مادر


مادر



مادر
مادر
دستای پیروخسته ت
هنوزگره گشامه
شونه های صبورت
پناه گریه هامه
مث یه کوهِ سرسخت
یه تکیه گاه خوبی
مهتاب بی زوالی
خورشید بی غروبی
با لحن آسمونیت
بازم منودعا کن
توخواب کودکیهام
یه شب منوصداکن
صدای مهربونت
حریر سبزخوابه
نگاه عاشقانه ت
مث یه شعرنابه
سرموبذارروزانوت
بازم نوازشم کن
پُرازشهودوایمان
پُرازنیایشم کن
تولحظه های ابریم
گیسوهاتورهاکن
بذاربرات ببارم
گریه هامونگاه کن



مهریه و میزان آن

1:

سلطان غم مادر


اگر از مجرد بودن رنج میبرید این مطلب را بخوانید...

2:

مادر


آیانامزد فعلی تان مرد ایده آلی برای شروع یک زندگی مشترک به حساب می آید؟

3:

مادر


نکاتی که آقایون بهتر است بدانند

4:

باغبان هستي:
مادر، اي لطيف ترين گل بوستان هستي، اي باغبان هستي من، گاهِ رايشانيدنم باران مهرباني بودي که به آرامي سيرابم کند.


مهمترین دلیل ِ فرار ِ دختران دهه 60 از ازدواج !
گاهِ پروريدنم آغوشي گرم که بالنده ام سازد.


مجردی تـلـخ است یا شیـریـن ؟!
گاهِ بيماري ام، طبيبي بودي که دردم را مي شناسد و درمانم مي نمايد.


اقدام عجیب یک دختر برای بازگرداندن نامزدش!
گاهِ اندرزم، حکيمي آگاه که به نرمي زنهارم دهد.


این زن ۳۴ ساله دو شوهر در یک خانه دارد !
گاهِ تعليمم، معلمي خستگي ناپذير و سخت کوش که حرف به حرف دانايي را در گوشم زمزمه مي نمايد.

گاهِ ترديدم، رهنمايي راه آشنا که راه از بيراهه نشانم دهد.

مادر تو شفرمودي خلقتي، تو لبريز از عظمتي؛ تو را سپاس مي گايشانم و مي ستايمت.

5:

عشق من مادر

بگذار اون باشم كه با تو تا آخرين لحظه زندگی خواهد ماند
بگذار اون باشم كه با صداقت با تو درد دل ميكند و با يكرنگی و يكدلی زندگی ميكند
بگذار اون باشم كه ديوانه وار در شهر نام تو را فرياد ميزند
و اون باشم كه برای عشقت: جان خواهد داد
بگذار همانی باشم كه در شادی هايت ميخندد و در غم هايت با تو شريك هست بگذار كسی باشم كه به داشتن چينين عشقی مانند تو افتخار كند
بگذار كسی باشم كه وقتی كلمه دوستت دارم را بر زبان می آورد اشك از چشمانش سرازير شود
بگذار همانی باشم كه تو ميخواهی ، همانی باشم كه تو آرزوی اون را داری
بگذار كسی باشم كه با احساس سخن نگايشاند ، از ته دل دردش را بگايشاند و از تمام وجود عاشق و دل شيفته تو باشد
بگذار كسی باشم كه وقت تنهايی اش تو همان تنهايی او باشی و وقت خوشبختی اش تو همان خوشبختی او باشی
بگذار همانی باشم كه با باوری عميق به تو و زندگی نگاه بيندازد و با احساسی پاك عاشق قلب مهربان تو باشد
بگذار همانی باشم كه بتوانم ستون های هستوار زندگی را با محبت و عشق بنا كنم تا تو با آرامش با من زندگی كنی
بگذار همانی باشم كه تو در رايشاناها منتظر او ماندی و به هستقبال او رفتی
بگذار كسی باشم كه ديگر به جز تو به كسی ديگر نگاه نكند و تنها تو باشی و قلب مهربانت و يك دنيا عشق در وجودش اينك من با تمام وجودم كاری كرده ام و خواهم كرد كه هم تو را به آرزايشانت رسانده باشم و هم خودم آينده ای خوشبخت را در كنار تو داشته باشم
بگذار همانی باشم كه دوستش ميداری و بگذار همانی باشم كه برای عشقش جان خواهی داد
که من هم برای عشق تو جان میدهم
مادر
با همه وجودم دوستت دارم
عاشق ات هستم
هميشه در قلب مني

6:

مادر

7:

تاپیک بسیار قشنگیه


ماردان زیباترین آهنگ عشقند

8:

مادر نهايت مهرباني و گذشته

9:

من اينو تو يه تالار ديگه خوندم مرسي

10:

چرا پیر و خسته؟

11:

مادرتقدیم به مادرم...


مادر! دنيای کودکی ام سرشار از طنين دل انگيز توست ، تمام خاطرات کودکی ام را خط به خط با نام تو نوشته ام و هميشه تو را می ستايم.

12:

مادر! در ستايش دنيای پرمهرت ، ترانه ای از اخلاص خواهم سرود و گلدسته ای از مهر بر گردنت خواهم آايشانخت.
شکوه عشق را در زمزمه های مادرانه ات می يابم و انگيزه خلقت را از قلب پر مهرت می خوانم.

13:

مادر، بوسه بر دستان خسته تو جانم را زنده می کند و ديدار تو عشق را در دلم به ارمغان می آورد.
ايمانم از دعای توست و خدايم را از زبان تو شناخته ام ، عبادت را تو به من آموخته ای ، مادر! ای الهه مهر.
تو گلی خوشبو از بهشت خدايی که گلخانه دلم از عطر تو سرشار هست ، از تبار فاطمه ای و گايشانی وجود تو را با مهر فاطمه سرشته اند پس هميشه دعايم کن چراکه دعايت سرمايه فردای من هست.

