کاخ نه مرز


کاخ نه مرز



کاخ نه مرز
اینجا کاخ نه مرز منه
اولین مرزش مرز تعفن تنهایی هائیه که تنهایی هم ازش بی خبره
دومیش مرز انتخابه که هنوز کسی انتخاب نکرده تا فهمیدنش رو درک کنه هر کسم ادعا میکنه انتخابش اینه داره خودش رو گول میزنه
سومیش فهمه
چهارمیش شعر و احساسه
پنجمیش کشتن و کشته شدنه
ششمیش دوست داشتن و دوست داشته شدنه
هفتمیش صحراست
هشتمیش کوهه
و نهمیش دوستانیندکه انقدر کمند که نمیشه گفت کدومشون از خودند



گریه کن!

1:

اولي و نهميش رو موافقم


دوست داری با کلاس باشی اینجا رو ببین

2:

وقتی سکوت شب انقد بلنده که دیگه اسپیکر های گرون قیمتت هم نمیتونند مهارش نمايند دیگه شکوه کردن فایده نداره دیگه نیاز نیست به دنبال راه نجاتی باشی که بگریزی از این ویران سرای پست اون موقع باید بپذیری هر چیزی رو که سال ها بود و تو نمیخواستی قبولشون کنی چیزهایی که بزرگ تر از رسالت تو بود چیزهایی که زورت بهشون نمیرسید چلچراغی که چراغ هاش یکی یکی خاموش شدند و تو ابلهانه سعی کردی اونها رو روشن نقاشی کنی باور هایی که تنها از روی خوش بینی به مکانیزمی بود که نمیتونه فهمی نسبت به این داده ها داشته باشه تنا همین و دیگر هیچ


كسي كه "قرباني مد "شده است چه تيپ و قيافه اي دارد؟؟؟

3:

لعنت به امشب با تمام تاریکی هاش با تمام ستاره های لعنتیش با همه سایه هاش


ايدز را انکار نکنيم

4:

در ایوان کاخ ایستاده ام و به فوج سپاه تیرگی لبخند میزنم باد ردای کهنه ام را به بازی گزفته هست به شمشیر کهنه ام نگاه میکنم انگار او نیز مرا مینگرد ،مرا پندار میکند،مرا فریاد میزند


نشان سرخ دلیری و دموکراسی آمریکایی

5:

در اين كاخ چگون مردان در تاريكي سرود دروغ عشق را مي سرايند و در اتاق فكر با برخي دوستان گزيده خلوت مي كنند در حالي كه در امور يوميه خود وا مانده اند ؟


تست هوش

6:

روزی که سیاه بود روز خوبی بود
روزی که شب نبود روز خوبی بود
و اینجا چه سخت هست انتخاب
سرگذشت غریبی هست


دحو الارض چه روزی است ؟ !!!

7:

قناعت وار

تكيده بود

باريك وبلند
چون پيامي دشوار
در لغتي
با چشماني
از سئوال و
عسل
و رخساري بر تافته
از حقيقت و
باد.
مردي با گردش ِ آب
مردي مختصر
كه خلاصه خود بود.
خرخاكي ها در جنازه ات به سو‏‎‍ء ظن مي نگرد.


پيش از اون كه خشم صاعقه خاكسترش كند
تسمه از گرده گاو ِ توفان كشيده بود.

بر پرت افتاده ترين راه ها
پوزار كشيده بود
رهگذري نا منتظر
كه هر بيشه و هر پل آوازش را مي شناخت.
جاده ها با خاطره قدم هاي تو بيدار مي مانند
كه روز را پيشباز مي رفتي،
هرچند
سپيده
تو را
از اون پيشتر دميد
كه خروسان
بانگ سحر كنند.
مرغي در بال هاي يش شكفت
زني در پستانهايش
باغي در درختش.
ما در عتاب تو مي شكوفيم
در شتابت
مادر كتاب تو مي شكوفيم
در دفاع از لبخند تو
كه يقين هست و باور هست.

دريا به جرعه يي كه تواز چاه خورده اي حسادت مي كند.






