اندکی خسته تر از باد یا دل نوشت ها


اندکی خسته تر از باد یا دل نوشت ها



اندکی خسته تر از باد یا دل نوشت ها
اینجا رو باز میکنم برا ی چیز هایی که نمی توان نوشت
دوست دارم شبیه کلبه ای باشه که آدماش فقط ره گذرند
آدمائی که دوست دارند چشم هاشوند رو ببندند و غوطه ور شند توی چیز هایی که دیگه وجود ندارند
دوست دارم اینجا همون جوری حرف بزنیم که فکر می کنیم هرچند مردم مدت هاست دیگه اینجوری صحبت نمی کنند



كلاغ شورشي و يك نظر دوستانه

1:

تايشان يه خيابون تاريك داشتم به تنهاي قدم ميزدم و بارون ميومدش ........احساس كردم كسي داره اسمم رو صدا ميزنه خيلي بلند.......برگشتم كسي نبودش خواستم دوباره راهم رو ادامه بدم ديدم تو جلايشان مني .......باورم نميشد ولي اين تو بودي كه جلايشان من بودي و داشتي باهام و دركنارم زير بارون راه ميامدي .......چقدر خوب بود اون خيال زيبا وقتي چشمام رو باز كردم و تو نبودي در كنارم داشت بارون ميومد و منم گريه ميكردم.


شبیه کدام حیوان هستید؟


حرف حساب نوجوان چيه ؟

2:

دقت كردم ديدم كفشش پاره هست به سايشانش رفتم و بسته هايي كه دستش بود گرفتم ..وقتي بسته ها را گرفتم ..به زمين افتاد ..


جمله
پيرزن مرده بود


شمارش معکوس تا پایان...

3:

و زندگي هيچي نيست بجز تنهاي و ÷وچي .............و اما عاشقي يه واقعيت در دنياي من كه نشانش تايشان.............


مرگ


ايده: ايجاد سايت تجارت الکترونيک با موضوع موفقيت و کسب و کار

4:

نميدونم تا حالا هر چي از عشق ميدونستم يا خونده بودم يا شنيده بودم واقعا يه برداشت درستي ازش نداشتم تا اينكه با تو روبرو شدم و فهميدم عشق چيه عشق نيرايشاني بود كه ميتونست هر چي رو خرد كنه از عشق بالاتر چيزي نديدم تازه فهميدم زندگيم چقدر تهي بوده ولي بذار يه چيزي رو هم بگم از نيرايشان عشق قايشان تر و خرد كننده تر نيرايشاني جدايي و فراقه
حالا كه خورد شدم فهميدم


مرگ مشكوك دكتر جوان زهرا بني يعقوب

5:

وقتي دلش گرفت ميخواست گريه كنه ميخواست بره ÷يش ابرا و بهشون بگه ببارن به جاش ولي يادش امد كه بهش فرموده اگه گريه كني اشكات اتيشم ميزنه ÷س گريه هم نكرد خواست اروم بشينه يه جا و بره تايشان خودش ولي بازم يادش امد كه بهش فرموده تو مال خودت نيستي ديگه مال مني خواست ساكت يه جا بشينه و فقط ادما رو تماشا كنه ولي بازم يادش امد كه بهش فرموده صدات باعث ارمشم ميشه حالا اون بايد چي كار كنه چي كار ميتونه بكنه بجز اينكه هر چي داره تو خودش بريزه و حرفي نزنه.


6:

خيلي باحال بود دمتون گرم

7:

انگاه كه به دور برش نگاه كرد ديد پر هست از ادميان و دوستانش ولي وقتي با چشم دلش نگاه كرد انوقت ديد كه در ميان جمعيتي تنهاست و بي كس و هيچ كس با او نيست.


8:

شاید خیلی بیراهه رفته باشم شاید خیلی حماقت کرده باشم اما خدایا تو ببخش

9:

بوی عیدی بوی توپ ..............

بوی یاس جانماز ترمه مادر بزرگ..............

با اینا خستگیم و در میکنم..........

بوی اسکناس تا نخورده لای کتاب با اینا زمستون و سر میکنم فکر.......

شوق یک خیز بلند از روی برجه........

با اینا خستگیم ........

عشق یک ستاره ساختن با دولک ......

بوی گل محمدی که خشک شده لای کتاب..........

عطر خوب نسری....

توی جوی لاجوردی .....

خستگی از کار کردن بوجود نمیاد از نبود یه چیزی بوجود میاد که من مدت هاست لهش کردم دورش انداختم Good by every one .


10:

من چيزي واسه فرمودن ندارم!!!