14:

مادرم !... به پاس اونچه به من داده ای ، به ستايش محبتهای بی اندازه ات ، و به وسعت همه خوبيهايت دوستت دارم.

15:

مادر

16:

دوستت دارم به اندازه ی تمامیه شبهایی که از دردم گریستی..
به اندازه تمام شب زنده داریهایت..
دوستت دارم به خاطر قلب مهربانت که با هر تپش من تپید...
دوستت دارم بخاطر اخمهایت که در پس اشک هایت بود
دوستت دارم به خاطر اینکه ....
دوستت دارم مادر.دوستت دارم..

17:

مادرمادر


بشنو سخنی چو درّ و گوهر





از درّ و گهر گرانبهاتر





از قدرت كردگار داور





گايشانند مرا چو زاد مادر

پستان به دهن گرفتن آموخت






مادر



كردم چو به عهد آه و شيون





بنشاند مرا به روی دامن





از هر خطرم بداشت ايمن




بيدار نشست و خفتن آموخت



شبها بر گاهواره من




مادر



بر َمه چو بريخت كوكب من





دانست ز گريه مطلب من





بوسيد ز مهر غبغب من




بر غنچه گل شكفتن آموخت



لبخند نهاد بر لب من




مادر



چون ديد ضعيف و ناتوانم





در بر بگرفت همچو جانم





بوسيد رخ و لب و دهانم




الفاظ نهاد و فرمودن آموخت



يك حرف و دو حرف بر زبانم




مادر



در زحمت من چه رنج‌ها برد



مادرمادرمادرمادر








من راحت و او ز من جفا برد





با من ز وفا به سر وفا برد




تا شيوه راه‌رفتن آموخت



دستم بگرفت و پابه‌پا برد




مادر



از اوست مرا هر اونچه نيكوست





ور قامت همچو سرو دلجوست





گر مغز بود مرا و گر پوست




تا هستم و هست دارمش دوست



چون هستی من ز هستي اوست




مادرمادرمادر

18:

مادر
madaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaaar

19:

كودكي كه آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد :مي گايشانند فردا شما مرا به زمين مي فرستي اما

من به اين كوچكي و بدون هيچ كمكي چگونه مي توانم براي زندگي به اونجا بروم ؟

خداوند جواب داد : از ميان تعدادي از فرشتگانم يكي را براي تو در نظر گرفته ام و او تو را نگهداري خواهد كرد.

اما كودك هنوز مطمئن نبود مي خواهد برود يا نه فرمود :اما اينجا من در بهشت هيچ كاري جز خنديدن و آوازمطالعهندارم و اينها براي شادي من كافيست .

خداوند فرمود : فرشته تو برايت خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد .

كودك فرمود : من چطور مي توانم بفهمم امت چه مي گايشانند وقتي من زبان اونها را بلد نيستم؟

خداوند كودك را نوازش كرد و فرمود : فرشته تو زيباترين و شيرين ترين واژه هايي ر ا كه ممكن هست بشنايشان در گوش تو زمزمه خواهد كردو با صبوري به تو ياد مي دهد چطور صحبت كني.

كودك سرش را چرخاند و فرمود :شنيده ام در زمين آدم هاي بد هم زندگي مي كنند چه كسي از من محافظت خواهد كرد؟

خدافرمود:فرشته ات حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

در اون هنگام بهشت آرام بود گر چه صداهايي از زمين شنيده مي شد.

كودك فهميد كه به زودي بايد سفرش را شروع كند.او به آرامي يك سوال ديگر از خداوند پرسيد :اگر مــن همين حالا بايد بروم اسم فرشته ام را به من بگو ؟ خداوند لبخند زد .

كودك را به سايشان زمين فرستاد و در همان حال فرمود: نام فرشته ات هيچ اهميتي ندارد مي تواني او را مادر صدا بزني

20:

مادر


شهریار





آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خايشانش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده هست و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خايشانش هم بسر كار خايشانش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هايشانج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف هست كوچه ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خايشانش
آمد بجستجايشان من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي هست باخدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري هست
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من هست
انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
با اونهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو كنار
كفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه فرمود :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر رايشان من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده هست .
نه او نمرده هست كه من زنده ام هنوز
او زنده هست در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
اون شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد اونكه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه باشكهاي خود اون كشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن اون اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
مادر بخاك رفت .
اونشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني هست
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او بجهان بلند برد
اونجا كه زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدايشاندم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاك
خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
ديوانه و رميده ، دايشاندم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز اون سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميكنند
پيچيده صحنه هاي زمين و وقت بهم
خاموش و خوفناك همه ميگريختند
ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نفرمودني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن **** مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم





21:

ترانه جوانبخت

مادر! از عرش یقین آیت احسان داری

پرتویی در دل خود از ره خوبان داری

من در این وادی مستی به جوانی ماندم

تو در این غفلت من عزت عرفان داری

من ز خودخواهی خود سخت نمودم راهت

تو مرا زین همه ایثار چه حیران داری

شامگه باز آمد لیک در این افکارم

که به هر درد و غمی یک می درمان داری

خام در کودکی و تشنه ز این دریایم
تو ورای سخنم قدرت و ایمان داری

ره دیگر چو روم حیف نمودم فکرت
تو مگر ای دل من موقعيت جبران داری؟

22:

مادر این جا گام هایم خــــــــسته اسـت
مادر این جا بال هایم بـــــــســـته هست
مادر این جا شبـچراغم مرده اســــــت
جلوهء مهـتـــابِ باغ افســـــــرده هست
شــب نمی آید صــــــــدا از کوچه باغ
دل نمی لرزد به ســــو ســـوی چـراغ

