رئیس جمهور دهم


رئیس جمهور دهم



رئیس جمهور دهم
این داستان برگرفته از هیچ داستان دیگری نیست و ضمن اینکه برگرفته از تخیلات و آرمان های نویسنده است ، سعی دارد گریزی آرام و رمزگونه به جهان حقیقی و پیرامونی خود ، اندیشه ها و افکار مردم جهان و بخصوص ایران سرافرازمان بپردازد .
اگر چه داستان در بستری از واقعیات و جامعه امروز ایران شکل می گیرد اما داستان و هیچیک از شخصیت های آن حقیقی نیستند و ریشه در تخیلات نویسنده دارند .

در پایان از همه دوستانی که با نقدها و پیشنهادات سازنده خود ما را یاری خواهند کرد ، پیشاپیش تشگر می کنم .

عضو کوچک جامعه هم میهن
جستار. [Jostar]



داستان"درخواست کوروش از خدا"اموزنده

1:

جستار مثل همیشه روی صندلی چرخانش نشسته بود و دستاش به سرعت روی حروف صفحه کلید بالا و پایین میرفت .


داستان چوپان دروغگو (ورژن 2 )
گاهی اندکی مکث می کرد و چشمای آبی و درشتشو به مانیتور می دوخت .


داستان پند آموز منطق و احتمال
و یکبار دیگر پست خودش رو به تاپیک تالار موضوعی مرور میکرد .


داستان پند آموز واقعی...
از برق نگاهش کاملا واضح بود که از جواب دندان شکنی که به بیخدایان داده راضی بنظر میرسه .

نسیم خنکی که از پنجره نیمه باز اتاق می وزید و از لابلای موهای لخت و مرطوبش می گذشت و به آرامی صورتش رو نوازش می داد.
هنوز غرق سر کشی به تالارهای مختلف هم میهن بود که صدای ملودی آرومی اونو بخودش آورد .


داستان کوتاه دهقان و ارباب
با دلخوری تلفن همراهش رو از روی میز برداشت .


داستان پند اموز سگ وفادار
اصلا دوست نداشت تو چنین لحظه ای کسی مزاحمش بشه برای همین هم مدام زیر لب برای اینکه گوشیش رو خاموش نکرده خودش رو سرزنش می کرد .

شماره ناآشنا بود .


داستان قلب کرگدن...
با لحنی آروم و احتیاط آمیزی جواب میده :


- بله

: ببخشید آقای جستار حق پرست ؟

- بله بفرمایید خودم هستم .

: بنده از شرکت "تکنو سافت" تماس می گیرم می خواستم در خصوص تغییراتی که در روند پروژه بوجود اومده صحبت کنیم .


داستان پند آموز من هم مسافرم...
خیلی فوریه باید همین الان شما رو ببینم .


- اما بنده اصلا در جریان نیستم .

چرا مهندس صادقی خودشون شخصا تماس نگرفتند .


: جریانش مفصله ایشون خیلی سرشون شلوغ بود بنابر این از من خواستند که باشما تماس بگیرم .

موضوع مهمیه باید همین الان شما رو ببینم .


- اما الان که ساعت یک نیمه شبه .[اندکی مکث می کنه و زیر لب به شانسش بد وبیراه میگه] خیلی خوب کجا باید بیام .

: نیم ساعت دیگه جلوی درب ورودی پارک کنار شرکت منتظرتون هستم .

- باشه من الان حرکت می کنم .
...
تو تمام مسیر لبش رو بهم می فشرد و با ناراحتی پاشو روی پدال گاز فشار میداد .

خلوتی اتوبان و اضطرابی درونی بیشتر اونو تحریک می کرد تا سریعتر رانندگی کنه .هوا کاملا تاریک بود و فقط چراغ های کم سوی پارک قسمت کوچکی از محوطه پیاده رو را روشن میکرد .


جستار به آرومی در ماشین رو بست و با دلهره به طرف درب ورودی پارک حرکت کرد .

مدام به این فکر می کرد که چه اتفاقی مهمی افتاده که مسئولین شرکت مجبور شدند به این سرعت بااو تماس بگیرند .

یعنی اینقدر مهم بوده که نمی تونستند تا صبح استقامت نمايند .


این افکار ، تاریکی شب و محوطه خلوت جلوی پارک بیشتر اونو مضطرب میکرد .

احساس می کرد کسی از پشت سر داره به او نزدیک میشه .

ولی ترس مانع از این بود که بتونه برگرده و پشت سرش رو نگاه کنه برای همین هم سعی کرد کمی تندتر قدم برداره .


ناگهان دستی محکم جلوی دهانش رو گرفت و پارچه سفید رنگی که بوی تندی داشت تنها راه تنفسش رو مسدود کرد .

جستار بشدت تقلا می کرد و با تمام قدرتی که داشت می خواست دستها رو جدا کنه و فریاد بکشه .

اما رفته رفته احساس می کرد قدرتش درحال تحلیل رفتنه و پلکهاش سنگین و سنگین تر میشه و چشمهاش رو به سیاهی میره .

جستار بیهوش در حالی که دو مرد قوی هیکل زیر بازوهاش رو گرفتند بداخل ماشین برده میشه ...

****
ادامه دارد ....

2:

جستار چقذه فرمودم تو این تالارهای موضوعی سرک نکش .




دیدی چی شد

جستار

3:

خیلی جالب بود ! و البته.........!

4:

تا اينجاي قصه من با ليلي خانم موافقم! سرك كشيدن در تالارهاي موضوعي خيلي خطر داره!!!!!!!!!!!!!!!!!!
در مورد سبك نوشته شما بايد عرض كنم كه خوبه.

ساده و روان مثل هر داستان ساده ديگري.ادامه بدهيد ببينيم كه شما قراره رئيس جمهور بشي يا اينكه چي؟!!!!!!!!!!!!

5:

قشنگ بود
جستار بقیه اش تعریف کن بعدش چی شد
حتما میخوان گروگانت بگیرن
حالا چقدر میخوان

6:

دوست عزیز ...
راستش داستانم خیلی طولانی تر از این حرفا هستش .
یعنی اینی که نوشتم شاید یک دهمش هم نباشه ...
بنظر خودم که داستان خیلی پرهیجان و جالبی هستش و میشه فرمود برگرفته از کل آرزو ها و تخیلات منه ...
اما حیف که هیچ وقت نرسیدم تایپشون کنم .!!!
یکی از آرزوهام تو هم میهن همین بود که لااقل برسم همین رو تکمیلش کنم اما حیف که نشد ...

7:

سلام
میگم جستار اگه مشکل شما تایپش بده من تایپش کنم دستم سریع
چرا میگی حیف که نشد تکمیلش کنم نکنه میخوای ...

8:

آره درست حدس زدي ....
يه موقعيتي برام پيش اومده كه چند ماهي نميتونم ديگه هم ميهن بيام .
دلم برا همتون تنگ ميشه

9:

با اینکه تازه واردم درست نمیشناسمت ولی دلم واستون تنگ میشه موفق و سربلند باشی
در پناه خدا


77 out of 100 based on 62 user ratings 187 reviews