11:

اگه یه جایی جنگ شد دست کسی تنگ شد
تقصیر من بود
اگه بحران آب بود هجرت سراب بود
تقصیر من بود
اگه زمستونا سردن تابستونا گرمن
تقصیر من بود
اگه جاده ها باریکن کوچه ها تاریکت
تقصیر من بود
تقصیر من بود
تقصیر من بود
ا
گه بود بحران بیکاری فقر و نداری
تقصیر من بود
جنگ اعراب و اسراییل ببر های تامیل
تقصیر من بود
بحران هویت مرگ معنویت
تقصیر من بود
ساختار زدایی از مدنیت
تقصیر من بود
تقصیر من بود
این یه اعترافه خیلی باس ببخشین
تقصیر من بود

عوام زدگی سیاسی شکست دیپلوماسی
تقصیر من بود
حذف تیم ملی با بازی احساسی
تقصیر من بود
اگه بن لادن در رفت تکون خورد قیمت نفت
تقصیر من بود
اگه از این همه وعده حوصلتون سر رفت
تقصیر من بود
تقصیر من بود
خانوم ها و آقایون عذر میخوام باعث شرمندگیه

اگه شاکی ها زندونن مجرما بیرونن
تقصیر من بود
اگه اینا همش یه راز که همه میدونن
تقصیر من بود
اگه خدایی نکرده یه روز من نباشم اون روز چی میشه؟
تقصیر منه چه باشم چه نباشم جور دیگه نمیشه.


12:

هر چند بر میگردم اما فعلا تا بعد
تا بعدی که اومدنش رو هنوز تقدیر اندیشه نکرده
امیدوارم وقتی بر میگردم این تاپیک باشه

13:

دستهايي رو به آسمان بود
چيزي را نمي توان تشخيص داد
آيا دستها جاذبه دارند يا آسمان ؟ يا شايدم هر دو؟

14:

دلم مي خواد به آسمون براي مدتي خيره بشم و يك ستاره آروم از اون آسمون بزرگ بيوفته زير پاهام و بهم بگه بهار يه آرزو بكن و من اين آرزو رو مي كنم : خدايا تو هيچ وقت تنهام نذار چون بالاخره همه روزي ميرن و من مي مونمو تنهاييهام اما تو منو تنها نذار من به تو محتاجم ...


15:

چه بگايشانم؟ سخني نيست

مي وزد از سر اميد، نسيمي؛
ليك تا زمزمه اي ساز كند
در همه خلوت صحرا
به روش
ناروني نيست
چه بگايشانم؟ سخني نيست
***
پشت درهاي فرو بسته
شب از دشنه دشمني پر
به كنج انديشي
خاموش
نشسته ست
بام ها
زيرفشار شب
كج،
كوچه
از آمدو رفت شب بد چشم سمج
خسته ست
***
چه بگايشانم ؟ سخني نيست

در همه خلوت اين شهر،آوا
جز زموشي كه دراند كفني
نيست
ونذر اين ظلمت جا
جزسيا نوحه شو مرده زني
نيست

ورنسيمي جنبد
به رهش نجوا را
ناروني نيست
چه بگايشانم؟
سخني نيست...

16:

خيلي وقت بود اينجا زير يه عالمه ديتا ديگه ارنج شده بود كلا خيلي وقته خيلي چيز ها خيلي جاها ارنج شدند و به قول ناپولين دو تا دست قدرتمند ميخواد كه از تايشان اين لجن هاي اطرافش برش داره ولي خوب حد اقل من به ايشون ميگم به قول خودتون سركار اقا اين موقعيت هاست كه آدم ها رو ميسازه پس بهتره بري پي اس شب واترلوت رو يه بار ديگه بخوني شايد يه چند تا غلط املايي بتوني توش پيدا كني

17:

گناهي مرتكب شده بود ! خودش مي دونست هيچ كس او رو قبول نمي كنه ! كي دونست گناه كرده !

از آسمان نوري آمد !
سر او گيج رفت ! به زمين خورد

امت دور او جمع شدند !

پروانه حالا ديگه بال نداشت ! بالهاي زيبايي كه هر كس رو مجذوب خودش مي كرد !

چه كسي مقصر بود ؟

من ؟ تو ؟ ما ؟

18:

پنجره باز بود!داشت به اسمون نگاه میکرد یعنی میشه یه روزی اونم باهاش نگاه کنه!
یه پروانه امد تو نشست رو دستش اخ پروانه زخمی بود نمیتونست کاری کنه مرد!
چه راحت !

19:

وقتي به اينجا نگاه ميكنم ميبينم بيش تر پست هام رو توش پاك كردم
چي ميشه فرمود
چي ميشه نفرمود
اين يعني بودن

20:


خود كرده را تدبير نيست !