مادر این جا کــــس نمی خوابد به بام
اخـــــتران را کــس نمی خواند به نام
نای عشقِ بچهء همــســـایه نــــــیست
چشمکِ اســـتارهء سه پایه نیـــــــست
مادر این جا شب چه بی افسانه اســت
شهرزاد این کوی را بیـــــگانه اســـت
ر این جا همدمی جز سایه نیــــست
قصه یی جز قصهء سرمایه نیـــــست
کــــــس نمی خواند به شب لالایی یی
می روم در بســـــــــــــتر تنــهایی یی
مادر این جا گم شـــــــــــده همراهِ من
نیـــــــست چشـــمی منتـظربر راهِ من
مادر این جا عشــــــــق پرپر می زند
تیغ شهوت عـــــــشق را سر می زند
زنــــــده ام اما بـــــه یـــــــادِ نــــام تو
و دو چـــــــــشم مــــــنتظر تا شـام تو



شعري از: عزيزالله ايما

23:

مادر اي رايشاناي سبز غنچه ها

مادر اي پرواز نرم قاصدک
مادر اي معناي عشق شاهپرک

گونه هايت کاش مهتابي نبود
تا دلم در بند بي تابي نبود

اي تمام ناله هايت بي صدا
مادر اي زيباترين شعر خدا

24:

تاج از فرق فلک برداشتن تا ابد اون تاج برسر داشتن
در بهشت آرزو ره یافتن هرنفس شهدی بساغر داشتن
روز در انواع نعمتها و ناز شب بتی چون ماه در برداشتن
جاودان در اوج قدرت زیستن ملک عالم را مسخر داشتن
برتو ارزانی که مارا خوشتر هست لذت یک لحظه مادر داشتن

25:

جايي كه تو باشي اثر غم نبود
اونجا كه نباشي دل خرم نبود
تو را دوست دارم به اندازه همون دو تايي كه تو بچگي بهت ميفرمودم چون اون موقع پاك و معصوم بودمو حرفمو از ته دلم ميفرمودم ولي الان دلم چركين شده و..........


26:

مادر بهشت من همه آغوش گرم تست
گوئی سرم هنوز ببالین گرم تست

پیوسته درهوای توچشمم به جستجوست
هرلحظه باخیال توجانم به فرمودگوست

در خواب و خیال همه با توام هنوز
تنهائیم مباد که تیره هست بی تو روز

دائم حریم قدس تو احساس میکنم
احساس قدس اون دم انفاس میکنم

موسیقی بهشت همانا صدای تست
گوش دلم به زمزمه لای لای تست

مادر به قصه های تو میخفت غصه ها
میرفت چشم و گوش بدنبال قصه ها

با شادیت نبود غمی را مجال ایست
امّا به گریه تو هم آفاق میگریست

صدقصه عشق بودی ومیخواندمت مدام
رفتیّ و ماند قصه صد عشق ناتمام

ای سینه داشته سپر هر بلای من
اکنون بکن شفاعت من با خدای من

امروز هستیم به امید دعای تست
فردا کلید باغ بهشتم رضای تست

این راز اون حدیث که نقل از پیمبر ست
جنت نهاده زیر قدمهای مادر ست(شهریار)
مادر
مادر واسم یک چشمه ست یک چشمه ی محبت
مادر واسم یک دنیاست یک دنیای بی منت
مادر واسم یک عشق , یک عشق با صداقت
مادر واسم یک عمر, یک عمر بی نهایت
مادر واسم یک قبله ست یک قبله ی حقیقت
مادر واسم یک راه ,یک راه با سعادت
مادر میخوام بمونی تا آخر قیامت

27:

مادر
مادرم گندم درون آب مي ريزد
پنجره بر آفتاب گرمي آور مي گشايد
خانه مي روبد غبار چهره آيينه ها را مي زدايد
تا شب نوروز
خرمي در خانه ما پا گذارد
زندگي بركت پذيرد با شگون خايشانش
بشكفد در ما و سر سبزي برآرد
اي بهار اي ميهمان دير آينده
كم كمك اين خانه آماده هست
تك درخت خانه همسايه ما هم
برگ هاي تازه اي داده هست
گاه گاهي هم
همره پرواز ابري در گذار باد
بايشان عطر نارس گلهاي كوهي را
در نفس پيچيده ام آزاد
اين همه مي گايشاندم هر شب
اين همه مي گايشاندم هر روز
باز مي آيد بهار رفته از خانه
باز مي آيد بهار زندگي افروز

" سیاوش کسرایی"

28:


مادر



مادر ای والاترین رویا ی عشق
ما در ای دلوا پس فردای عشق

ما در ای غمخوار بی همتا ی من

اولین و آخرین معنای عشق

زندگی بی تو سراسر محنت هست

زیر پای توست تنها جای عشق

ما در ای چشم و چراغ زندگی

قلب رنجور تو شد دریای زندگی

تکیه گا ه خستگی ها یم توئی

ما در ای تنها نرین ما وای عشق

یا د تو آرام می سا زد مرا

از تو آهنگی گرفته نا ی عشق
صوت لالائی تو اعجا ز کرد

ما در ای " پیغمبر زیبای عشق "

ما ه من پشت و پنا ه من توئی

جا ن من ای گوهر یکتا ی عشق

دوستت دارم تو را دیوانه وار

از تو احیاء شد چنین دنیا ی عشق

ای ا نیس لحظه های بی کسی

در دلم برپا شده غوغای عشق

تشنه آغوش گرم تومنم
من که مجنونم توئی لیلای عشق

29:

مادر

سپس تو از کدام دریچه
آسمان را به تماشا بنشینم
و با کدام واژه عشق را معنا کنم
بی تو
همه ی فصلها خاکستری
و همه ی ستاره ها خاموشند
کیفر شکستن دل من چند جاده غربت
و چند آسمان تنهایی هست
باور کن
من هنوز هم
به قداست چشمان تو ایمان دارم مادر .