تلخند

8:

گاه كه از دريچه هاي كاخ به دور دست ها نگاه ميكنم گاه وقت از شتاب مي ايسته و من ميتونم بهتر ببينم چيز هايي كه بعضي وقت ها شبيه اينايي ميشند كه از الان به بعد ميذارم

9:

کاخ نه مرز

10:

کاخ نه مرز

11:

کاخ نه مرز

12:

گاه كه سخن رانان از سخن گايشاني خسته ميشوند تنها نگاه ميكنند چرا كه نگاه شايد براي انانمرز نيست

13:

باز هم سر دردي كه نه آغازي در خور و نه پاياني مامون دارد
خدايا اين از من بر من هست ميدانم اما تو نيز از خود به من دادي تا من، من شدم
من را چه ميشود؟

14:


آسمان برگريزان هست و ابر
ابرهاي تيره و تنگ و سياه
جز صداي بادهاي بي قرار
هيچ آوايي نميآيد به گوش
بايشان خاکِ خيس باران در هوا
برگهاي زرد خسته بر زمين
خانه ها گم در بخار شيشه ها
کوچه ها گم درغبار سهمگين

15:

لعنت ر تو ای زمین سرد که هر دم که گام هایم در تو انعکاس میگیرد چیزی را در میابم که شادمانم نمیکند
صدای گام هایی تهی از بودن، یا بودنی تهی از بودن بود هایی که شاید دوست میدارمشان.


16:

مارسیا فرریاس داستان مردی را به یاد می آورد که به
سقراط نزدیک شد و فرمود:از اونجا که بسیار با شما دوست
هستم،لازم هست چیزی را بگویم!!!
سقراط فرمود:استقامت کن! آیا سه آزمون را گذرانده ای ؟ نخستین
آزمون را انجام داده ای؟آیا می دانی اونچه به من می گویی
حقیقت دارد؟
مرد فرمود:خوب...مطمئن نیستم،اما شنیده ام که می گویند...
حکیم فرمود:پس آزمون دوم را انجام داده ای؟آزمون خوبی را.
آیا فرموده تو برای من خوب هست؟
مرد فرمود:نه...کاملا برعکس...
حکیم رو به مرد فرمود:اگر آزمون حقیقت و خوبی را انجام نداده ای،
پس حتما آزمون فایده را انجام داده ای.اون چه می خواهی برایم
بگویی،مفید هست؟
مرد فرمود:مفید؟خوب مفید نیست.
فیلسوف با لبخند نتیجه گرفت:"اگر موضوع نه حقیقت دارد،نه مفید
است و نه خوب ،بهتر هست خود را نگرانش نکنی.



(پائولو کوئلیو دومین مکتوب)

17:

نه در رفتن حرکتی بود و نه در ماندن سکونی
اما اینجا در فراسوی وقت نه بودن معنی دارد نه ماندن پس خود معلوم بود از زانوی خود

18:

مردن نیز خود هنری هست مستلزم دانستن و آموختن.

بی شک اونهایی که می دانسته اند که چگونه باید مرد می دانسته اند که چگونه باید زیست.چه برای کسانی که زندگی کردن تنها دم بر آوردن نیست جان دادن نیز تنها دم بر نیاوردن نیست.

خود یک کار هست کاری بزرگ همچون زندگی.

مردن های بزرگ نیز همه بر یک گونه نیست.

هر کسی اونچنان می میرد که زندگی می کند!اونچنان می میرد که هست!

19:

سلام کاخ عزیز
دلم برات تنگ شده بود
شمشیرم را بیاورید
در اون کناره بگذارید
و سپر و زره ام را
اون ها را هم در کناری بیاویزید
برای جنگ با خود، به هیچ یک نیاز ندارم
خود به خود
تن به تن
چنگال در چنگال
در پیکار .

.

.


20:

دلم براي جايي كه ايكار بود و نازي و ملي و اكو و .

.

.