چي ميشه فرمود
چيزهايي كه نبايد فرمود
گايشانند مگايشانيد و مشنايشاند ...مشكل حكايتيست كه تقرير مي كنند



چي ميشه نفرمود
اسرار دل

اين يعني بودن
اين يعني عدم نيستي

21:


شهسواران


گردی از راهی نمی خیزد
سواران را چه شد!؟
مرده اند از بیم یاران
نامداران را چه شد!؟
جز صدای جغدها چیزی نمی آید به گوش
قمریان آخر کجا رفتند؟ ساران را چه شد؟

از هجوم کرکسان شوم قلب من گرفت
بلبلان، قرقاولان، کبکان، هزاران را چه شد؟
دور تا دور من از دشمن سیاهی می زند
دوستان ما کجا رفتند؟ یاران را چه شد؟
قمریان آخر کجا رفتند؟ ساران را چه شد؟

هر کجا سوز زمستان هست و تاراج خزان
روح تابستان و اصل نو بهاران را چه شد؟
زیر سم لشکر ضحاک پشت من شکست
کاوه ی لشکر شکن کو؟ شهسواران را چه شد؟
لشکر توران به قلب سرزمین ما رسید
رستم و گودرز کو؟ اسفندیاران را چه شد؟
خشکسالی در زمین بیداد و غوغا می کند
رخشش هفت آسمان کو؟ باد و باران را چه شد؟
قمریان آخر کجا رفتند؟ ساران را چه شد؟

22:

عرق سردي به تنم نشسته بود
اولين بار بود كه ديدمش يه دفعه فرياد زد هدفونم رو گذاشتم تو گوشم و با سرعت حركت كردم هنوز كه هنوزه ايستاده و من

23:

گاهي مجبوري براي هر درد رنجي دوباره بكشي .


براي هر زيستن دوباره از نو زندگي كني
براي هر حرفي .

سخني ديگر بگايشاني

گاهي برخي ها چنان به هجومي تلخ دل مي شكنند كه ناچار ميشايشان فقط سكوت كني و آرام از همان كوچه مشرف به پسين ساده بگذري .


بدون اونكه كسي ترا ببيند .

بدون اينكه كسي از تو بپرسد چرا گريه ميكني

بدون اينكه كسي نگاهي به تو بكند
ما نيستيم
ما وجودمان را براي مشتي آهن و سنگ و آسمانخراش ابله فروخته ايم
ما همه چيوقت را بلعيده ايم تا بماند براي روزمبادا

24:

روزگار تو دگر گردد و كار تو دگر
كه ز روز بد تو بر تو شدم ياد آور
اي تو در ديده ي من ابهي من نور بصر
همه اعضايت تغيير كند پا تا سر
نه دگر مدح كند كس لب لعلت به شكر
نه دگر ماند قد تو به سرو كشمر
چشمت اون چشمست اما نبود چون عبهر
سينه ات سينه ي قلبست ولي كو مرمر ؟
خار آهن نكند دفع هجوم از سنگر
نه دگر كس به هواي تو ستد در معبر
كه تو باز آيي و برخيزد و گيردت به بر
خادم و حاجب او عذر تو خواهد بر در
پيش كاين مو به رخت چون مور آرد لشكر
طفل باهوش نه خود راي بود نه خود سر
آخر حال ببين ،‌ عاقبت كار نگر
در هتل ها نتوان برد همه عمر به سر
اين شرافت را از سلسله ي خايشانش مبر

فكر اون باش كه سال دگر اي شوخ پسر
و بسته به مايشاني هست ز من رنجه مشو
بر تو اين مايشان بود اقرب من حبل وريد
مايشان اونست كه چون سرزند از عارض تو
نه دگر وصف كند كس سر زلفت به عبير
نه دگر باشد رايشان تو چو ماه نخشب
گوشت اون گوشست اما نبود همچو صدف
طره ات طره پيشست ولي كو زنجبر ؟
همچو اين مو كه كند منع ورود از عشاق
نه دگر كس ز قفاي تو فتد در كوچه
اونكه بر در بود امسال دو چشمش شب و روز
سال نو چون بهع در خانه ي او پاي نهي
نه كم از موري در فكر زمستانت باش
من تو را طفلك باهوشي انگشاته ام
گر جوانيست بس ، از خوشگذرانيست بس هست
در كلوپ ها نتوان كرد همه وقت نشاط
تو به اصل و نسب از سلسله ي اشرافي
اندکی خسته تر از باد یا دل نوشت ها

25:

دخترک با دقت تمام داشت بزرگترين قلب ممکن را با يک چوب روی ماسه ها ترسيم می کرد.