30:

من از تمامی هستی بريده ام مادر
حرير عشق تو بر خود تنيده ام مادر
به زير دستان پر مهرت
ز آفتاب مصيبت رسيده ام مادر
به عمق بی پر و بالی تو بال من شده ای
به بال عشق تو آخر پريده ام مادر
شنيده ام که بهشت هست زير پاهايت
به زير پای تو کشيده ام مادر
چه گايشانمت سخن از عشق چون تو خود عشقی
و از نهال تو من عشق چشيده ام مادر
در آستانه ی مردن دوباره زنده شدم
چون سر به پای تو من آرميده ام مادر
هميشه کوشش من در رضايت توست
که من رضايت حق در تو ديده ام مادرو

مادر

31:

مادر

گايشانند من اون جنين که مادر از خون جگر بدو غذا داد

تا زنده ام آورد به دنيا جان کند و به مرگ خود رضا داد

پستان به لبم نهاد وشيرم از شيره جان جانفزا داد

لالايي و گاهوراه با من پر کرد و به پر زدن فضا داد

تا رد کندم ز آب و آتش مردي شد و تن به هر قضا داد

هم با دم گرم خود دم مرگ صبرم به مصيبت و عزا داد

من هرچه بکوشمش به احسان هرگز نتوانمش سزا داد

جز فضل خدا که خواهد اورا با جنت جاودان جزا داد

32:

مادر
مادر
تو ای مادر که یک عمره
دلت با غصه دمساز
صبوریهای تو مادر من و به گریه می ندازه
مثل یک طفل خواب آلود من محتاج آغوشم
از اون لالاییهات مادر بخون بازم در گوشم
تو ای همیشه غمخوار تو ای محرمترین یار
به نام ناجی مادر
همیشه دوستت دارم

33:

مادر
يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كني
مادرش به او فرمود : زيرا من يك زن هستم .پسر بچه فرمود: من نمي فهمم
مادرش او را در آغوش گرفت و فرمود : تو هيچگاه نخواهي فهميد
بعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه مي كند
پدرش تنها توانست به او بگايشاند : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه مي كنند
پسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بي دليل گريه مي كنند
بالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خدا جواب را مي داند .او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟
خدا فرمود وقتي كه زن را ایجاد كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانه هاي او رااون قدر قايشان آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد.

و همينطور شانه هايش اون قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهد
من به او يك نيرايشان دروني قايشان دادم تا توانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد ووقتي اون ها بزرگ شدند توانايي تحمل بي اعتنايي اون ها را نيز داشته باشد
به او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلو رفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود .

به او توانايي نگهداري از خانواده اش را دادم حتي وقتي كه مريض يا پير شده هست بدون اين كه شكايتي بكند
به او عشقي داده ام كه در هر واقعياتي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتي اگر اون ها به او آسيبي برسانند.

به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.به او اين شعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقات توانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلات را حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماند
و در آخر به او اشك هايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي هستفاده اوست در هر وقتي كه به اون ها نياز داشته باشد.

او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي ريزد
خدا فرمود : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته هست زيرا چشم هاي او دريچه روح اوست ، ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در اون برنامه دارد

34:

مادر
بيچاره مادر ! فرمودم : مادر ! فرمود : جانم ! فرمودم :درد دارم .

فرمودا :به جانم .

فرمودم :خسته ام ! فرمود :پريشانم .

فرمودم :کجا بخوابم ؟ فرمود :روی چشمانم .

فرمودم : گرسنه ام ! فرمودا: بخور نانم .

........واما يکبار هم نگقتم : هاي های مادر من ! من خوبم .

خوشبختم .

شادم .....

يکبار هم نفرمودم .

همه اش از درد فرمودم ......

.............همه اش هز رنج فرمودم .

هی وای مادرم .........ای وای مادرم ! مهرانگيز ساحل (هامبورگ)






35:

انکار پذیر نیست اهمیت وجود تو، مادر
انکار پذیر نیست آرامش آغوش تو، مادر
انکار پذیر نیست صبوری تو، مادر
در فراغ حرم نفسهایت میسوزم و دم بر نمی آورم.
عشقم به تو انکار پذیر نیست، مادر

جایی برای انکار نیست...

بی تو زنده نیستم، مادر

36:

دوستت دارم بيشتر از معناي واقعي كلمه دوست داشتن!
دوستت دارم چون تو ارزش دوست داشتن را داري!
دوستت دارم چون تو نيز مرا دوست مي داري!
دوستت دارم همچو طلوع خورشيد در سحر گاه عشق!
دوستت دارم همچو تكه ابرهاي سفيدي كه در اوج آسمان آبي در حال عبورند!
دوستت دارم چون تو را ميخواهم و تو نيز مرا مي‌خواهي!
دوستت دارم از تمام وجودم، با احساس پر از محبت و عشق!
دوستت دارم بيشتر از اونچه تصور مي كني!
دوستت دارم همچو رهايي پرنده از قفس و پرواز پر غرور او در اوج آسمان ها،
همچو امواج دريا كه آرام به كنار ساحل مي آيند و آرام نيز به دريا مي روند،
همچو غنچه اي كه آرام آرام باز مي شود و گل مي شود.

دوستت دارم همچو چشمه اي در دل كوه كه آرام جاري مي شود بر رايشان زمين و تبديل به آبشاري مي شود كه از دل كوه سرازير مي شود!

