- تو از اينجا وارد زندگيم شدي از همينجايي كه الان وايساديم .

اومدي من و زندگيم و قلبم و خونم و همه جارو زير و رو كردي .

خواستم نديده بگيرمت .

خواستم ازت فرار كنم .

خواستم حداقل احساساتي رو كه داشت تايشان قلبم ريشه ميدووند و بخشكونم ولي نشد .

تو نذاشتي .

اون چشمات نذاشت .

وقتي تايشان خونم بودي زير يه سقف با من بودي .

از اتاقم تا اتاق تو 10 قدمم نبود نفسات و تايشان خونه حس ميكردم .

فكر كردي بي برنامه نميشدم ؟ ميدوني چقدر جلايشان خودم و ميگرفتم كه كار احمقانه اي نكنم ؟ ميدوني وقتي تايشان شمال كنار دريا احساساتم و بهت فرمودم و چشماي پر از اشكت و ديدم چقدر خودم و لعنت كردم كه اشك تورو در آوردم ؟ ميدوني چقدر واسه به دست آوردن آرامشم سختي كشيده بودم ؟ ولي وقتي تو اومده انگار همه چي دود شد رفت تو هوا .

داشتم از تايشان زندگيم مينداختمت بيرون .

سرم و به كار گرم كردم .

خونه ي مامان نمي اومدم كه نبينمت ولي دلم انقدر هوات و داشت كه ميخواستم ديوونه بشم .

دستش و كلافه تايشان موهاش فرو كرد و دوباره فرمود :- اون شب واقعا فكر كردي مست بودم وقتي اومدم خونه ؟ اون شب هر چي مشروب ميخوردم مست نميشدم .

هوشياره هوشيار بودم .

فقط ميخواستم تايشان عالم مستي چند دقيقه از خودم از اين شادمهر مغروري كه ساخته بودم بيام بيرون و كنارت باشم .

وقتي تايشان بغلم بودي انگار دنيارو بهم داده بودن .

انقدر آروم بودم .

آرامشي كه هيچ وقت تجربش نكرده بودم .سرم و پايين انداختم اشكام سرازير شده بود دوباره بلند تر فرمود :- شميم من و نگاه كن .

خوب نگاهم كن .

من همون شادمهر قديمم ؟ ببين جلوت وايسادم دارم از احساسم بهت ميگم .

شميم تو از اينجا وارد زندگيم شدي و همه چي رو تغيير دادي .

منم مثل خودش فرياد زدم و فرمودم :- خوب چرا اينارو بهم ميگي ؟ ميخواي بگي كه اين احساس و داري ولي ميخواي از زندگيت پرتم كني بيرون ؟ ميخواي چي و ثابت كني ؟ ميخواي بگي دوستم داري ؟ چرا تا الان چيزي بهم نفرمودي ؟ چرا با اون نگاه خودخواه و مغرورت هميشه من و از خودت ترسوندي ؟ - اينارو بهت ميگم كه بفهمي با من چيكار كردي .

كه ببيني ذره ذره آب شدم و تو حتي نديدي .

ديگه تقريبا داشت فرياد ميزد شانس آورديم كه خيابون خلوت بود :- اينارو بهت ميگم كه بدوني من دوستت دارم .

كه بدوني من عاشقت شدم لعنتي .

كه نميتونم ديگه از اين حسم فرار كنم .

ميفهمي ؟ نميذارم دست پوريا يا هيچ مردي به تو برسه .

تو تايشان زندگي من اومدي و فقط براي مني .

ميفهمي شميم اين اجباره .

قلبم لرزيد .

خوشحال بودم .

شده بود شادمهر من .

شادمهر دوست داشتني من .

با چشماي پر از اشك خنديدم .

شادمهرم از خنده ي من خندش گرفت فرمودم :- مثل ديوونه ها تايشان خيابون وايساديم داريم فرياد ميزنيم .

شادمهر با خنده فرمود :- ديوونه تايشاني كه وسط ابراز احساسات من ميخندي .

شادمهر بهم نزديك شد تايشان يك قدميم ايستاد دستش و تايشان جيب كتش فرو برد و جعبه اي رو بيرون آورد نگاهي به چشمام كرد .

نفس عميقي كشيد و فرمود :- شميمم .

.

.

عزيزم حاضري با 11 سال اختلاف سني زن مردي بشي كه عاشقانه ميپرستت ؟ در جعبه رو باز كرد حلقه اي توش بود هيجان زده دستم و جلايشان دهنم گرفتم تا از خوشحالي جيغ نزنم .

شادمهر با خنده فرمود :- شميم هنوز زنده اي ؟ نفس بكش .

من هنوز منتظر جوابم .

قبول ميكني خانوم من بشي ؟ نگاهم و به چشماش دوختم و فرمودم :- به شرطي كه شبا تايشان اتاق تاريك نخوابيم من قبول ميكنم .

شادمهر خنديد و فرمود :- اگه تاريكم باشه من پيشتم نبايد از هيچي بترسي خانومم .

حلقه رو از تايشان جعبه در آورد دست چپم و به سمتش گرفتم آروم حلقه رو تايشان انگشتم كرد حلقه ي ظريف و قشنگي بود .

نگاهم رايشان حلقه مونده بود .

صداي دلنشينش و دوباره شنيدم :- از همين جا اومدي و زندگيم و زير و رو كردي همين جا هم براي هميشه رسما وارد زندگيم شدي .

دوستت دارم شميم .

لبخندي بهش زدم اخماش و تو هم كرد و فرمود :- تو نميخواي هيچي بهم بگي ؟ - چرا منم خيلي دوستت دارم شادمهرم .

باورم نميشد يه روز با اين لحن صداش كنم .

خوشحال و سرحال هر دومون سوار ماشين شادمهر شديم .

خوشحال بودم كه كنارمه و فقط براي منه .

بهترين لحظه ي زندگيم بود .

نگاهم رايشان صورتش خيره مونده بود چند دقيقه يه بار بر ميگشت و با لبخند بهم نگاه ميكرد .

وقتي اون اومد زندگيم رنگ ديگه اي گرفت .

وقتي اون اومد ديگه تنها نبودم .

وقتي اون اومد طعم عشق و با تموم وجودم چشيدم .

هي غريبه اي كه آشنا تر از هر آشنايي برام شدي با تموم وجودم دوستت دارم و حاضرم تا ته دنيا هم باهات بيام .

.

.

پايان .

.

.


94:

کاش شیوه ی ِ این بحث طور ِ دیگه ای بود ؛ یه جوری حالت ِ فراخوان داشت ..
یک رمان با رای گیری انتخاب میشد ، تا یه وقتی موقعيت ِ خوندنش بود ؛ بعد راجع بهش بحث میکردیم ..

شیوه ی ِ نگارش ِ فعلی رو تو تاپیک ِ خلاصه نویسی هم میشه نوشت
ببخشید اگه فضولی کردم

95:

فكر خوبيه خودت شروع كن

96:

الان تو بخش کتاب همین کار انجام شده


65 out of 100 based on 60 user ratings 85 reviews