شايد فکر می کرد که هر چه اين قلب را بزرگتر درست کند، يعنی اينکه بيشتر دوستش دارد
!
سپس اينکه قلب ماسه ای اش کامل شد سعی کرد با دستهايش گوشه هايش را صيقل بدهد تا صاف صاف بشود، شايد می خواست موقعی که دريا اون را با خودش می برد، اين قلب ماسه ای جايی گير نکند!
از زاايشانه های مختلف به اون نگاه کرد، شايد می خواست اين طوری اون را خوب خوب بشناسد و مطمئن بشود، همان چيزی شده که دلش می خواست!
به قلب ماسه ای اش لبخندی زد و از روی شيطنت هم يک چشمک به قلب ماسه ای هديه داد.

دلش نيامد که يک تير ماسه ای را به يک قلب ماسه ای شليک کند!
برای همين هم خيلی آرام چوبی را که در دستش بود مثل يک پيکان گذاشت روی قلب ماسه ای.
حالا ديگر کامل شده بود و فقط نياز به مراقبت داشت.

نشست پيش قلب ماسه ای و با دستش اون را نوازش کرد و در سکوت به قلب ماسه ای قول داد که هميشه مواظبش هست

26:

اینم یه جور محرمانس یا نه من بازم در اشتباهم؟؟/

27:

گذشت و میگذرد و کسی را هم آوازی نیست تا فریادی بلند تر سر دهد چرا که گو.شی نیست تا فریاد را به هر نحو...


28:

قطره خون را از صورت بی حسم پاک میکنم بیش تر خیره میشوم در بازتاب خود به سختی میتوانم گذر وقت را ببینم صدایی میشنوم شمشیرم را در هوا به طرز ترسناکی میچرخانم و به جلو خیره می شوم به کناره ها مینگرم هیچ کس نیست دقیقا مثل روزی که شروع کردم با خود میگویم گاه چه قدر اغاز و پایان شبیه هست صدای مهیبی بر میخواهد در ارتش رو در روی من نگاه میکنم ذی شعوری مشغول به تمسخر گرفتن من هست و همه سپاه میخندد من بی توجه هدفونم را بر میدارم و یکی از ترانه های بییل ها رو رندوم میکنم و تا جایی که میتوان خود را با تنظیم صدا مشغول میکنم
چشم از زمین بر میگیرم دیگر حتی صدای نعره های خودم را هم نخواهم شنید
نعره میزنم و پیش میتازم اونان نیز چنین مینمايند صدای چکاچک شمشیر ها را بعدها باوقتدگان برای یکدگر نقل مینمايند که چگونه مردی با خود جنگید و شکست خورد

29:

این روزها را به یاد خواهم آورد
به عنوان روزهای سخت و خوب
به عنوان روزهای پر از استقامت و خالی از تحمل
به عنوان روزهای زندگی کردن و نه زنده بودن

30:

لبخند بزن فردا روز بدتری هست

31:

فرشته و شاعر
شاعر وفرشته ای باهم دوست شدند فرشته پری به شاعر دادو شاعرشعری به فرشته .
شاعر پر فرشته را لای دفترش گذاشت وشعرهایش بوی اسمان گرفت وفرشته شعر شاعر را زمزمه کردودهانش مزه
عشق
گرفت.
خدا فرمود:دیگر تمام شد.دیگر زندگی برای هردوتان دشوار می شود.زیرا شاعری که بوی اسمان را بشنود
زمین برایش کوچک هست وفرشته ای که مزه
عشق
را بچشد اسمان برایش تنگ.
پر فرشته دست شاعر را گرفت تا راههای اسمان را نشانش بدهد و شاعر بال فرشته را گرفت تا کوچه پس کوچه ای زمین را نشانش بدهد شب که هر دو به خانه برگشتند
روی بال فرشته قدری خاک بود و روی شانه های شاعر چند تا پر




اندکی خسته تر از باد یا دل نوشت ها

32:

به نام زیبای زیبا آفرین
خداوندا!
ما را ببخش و بیامرز برای لحظه هایی که عطر حضور تو را احساس نکردیم، غافل شدیم و تباه گشتیم و باز برای معصومیت لحظه هایی که گمان می کردیم « تنها تورا می پرستیم و تنها از تو یاری می جوییم» اما بار دیگر از تو می خواهیم که دلهایمان را به نور ایمان مزیّن فرم و با تبسم مهربان نگاهت به جان های خاموشمان،معنایی از عشق و صداقت ببخشای.
دل من
افسرده ی از یار جدائیست، دل من
سرگشته ی افتاده ز پائیست، دل من
کم دانه بریزید، که در گلشن گیتی
دل کنده ز هر برگ و نوائیس، دل من
مرده هست دلم، قاتل او را بشناسید
خود کشته ی بر دست حنائیست، دل من
از رهگذرم دور شوید و بگریزید
دیوانه ی از بند رهائیست، دل من
در محفل من، گوش دل و جان بگشائید
افسونگر افسانه سرائیست، دل من
با دَرد کشان سر کشی ای چرخ نزیبد
بربام تو، آزاده همائیست، دل من
تسلیم نصیب هست و زبان بسته ی تقدیر
حسرت کش بی چون و چرائیست، دل من
بشکسته دلی را چو من از خویش مرانید
آئینه ی معشوق نمائیست، دل من
عمریست دلم ساخته با هرچه بلا، هست
تا عشق بداند، چه بلائیست دل من
"معینی کرمانشاهی"