دوستت دارم همچو مهتابي كه شبهاي تيره و تار را با حضورش پر از روشنايي ميكند!
دوستت دارم همچو باران! باراني كه تن تشنه دنيا را جان ميدهد و مي‌شايشاند!
دوستت دارم چون چشمانت اين حقيقت قلبم را باور دارد!
دوستت دارم چون تو آخرين اميد زندگي مني، و لياقت اين دوست داشتن را داري!
دوستت دارم تا حدي كه قلبم و احساسم ظرفيت اين ابراز دوست داشتن را نسبت به تو داشته باشند!
دوستت دارم چون با باوري عميق در قلب من نشستي و مرا هدف و اميد زندگي خود برنامه دادي!
دوستت دارم چون از زندگي و دنيا گذشته اي تا با من بماني!
دوستت دارم چون نگذاشتي حتي يك قطره اشك از چشمانم سرازير شود!
دوستت دارم چون كه ياري ام ميكني تا از اين سيلاب زندگي به راحتي عبور كنم و خودم را در دشت آرزوهايم همراه با تو ببينم!
دوستت دارم فراتر از باور يك رايشانا و فراتر از باور يك حقيقت!
دوستت دارم چون با اطمينان و اعتماد كليد قلب سرخ و پر از عشقت را به من دادي!
دوستت دارم چون كه با احساس پر از صداقت، قلم سردم را بر رايشان كاغذ زندگي ميكشم و اين شعر و ترانه ها را برايت مي سرايم!
مجنونم از مجنون عاقل تر، و ديوانه ام از فرهاد عاشق تر!
نگاه به قلب كوچك و پر از درد من نكن كه همين قلب يك دنيا عشق و محبت در اون نهفته هست!
نگاه به چشمهاي آرام و خسته من نكن، اين چشم يك دنيا اشك در اون هست!
نگاه به چهره پريشان من نكن، اين چهره، عاشق چهره توست!
دوستت دارم چون كه تو اولين و آخرين معشوق من هستي!
دوستت دارم چون وقتي كه دفتر عشق را مي گشايي و ميخواني با مطالعهنوشته هايم اشك از چشمانت سرازير مي شود.


37:

قلم بردم کتابی بــــــــر نايشانسم
ز لطف مادرم يکســـــــــر نايشانسم

بدين فکرت که گر کوشيده باشم
بهشــت مهـــر را منـظر نايشانـسم

بگيرم دامـــــن شب زنده داری
کز اون دامـــان جان پرور نايشانسم

بپايشانم پهنـــه ء هفت آسمان را
مگـــر زاون قلب پهناور نايشانسم

نوشتم پاره کردم صفحه صفحه
بدين باور که نا باور نايشانـــــــسم

قلم چون پنجه هايم خشک ماند
که بيتـــــــــی لايق مادر نايشانسم

38:

مادر! از عرش یقین آیت احسان داری
پرتویی در دل خود از ره خوبان داری
من در این وادی مستی به جوانی ماندم
تو در این غفلت من عزت عرفان داری
من ز خود خواهی خود سخت نمودم راهت
تو مرا زین همه ایثار چه حیران داری
شامگه باز آمد لیک در این افکارم
که به هر درد و غمی یک می درمان داری
خام در کودکی و تشنه ز این دریایم
تو ورای سخنم قدرت و ایمان داری
ره دیگر چو روم حیف نمودم فکرت
تو مگر ای دل من موقعيت جبران داری ؟

39:

آسودگی از محن ندارد مادر
آسایش جان و تن ندارد مادر
دارد غم و اندوه جگر گوشه خویش
ورنه غم خویشتن ندارد مادر

40:

از کودکی این شعر رو خیلی دوست داشتم :
تاج از فرق فلک برداشتن
جاودان اون تاج بر سر داشتن

در بهشت آرزو ره یافتن
هر نفس شهدی به ساغر داشتن

روز، در انواع نعمت ها و ناز
شب بتی چون ماه در بر داشتن

صبح، از بام جهان چون آفتاب
روی گیتی را منور داشتن

شامگه، چون ماه رویا آفرین
ناز بر افلاک و اختر داشتن

چون صبا در "مزرع سبز فلک"
بال در بال کبوتر داشتن

حشمت و جاه سلیمان یافتن
شوکت و فر سکندر داشتن

تا ابد در اوج قدرت زیستن
مُلک هستی را مسخر داشتن،

بر تو ارزانی که ما را خوشتر هست


لذت یک لحظه: مادرداشتن...

41:

یک پریرو در نظر ها شد پدید
مثل رویش آدمی زیبـــــا ندید

عاشقان حسن بر ســـویش شدند
طالب چشمان جادویــــش شدند

در میان عاشقانش یک جــــوان
شد فراز اون همــــــــه دلداده گان

چشم اون مه رو جوان را صیدکرد
برد بر زندان زلفش قیـــــــد کرد

اون پریرو بر جوان فرمودا چنـــــین
من ثبوتی عاشقی خواهــــم همین

اون جوان فرمودا ترا باشـــــــم غلام
هر چه خواهی من بجا آرم تمــام

تا بدانی مــــــــــن ترا دل داده ام
بهرعشقت هـــــــر وقت آماده ام

فرمود اون مه رو که قلب مــــادرت
آر بر من تا دهم تن در بــــــرت

اون جوان بر سوی مادر شد روان
از برای کار کردش قصــــد جان

قلب مادر را برید از جــــــا کشید
تیز و چابک سوی اون زیبـــا دوید

ازقضا پایش به سنگی خورد سخت
بر زمین افتاد لیــــــــکن دل بدست

قلب مادر داد بهرش این صــــــــدا
ای عزیز چشم من دور از بـــــــلا

شد طنین انداز هر جا این نـــــــوا
بار اول دیده بود دل را صــــــــدا

زین فتادن گشته ای افگار نــــــه؟
زین فتادن گشته ای افگار نـــــه؟
******************
انتهای مهــــــــــر مادر را ببین
تا توانی هیچ منمایش غمـــــین

بهترین دارندهء دل مادر اســت
هر کجایی کودکان را یاوراست

بود مادر مهربان مهتـــــــرین
ذات حق را ارمغان بهتــــــرین

مادران پاک را بعداز خــــــدا
گر نیایش می كنی باشـــد روا

ای زنان پاکدامن مــــــــادران!
در دو گیتی حرمت تان جاودان

42:

اي واي روز مادر نزديك شده و هنوز هيچ فكري نكردم .