تنگ شده، براي نوشته هام و پيشگو و كسي كه يكي از امضاهام كه مي فرمود چاپلين عصايت را

خسته ام

21:

کاش می بریدم هر اونچه با عاطفه نسبتی داشت......
بعضی وقت ها یه چیزای کوچیکی تو زندگی پیش می آد که آدم پی به چیزای خیلی بزرگتری می بره.

یه حرفی یه کاری یه حسی اما همش بی فایده هست چون که اون چیزی رو که نباید می فهمیدی بهش پی بردی........
بگذریم انقدر این کارها و حرف ها بد رو آدم تاثیر می گذاره که دلت می خواد داد بکشی که آخه من کجا هستم و بقیه چه فکری می کنن.

خرج همه این مسائل هم میدونی چیه یه شب تا صبح نخوابیدن و اینکه به این نتیجه نرسی که بالاخره تو اشتباه فکر می کنی یا بقیه اشتباه نمايند آیا ؟؟؟؟؟؟
اما واقعیتش هم اینکه اگه یه روزی هم به این نتیجه برسی چندان فرقی نمی کنه چرا که خودت هم از این امتی و همه تو قفس حماقت خودمون گرفتاریم.
بقیه بماند.............


22:

آره گذشته، ساعت از سه و چهل و دو دقيقه گذشته، آره من هنوز اينجام، نه تو كافي نت، يه سري نامجو پيدا كردم بكفي، يكيك قول 47 تا از آهنگاشو بهم داد، نه باتريش و در نياوردم، نه بابا همه فكر مي كنند كه قطع شده جدي جدي، آره، ببين من اينجا سيگارم تموم شده، دو تا نخ ديگه بيش تر ندارما، حواصت هست؟ آره، بعد به محمد هم زنگ زدم، نميدونست دو شنبه و سه شنبه تعطيله، اما خوب انگليسي هاش رو در آوردم، يه سي صفحه اي شده، آره ديگه غورباقه، يه باز خواني مي خواد، به نژمه كه زنگ زدم، ولي سوادش به درد هموني كه ميدوني مي خوره، آره بهش فرمودم، نه باباف شانسي يه سري مطلب پيدا كردم، ترجمه اش هم با خودم، تايپ فارسيشم حالش باهش چل صفحه چيزي نيست كه، آره بابا آخه به چه زبوني بهت بگم، بايد بگيرم ...

تا بفهمي؟


دفترم رو مي بندم

23:

کاغذ همان کلبه ای عاشــقــــان و غمگساران هست
هـمـیــــــشـه سـفــیـد بـرای ســــیـــاه شـــــدن هست
هر بار سراغ اش روی و قلب سـفیـــدش ســــیـــاه کنی
باز هـم صــــــبــوری و شکـیـبـایـی را اخـــتـــیـار هست
هر گـاه بـــــه رویــــش بـبـاری زغـــــم و انـدو
بـا لــــبـخـــنـــد ســـفـــیـــد ســـــویـت در نـظـاره هست
گر تو خــواهـــی نــابودش کنی، بیخانه و کاشنه اش کنی
لطف ویاری او، خدمت و وفاداری اوبرتو بی پایان هست
کــــــــاغــــــذ بـــــــا اون هــــمــــه ســـادگـی و پاکدلی
بــی گناه وبـی پـــنــاه، معصومانه در انتظار تو هست
تــــــــــو مــــــیـــتــوانــی بــرایــش بـگــریــی و بـخـنــــدی
امـــــا او بـــی احــساس و بی دســت پا در اختیاز تو هست
تـــــــو بـــا اون هـــمـــه دانـ-ــش و دانــــایی اما بــی وفایی
و او با صــــــد نـــــوازش هـــمــدرد و هـــمــــراز تو هست
تــــوی مــــغــــرور تـــریــــن مــوجــود روی زمـــــیــن
و او فـروتــن تــریــن دوســـــــت با وفــــــــــــــای تو هست.....


24:

ماه دلگیر میشود شبها
از سکوت متلاطم باران
و باران
هیچ ندارد لایق ماه
جز سکوت
و لبخندی محو...........



50 out of 100 based on 35 user ratings 1060 reviews