33:

چشم هایم را می بندم و خود را در دورترین افقها تصور میکنم........

اونها را باز نخواهم کرد...

چرا که در دورترین افقهاست که تو همانی که هستی و من نیز.

34:

اونچه می گویم افسانه نیست که ای کاش بود .

قصه هست، آری قصه ای که همه شخصیتهاش را به خوبی می شناسم .

کسانی که سالها با اونها زندگی کردم ،قصه ای که اولش مجهول و انتهایش ناپیدا هست.

دفتر خاطرات باز کرده ام که همیشه از اون گریزان بودم و هیچگاه توان نوشتنش را نداشتم.

هه، چه می گویم من ؟! خاطره از اون جهت خاطره می شود که مزه اش مثل حلاوتِ شب ِ عید همیشه زیر زبان بماند .

این قصه ها که در ضمیرِمن نقش بسته که خاطره نیست ،بیشتر واگویه ای هست از اونچه که در زندگی ام گذشته با خویشتن.


پنجره ام را می گشایم به رویتان .حرفهای زیادی برای فرمودن هست و من به جستجوی گوش شنوایی برای اونهایم

35:

می‌ترسم می‌ترسم؛ نه از تعقیب سایه و سنگ ،
نه از شب‌های بی‌مهتاب و زوزه‌ی گرگ ،
از آدم‌ها...

از آدم‌ها می‌ترسم .
از اون‌که با من می‌نشیند و برمی‌خیزد .
از اون‌که هر صبح به سلامی و لبخندی پاسخم می‌گوید .
از دوست‌نمایان ...


از اون‌که دوست می‌نماید می‌ترسم .
از همانان‌که ــ به قول فروغ ــ مرا می‌بوسند و طناب دار مرا می‌بافند ...


سال‌هاست که می‌ترسم.


از آدم‌ها می‌ترسم و می‌گریزم به خلوت.


به خلوتِ خالی از چشم
می‌گریزم و می‌ترسم از چشم‌هایی که خلوتم را می‌پایند ?
می‌گویند هر کاری عقوبتی دارد ؛
عقوبت ریختن آبروی دیگران، عقوبت تمسخر، تحقیر و عقوبت شکستن دل .
تو بگو ...

بگو من مبتلای کدام عقوبتم ؟
کاش در وقت پیامبری می‌زیستم ، از ترس‌هایم می‌پرسیدم و از عقوبت‌کشیدنم.
کاش ناگاه از جایی الهامم می‌شد که این درد که می‌کشم از کجاست !
علیرضا ــ که دوستم بود ــ اون سال‌ها می‌فرمود:
- فکر کن حالا ! حتماً گناهی کرده‌ای، توبه کن از گناهانت!
من فکر می‌کردم با خودم ...

من گناه نکرده بودم
خدای من مثل خدای اونها سخت‌گیر نبود که از من کارهای سخت بخواهد
مادرم همیشه می‌گوید : هر چه به ما می‌رسد، هر چه به ما می‌دهند، هرچه که می‌گویند سرنوشت ماست، همه را یک روزی، یک جایی از ما پرسیده‌اند و بله‌اش را گرفته‌اند.
از من هم پرسیده‌اند ؟
یادم نمی‌آید ...

!
و این شاید معنی همان تقدیر هست که هیچ ‌وقت نفهمیدمش.


......
من می‌ترسم از این همه دروغ ...

از تزویر .


می‌ترسم از متنعّم بی‌درد که نفَس از گرما می‌آورد و لب به نصیحت و شماتت می‌گشاید.
حتی از تو...


راستی ای چشم‌های ناآشنا ! تو که ترس‌هایم را می‌خوانی...

تو کیستی؟
کیستی ای چشم‌های پنهان ؟
از تو هم می‌ترسم .
اما گاهی می‌خواهم به تو بگویم.


همه‌ی ترس‌هایم را بریزم جلوی دیدگانت تا بخوانی.


شاید دست‌هایت را گشودی...


شاید به پیامی و کلامی مرا نوازیدی.
ای مخاطب ناآشنا !
شاید دست‌هایت را برایم به سوی آسمان بلند کردی و ستاره‌ای چیدی .
...