نه براي مادر نه براي مادرزن

43:

منم همینطور چه مشکل بزرگی

44:


پسر رو قدر مادر دان، که دائم کشد رنج پسر بیچاره مادر
نگهداری کند نه ماه و نه روز تورا چون جان به بر بیچاره مادر
از این پهلو به اون پهلو نغلتد شب از بیم خطر بیچاره مادر
به وقت زادن تو مرگ خود را بگیرد در نظر بیچاره مادر
اگر یک عطسه آید از دماغت پرد هوشش ز سر بیچاره مادر
برای اینکه شب راحت بخوابی نخوابد تا سحر بیچاره مادر
چو دندان آوری رنجور گردی کشد رنج دگر بیچاره مادر
سپس چون پا گرفتی، تا نیفتی خورد غم بیشتر بیچاره مادر
تو تا یک مختصر جانی بگیری کند جان، مختصر بیچاره مادر
به مکتب چون روی تا باز گردی بود چشمش به در بیچاره مادر
و گر یک ربع ساعت دیر آیی شود از خود بدر بیچاره مادر
نبیند هیچکس زحمت به دنیا ز مادر بیشتر، بیچاره مادر!
تمام حاصلش از زحمت این هست که دارد یک پسر بیچاره مادر

45:

مادرم مثل گل ياس پر از عاطفه هست

مادرم خود گل ياس هست و سپيد
مثل گلبرگ شقايق پر احساس و اميد
همچو باران بهاري پر و لبريز از عشق
چون پرستايشان مهاجر همه شادي و نايشاند

مادرم بلبل گلزار صفا و ناز هست
مادرم آينه عشق و حريم راز هست
مادرم چشمه جوشان صميميت و انس
مادرم با دل پژمرده من دمساز هست

مثل رؤياي شب وصل ...
شب راز و نياز
مثل آغوش پر از عاطفه و نغمه ساز
مثل درياي محبت كه خداي پاكي هست
مادرم جمله فداكاري و ايمان و خلوص هست و نياز

فرمودم اي لاله خونين جگر سوخته دل
خود بگو از شب بيداري مادر چه خبر داري؟ ....

هان ؟

فرمود: اون گرمي پيشاني تبدار تو بود ...
كه ز چشمش همه شب تا به سحر خواب ربود

مادرم جلوه حور هست و تماشاي جنان
مادرم ساقي عشق هست و خداوند جهان
گر خداوند به هنگامه خلقت گل مادر نسرشت و....
به تنش روح خدايي ندميد ....
كي ز اميد شكوفايي گل
زادن و بودن به جهان ...
اثري بود ؟ نبود ....

مادرم همچو گل نرگس شهلا هست پر از لطف و صفا
مادرم چون گل مريم...

همه دلدادگي و عطر بهاران ...

همه اميد و شكوفايي هست در فصل خزان

مادرم شبنم صبح هست به رايشان گل سرخ
مادرم خود گل سرخ هست به گلزار صفا
مادرم باغ و گل و بلبل و شيدايي و زيبايي و مستي هست
مادرم خالق هستي هست

مادرم مظهر ايثار و فداكاري و دلدادگي و عشق به من
مادرم نغمه پر شور هزاران ...

به چمن

مادرم زمزمه چشمه جوشان اميد
مادرم فلسفه بودن و اسطوره خلقت
مادرم جان جهان ...
فخر خدا هست در پس گل واژه خلقت
نام او آيه رحمت

من به گل واژه هستي
به شراب و مي و مستي
به صفاي چمن و باغ و گلستان
به سرود و غزل بلبل دستان
به اميد دل عشاق ..
و بر آينه خلقت عالم ...
همه اونچه كه از روز ازل تا به ابد ...
ایجاد شده ......
به همه خواهم فرمود
با همه خواهم خواند :
مادرم مثل گل ياس پر از عاطفه هست

46:

تا بگايشانم مادر من چه خرابه بي تو حالم
تو بمون بازم دوباره بده موقعيتو مجالم
وقتي رفتي حسرت بوسه رودستاي قشنگت
مونده اكنون رايشان بغض آرزوهاي محالم
كاش ميشد فقط يه لحظه پا بذاري تايشان خوابم
تا براي آخرين بارمن ببوسم رايشان ماهت
يه روزي ميياد من وتو برسيم به هم دوباره
دست گرمتو بگيرم بميرم واسه نگاهت
اي تمام باور من رفتن تو باورم نيست
مادر من اي مادرمن سايه تو برسرم نيست
بي تو تنها وغريبم يه خزون زده توپاييز
اي همه شور اميدم اي تموم باور من
با تو تا آخر دنیا یه همیشه شاعرم من
جز توویادت مبادا آرزویی در سر من

47:

در آغوش مادرنگاهی به آسمان زمستان انداختبا مهربانی پرسیدسردت نیست, خورشید...!

.
.
.
.
دوست دارم مادر ............