ستاره را در کلامی بگذار و برایم بفرست !

36:

اولین باره نشانه دیده میشه و اتفاق خوبی می افته اینو به فال نیک می گیرم
هیولایم کجایی؟
میخواهم زیستنت را به رخ جهان بکشم
و قهقه سر دهم و مست به دنیا بنگرم
تو را من چشم در راهم
باور کن
هر گاه که همگام به همراه دیگران قدم به حیطه بگذاریم، باور کن خیلی مغرورم، باید با مشت بکوبند بر دهان .

.

.


37:

پاییز سلام
سلام به تو که این بار مهم ترین کنش زندگی من محسوب میشی
سلام

38:

هر وقت آسمان دلتنگ می شود باران می بارد،افسوس که نمی دانم چرا وقتی آدمها دلتنگ می شوند جرات باریدن ندارند

39:

سکوت میکنم سکوت...
اما از سکوت چه عایدم خواهد شد نمی دانم؟
وقتی بود که سکوت جلوه زیبای ابدیت را در مقابل چشمانم نمایان می کرد،من با سکوت به اوج می رفتم،و تا عشق رهسپار می شدم و قله قله آرزوها می رسیدم،اونجا که نشانی از اندوه و حسرت نیست و همه پاکی و سپیدی ست
...


40:

باز هم پاییز
باز هم پاییز و یک دنیا دلتنگی و آشوب

41:

این روزها هر چه فریاد می زنم کمتر انعکاس صدایم را می شنوم،
هر چه بیشتر می جویم کمتر می یابم،
هر چه به دنبال جواب سوال هایم بیشتر می گردم کمتر به جواب می رسم
خسته ام ،خسته!از این همه سوال بی جواب؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!!!!

42:

ببخشيد اگر بد مينايشانسم ميانه اي با كپي پيس ندارم
خسته ام
پاييز هم از راه رسيد
دلم ميگيرد در هواي سرد و نمناكش
ودر برگريزاني كه ادم را با خود ميبرد
صداي خش خش برگها را ميشنايشان
اينها صداي پاي گذشت عمر توست
و چه ميگايشانند اين برگهاي زرد كه از سرما به خود ميلرزند
و چون رفتگر محله امان با جارايشان خود اونها را به كناري ميزند
آيا صداي اعتراضشان را ميشنايشان كه بلند تر ميشود
و تو هم چون پاي بر اونها ميگذري با خش خش خود غرولندي ميكنند كه مگر زير پايت ما را نميبيني
ما هم روزي بر فراز درختان بوديم
واز اون بالا به تو مينگريستيم ولي
تورا زير پا نگذاشتيم
پس كمي پايت را اونسوتر بگذار

43:

ترسی از شب ندارم
تاریکی همدم من هست
خاموشی و سکوت جلوه های روشنی از درون من هستند
مدتهاستکه با یکدیگر خو گرفته ایم و تنها همدم من در این تارکی آسمان هست که با ستاره های درخشانش روشنی بخش راه من اند.
گله ای از روزگار ندارم...
این منم که باید تاریکی ها را کنار بزنم اما افسوس که حتی یارای سخن فرمودنم نیست.


44:

و برگي را در دست دارم به زردي گراييده
اون را ميان مشت خود خرد ميكنم
همه تنش آواره بر رايشان زمين ميريزد
وچه دردناك هست كه پايان
زندگي برگي را ببيني و دركش نكني

45:

پاييز را ديدم
ياد مرگم به ياد آمد
اولش لحظه اي بهخود ترسيدم
ولي ناگهان برگي را ديدم
كه از بالاترين نقطه درخت پرواز كنان
به پايين آمد و چه باشكوه بود
و آرام در جايگاه ابديش جاي گرفت
مرگ همين بود ونه بيشتر
به راه خود ادامه دادم.........


46:

شما واقعا زیبا و عالی مینویسید
هر اونچه از دل بر آید لاجرم بر دل نشیند

من هم بد مینویسم ولی با کپی پست هم موافق نیستم

47:

ممنون از شما دوست عزيز كه البته شما نيز قلمي توانا داريد

48:

خواهش واقعیت رو فرمودم
شما لطف دارید ولی نوشته های من متاسفانه اصلا جالب نیستند من که اصلا راضی نیستم

49:

اين فكرتون در مورد خودتون تا اين حد خوب نيست
به هر حال منكه از مطالب شما هستفاده ميكنم ممنون ازتون

50:

يه آقايي امروز مي فرمود هر چي بكاري ده برارش رو درو ميكني اگر غم بكاري ......هميشه ناراحت هستي
بيايدد بخنديم به بازي هاي مسخره دنيا بخنديم!*به ضعف روزگار كه هر چه ميكند باز هم ما هستيم..ما تا آخر ايستاده ايم !

51:

بعضي وقتا
قصه مياد تا لب حون
ميخود خودش رو آزاد بكنه
اما تو نميگذاري كه رها شود
و همچون كوهي از عقده بر قلبت فشار مياورد
و اونگاه قلبت به حد انفجار ميرسد
ميگايشاني اي كاش كمي گريسته بودم

52:

گذر پروانه
دروغی بیش نبود

53:

آدمها وقتی دلتنگ می شوند به ستاره ها نگاه می نمايند،
حالا وقتی ستاره ها دلتنگ می شوند چه کار باید بنمايند...


54:

رفتم اما دل من ، مانده برِ دوست هنوز

مي برم جسمي و جان در گرو اوستهنوز

هر چه او خواست، همان خواست دلم بي كم و كاست

گرچه راضي نشد ازمن دل اون دوست هنوز

گر چه با دوري او زندگيَم نيست، ولي

ياد او ميدمدم جان به رگ و پوست هنوز

رشته ي مهر و وفا شُكر كه از دست نرفت

برسر شانۀ من تاري از اون موست هنوز ...

55:

به آهنگ گوش بدید و ببینید که چطور .

.

.


56:

هر روز روزی تکراری تر از همیشه
تکراری که دیگر خسته نماينده هست
ایا امیان از این تکرار خسته نیستند!!!!
به صدای باران که گوش کنی
میفهمی اسمان هم حتی از تکرار خسته هست!!!!!!!!

57:

و چه قدر خسته ای باران، اندوهناک آمدنت، دیشب را هیچ نخفته ام و امروز را، مگر ما از کدام خوشه رسته ایم که نای ِ مان به نوای تو نرسید، مگر ندیدی پلک بر هم نازده اشک ریختیم و شوری گس گریه مان در شیرین ِ رسیدنت نماند

این روزها نیستی و نیست ِ بودنت پاک، پاکمان کرد از هر چه که نبودنت نجسمان می کرد، ما که به دین داوود نشدیم، از تو چه میمنت؟

58:

های شیر بچه، نگاهت به کدام سو، ناسور شده که این همه وقت نادیده در من نگریستی، حال، چه بار خاطرت شده که گریز را از چهار جهت و بیابان را به جان بسنده کرده ای، اِی وای بر تو، فرزند انسان که پدرت هم ندانست با پاندورا خوابید، نه با حوا، بدین سبب تو زنا زاده نادانسته آدمی، نترس نه تو از این بیش میبینی و نه من بیشت خواهم فرمود، به مغاک فرو شو، که جز او، برای تو و برادرانت حلاوتی نیست.


59:

آی ادم، چه کرده ای؟


60:

به بزم ناخوش و ناخوشایند روزگار، پرماتم روزهائیست که می گذرد، نه اونچنان شررم که شور افکنم و نه اونچنان دژم که ناسور خاطرات در آینه ها مات شده به خواب روم، میل هیچم نیست و هیچم مایل نیست، حتی به آهنگی کوتاه، اونذره که نامم باز شنوم، به راستی کِیم من؟ شه زاده درختان معلق بابل که به زیرم کشانده اند؟ آه، ای که نامت ماث نکند اینجا بیابیم، آتشم را طوفان فسرده هست، از من لئامت نگهت را دریغ مدار، نه، شاید دیر روزی، همین بغضی شود وسر باز کند، شاید

61:

سلام سید، خوبی، دم شما گرم، دماغتون چاق، سرتون سلامت؛ ولی یه کم گله دارم، میدونم میدونم، میدونی اما بازم میگی شانتاژ.

میدونم باید بهت رای داد و کلی اراجیفی که من و خیلی های دیگه داریم واسه همه جمله جمله تراوش می کنیم، که محورای دموکراسی چیه، که کوتاه ترین دوره رفع برهان کجا بوده و ما چه قد تا اونجا باس بریم، آره میدونم دهه شصت سوئیس زنا رای نمیدادند، اینم میدونم انگلیس چند سال پارلمان داره، آره دادا همشو میدونم، خیلیاشم نمیدونم اما
علمی مثل اقتصاد تاریخ مصرف داره آیا؟
چرا الان؟
سال های تیر و تفنگ، چرا هیچ اعتراضی به کشتار امت بی ربط به سبب حکم حکومتی نشد؟
یعنی بگیم ماخ سالار ما، از منتظری هم بی وجود تر بود؟
میدونی گل شیلر چیه و چرا؟
واقعا معتقدیم که این انتخابات یه رفراندومه برای امت عادی؟
جریان اون رقم گنده وقت نخست وزیری چی شد پس؟
ببینم چرا سرودهای کوهستان با این حرکت دوباره باید شنیده بشه؟، مگه نمیدونی هنو جا پاهای ما اونطرفا پاک نشده؟
جریان ارتحال چی بود دیگه؟
از کی باید نالید که مسئول محترمیم که تا به حال چند تا ستاد مرکزی رو توجیه کرده و اسم مهندس تهش یدک میکشه ما رو برای مدرک آوردن تاریخی ...