48:

غسل تعميدم نداد
روز اول مادرم؛
اين چنين شد
از همه نادان ترم

مادرم در گوش من چيزي نفرمود:
جمله اي از رايشان ياد؛
اسم شب را مادرم يادم نداد

بايد از اين عمق شب رد ميشدم
اسم شب، چيزي شبيه من نبود
مادرم ماند و قناعت كرد به تاريكي محض
رفتم و ماند و نشست و شعر ماندن را سرود

از شك و از مرگ و از خودباوري
غوطه ور ماندن در اين شبهاي سرد
مادرم حرفي نزد
مادرم من را شبيه خانه كرد

مادرم با من نفرمود:
اتهامت زندگي ست !
آدمك! تنهايي و تنها از اينجا ميرايشان
اولين و آخرين كارت همان سركردگي ست

مادرم وقتي كه خود مادر نبود،
هيچ كس در گوش او چيزي نفرمود:
جمله اي از رايشان ياد؛
اسم شب را مادرش،
اسم شب را هيچ كس يادش نداد!


49:

باز هم این روز زیبا رسید،روز مادر ،خواستم که از مهربانی هایش بنویسم دیدم که تکراریست خواستم که از صفات نیکویش بنویسم دیدم که غیر قابل شمارش هست.
پس دیدم تنها مترادف برای این کلمه مقدس کلمه ای نیست جز مادر...
پس فقط میگویم، مادر عزیزم،ای ستاره پرداز آسمان هستی
روزت مبارک...

مادر

50:

مادر عزیزم ای یار دیرینه ام ای کسی که تا شکم من رو سیر نکردی لب به غذا نمی زنی 9 ماه با سختی منو عاشقانه در شکم نگه داشتی و بزرگم کردی
از موقعی که پا به این دنیا گذاشتم تا الان منو از خطرات حفظ کردی عاشقانه بزرگم کردی شبها تا من نمی خوابیدم نمی خوابیدی و من را با صبوری می خواباندی و راه درست را در مراحل زندگیم به من اموختی و در تمام مشکلات و سختیها مرا راهنمایی کردی و یاریم دادی
مادر تورا به اغوش می گیریم و می توانم به جرات و با غرور بگویم
دوستت دارم مادر
روزت گرامی باد

51:

مادرم زیباترین واژه زندگی من هست

52:

به تو و آیه های روشن نگاهت

قسم که
برای تو و روشنی مهر دستانت
جان ناچیزم را خواهم داد و
با تو در زلال زیبای آفرینش
به اوج عروج خود خواهم رسید تا
عرج نهم به درگاه ابدیت
وجود تو را و حضور تو را که
از مهر خداگونه تو دوباره متولد شدم و در دامانت رشد یافتم
...
حال وقت اون رسیده تا تو را همانند تاجی بر سر نهم

53:


مادر! مرا ببخش .
فرزند خشمگين و خطا كار خايشانش را
مادر! حلال كن كه سرا پا نامت هست
با چشم اشكبار، ز پيشم چو ميرايشان
سر تا بپاي من
غرق ملامت هست.

هر لحظه در برابر من اشك ريختي
از چشم پر ملال تو خواندم شكايتي
بيچاره من، كه به همه ي اشكهاي تو
هرگز نداشت راه گناهم نهايتي

تو گوهري كه در كف طفلي فتاده اي
من، ساده لوح كودك گوهر نديده ام
گاهي بسنگ جهل، گهر را شكسته ام
گاهي بدست خشم بخاكش كشيده ام

مادر! مرا ببخش.
صد بار از خطاي پسر اشك ريختي
اما لبت به شكوه ي من آشنا نبود
بودم در اين هراس كه نفرين كني ولي
كار تو از براي پسر جز دعا نبود.

سپس خدا ، خداي دل و جان من توئي
من،بنده اي كه بار گنه مي كشم به دوش
تو، اون فرشته اي كه زمهرت سرشته اند
چشم از گناهكاري فرزند خود بپوش.

اي بس شبان تيره كه در انتظار من
فانوس چشم خايشانش ــ به ره ، بر فروختي
بس شامهاي تلخ كه من سوختم زه تب
تو در كنار بستر من دست بر دعا
بر ديدگان مات پسر ديده دوختي
تا كاروان رنج مرا همرهي كني
با چشم خواب سوز
چون شمع دير پاي
هر شب، گريستيئ
تا صبح ، سو ختي.


شبهاي بس دراز نخفتي كه با پسر
خوابد به ناز بر اثر لاي لاي تو.
رفتي به آستانه مرگ از براي من
اي تن به مرگ داده، بميرم براي تو.

اين قامت خميده ي در هم شكسته ات
گايشاناي داستان ملال گذشته هاست
رخسار رنگ رفته و چشمان خسته ات
ايشانرانه اي ز كاخ جمال گذشته هاست.


در چهره تو مهرو صفا موج مي زند
اي شهره در وفا و صفا! مي پرستمت
در هم شكسته چهره تو، معبد خداست
اي بارگاه قدس خدا! مي پرستمت.

مادر!من از كشاكش اين عمر رنج زاي
بيمار خسته جان به پناه تو آمده ام
دور از تو هر چه هست، سياهيست ، نور نيست
من در پناه رايشان چو ماه تو آمده ام
مادر ! مرا ببخش
فرزند خشمگين و خطا كار خايشانش را
مادر ،حلال كن كه سرا پا ندامت هست
با چشم اشكبار ز پيشم چو مي رايشان .....
سر تا به پاي من
غرق ملامت هست.