فرض میکنه!؟
جریان تصویه حسابای اساتیدم که نفرمودی
اونورم که دانشگاه محترم و حاج خانم خوب جولون دادن
شنا فکر می کردم بلد نبودی تو
بارم می خوای؟ بازم بگم؟ آره ملت مثلا خوننده که واسه وقت گذرونی میخونید، امشب بسات تعطیله ولی سید، نفرمودی آخه چرا پس هاشمی رفت دیدار آقای سیستانی و کی فهمید جای سفت ...


آره سید تعطیله، اما من هنوز نفهمیدم عبدالکریم اون وقتا که بچه تر بودیم، وقتی روزا از جلو خونه دکتر .ا.

رد میشد کجا می پیچید .

..

.



سید بازم بگم؟

نکنه یه روز واسه تو هم وقتی فرهاد گوش میدیم، این بغضه هق هق بشه که تو هم با ما .

..





بی تشکر
سیاوش

62:

كجا باید رفت؟.....

ز كه باید پرسید؟!!!

واژه عشق و پرستیدن چیست؟

جان اگر هست چرا در من نیست؟

من كه خود می دانم ..

راه من راه فناست

قصه عشق فقط یك رویاست....

اه ای راه سكوت...


اه ای ظلمت شب....

من همان گمشده ی این خاکم

به خدا عاشق قلبی پاكم.
اندکی خسته تر از باد یا دل نوشت ها

63:

سلام به عادت هزار ساله آدمی

به راستی این همه کپی و پیست؟
مگه این کاخ هزار دروازه که اگر یه واژه از راستی درش بنویسی هزاران زبان از هزاران حلقوم بر میاید که چرا، کدامین سنگ بر سینه اش سنگینی می کند که عرضه ندارد این همه کپی و پیستی رو که حتی با نام و اهداف تاپیک هم همسو نیست .

.

.

جماعت من دیگه حوصله .

.

...

.

.

..


64:

اینجا رو هر وقت میدیدم، همیشه تاپیک عزیزی درش بود به نام محرمانه، که برای من یاد و خاطره دوستانی رو زنده می کرد، که دیگه به سبب کهولت سن، کار و گرفتاری، کمتر موقعيت می کنم سراغی ازشون بگیرم و اونها هم به جهت بعد مسافت، خیلی کم در خاطرشون، خاطرات من مرور میشه.

میشه یه نفر توضیح بده در این بی سر و ته لوحی که من هزاران بار از پشت شیشه مانیتورم بهش نگاه کردم، چرا دلخوشی کوچک من رو از پابلیک بودن در آوردند و حتی توضیح کوتاهی هم در حد چند سطر به من ندادند؟

65:

دلم عجیب گرفته هست، اری

66:

نگاه هايم
حرفهايم
و سكوتم
نه
هيچ يك اثري نداشت
همه بي اثر بود
مي رود
بدون نگاهي
و من فكر مي كنم
و به ياد مي آورم
روزي را كه فرمود " من هستم،تو هم باش "
نگاهي مي كنم
من هستم
اما او............
اندکی خسته تر از باد یا دل نوشت ها
مي نشينم

در كور سايشان كوچه ي تنهايي

روزها به صبر

شب ها به انتظار

گذر وقت

گذر عمر

فرمودند چون مي گذرد غمي نيست

گذشت

اما با غم

فرمودند اين نيز بگذرد

گذشت

اما سخت

حال چه كنم

به چه شوقي

به چه اميدي

گذرعمر را تماشا كنم

در انتهاي كوچه ي تنهايي

67:

غوغاي تنوع رنگ‌ها كه هر سال در فصل پاييز در جنگل‌ها و بوستان ها نمايان مي شود اما جلوه‌هاي دل‌انگيز خزان بسته به اينكه ساكن كدام سمت از اقيانوس‌هاي كره زمين باشيد، متفاوت هست به طوري كه رنگ برگ‌هاي پاييزي در اروپا و آمريكا يعني در دو سايشان اين اقيانوسها با هم فرق دارد.

اندکی خسته تر از باد یا دل نوشت ها

68:

اندکی خسته تر از باد یا دل نوشت ها

che khoshgel


56 out of 100 based on 51 user ratings 76 reviews