مهدي سهيلي

54:



بعمری داشتی زرعی و کشتی
جهاندیده کشاورزی بدشتی
دل از تیمار کار آسوده کردی
بوقت غله، خرمن توده کردی

که تا از کاه میشد گندمش پاک
ستمها میکشید از باد و از خاک
که تا یک روز می انباشت انبار
جفا از آب و گل میدید بسیار
بهنگام شیاری و حصاری
سخنها داشت با هر خاک و بادی
که از سرما بخود لرزید دهقان
سحرگاهی هوا شد سرد زانسان
شکست از تاک پیری شاخساری
پدید آورد خاشاکی و خاری
فروزینه زد، آتش کرد روشن
نهاد اون هیمه را نزدیک خرمن
بناگه طائری آواز در داد
چو آتش دود کرد و شعله سر داد
درین خرمن مرا هم حاصلی هست
که ای برداشته سود از یکی شصت
مبادا خانمانی را بسوزی
نشاید کتش اینجا برفروزی
چنان دانم که میسوزد جهان را
بسوزد گر کسی این آشیانرا
حساب ما برون زین دفتر افتد
اگر برقی بما زین آذر افتد
که خواهم داشت روزی مرغکی
چند بسی جستم بشوق از حلقه و بند
هنوز این لانه بی بانگ سرور هست
هنوز اون ساعت فرخنده دور هست
مرا آموخت شوق انتظاری
ترا زین شاخ اونکو داد باری
نهفته، هر دلی را آرزوئیست
بهر گامی که پوئی کامجوئیست
که بیم ناتوانیهاست جان را
توانی بخش، جان ناتوان را
پروین

55:

و چیزی ندارم به غیر از دستان خالی و قلبی عاشق
همیشه محتاج توام مادر
مادرم روزت مبارک

56:

مادر بی تو تنها وغریبم

اتاق خالیم بی توچه سرد
مادر، مادر خوب و قشنگم
بدون تو دل من پر درد
فضای خونه بی بویه تو هیچه
صدای تو هنوز اینجا می پیچه
مادر مادر
هنوزم تو دلم تموم قصه هات جوونه
خاله سوسکه دیگه، شعرآشتی مثل قدیما نمی خونه
مادر،مادر، شبا با صدای لالایی های تو خوابیدم
لالایی مادرم حالا نوبت توست،تو بخواب امیدم
مادر، مادر
مادر، مادر

57:


به ياد مي آورم
لحظه هاي فراز را
كه صداي او
اعتبارم مي بخشيد
و لحظه هاي نشيب را
كه اعتمادم
به ياد مي آورم
افراي افراشته اي را
به ياد مي آورم
مادرم را ...

ناهيد عباسی

مادر

58:

زهرا که وجودش سبب خلقت ماست
صد شکر که نور مهر او قسمت ماست
فرمود امام عسگری در وصفش
ما حجت ایجاد و فاطمه حجت ماست
میلاد دردانه ی خلقت ،اسوه ی حسنه مخلوقات ،مادر عاشورائیان ،حضرت انسیه حوراءفاطمه زهرا (س)مبارک باد .


59:


آسودگي از محن ندارد مادر
آسايش جان و تن ندارد مادر
دارد غم و اندوه جگر گوشه خايشانش
ورنه غم خايشانشتن ندارد مادر

رهی معيری

60:

غزلی تقدیم به مادرم کهمادر
همه راز و رمز مادر بودن را می داند
و به من آموخت باید پرنده بود
باید پرید...تا اوج آسمان
بدون هیچ ترس و واهمه ای...
مادر

وقتی که با نگاه تو می بینم،وقتی تو در تمام تنم هستی
از راه های دور نمی ترسم،هر جا تو را صدا بزنم هستی
مادر


در هر وقت برای تو دلتنگم، کافیست سمت آینه برگردم

خورشید من: تو با همه نورت،در ذره ذره بدنم هستی
مادر


خورشید می درخشد و نورش را،از راهِ دور ریخته بر مهتاب
پس در هر اون کجا که تویی هستم،پس در هر اون کجا که منم هستی
مادر

61:


روز مادر و هفته بزرگداشت مقام زن گرامی باد.

تبریک به رسول بزرگوار آسمان:

جبريل رساند وحي ديگر به شما
بخشيد ز گنج غيب، دختر به شما
آورد دو هديه، خاكي و افلاكي
زمزم به خليل داد و كوثر به شما

و تقدیم به بزرگ بانوی مطهر آفرینش:

با رايشان تو راه احمدي روشن باد
پيوسته چراغ سرمدي روشن باد
از باغ بهشت كوثري آمده هست
چشمان گل محمدي روشن باد!

62:

و چه زیباست این شعر شهریار

آهسته باز از بغل پله ها گذشت
در فكر آش و سبزي بيمار خايشانش بود
اما گرفته دور و برش هاله ئي سياه
او مرده هست و باز پرستار حال ماست
در زندگي ما همه جا وول ميخورد
هر كنج خانه صحنه ئي از داستان اوست
در ختم خايشانش هم بسر كار خايشانش بود
بيچاره مادرم
هر روز ميگذشت از اين زير پله ها
آهسته تا بهم نزند خواب ناز من
امروز هم گذشت
در باز و بسته شد
با پشت خم از اين بغل كوچه ميرود
چادر نماز فلفلي انداخته بسر
كفش چروك خورده و جوراب وصله دار
او فكر بچه هاست
هرجا شده هايشانج هم امروز ميخرد
بيچاره پيرزن ، همه برف هست كوچه ها
او از ميان كلفت و نوكر ز شهر خايشانش
آمد بجستجايشان من و سرنوشت من
آمد چهار طفل دگر هم بزرگ كرد
آمد كه پيت نفت گرفته بزير بال
هر شب در آيد از در يك خانه فقير
روشن كند چراغ يكي عشق نيمه جان
او را گذشته ايست ، سزاوار احترام :
تبريز ما ! بدور نماي قديم شهر
در ( باغ بيشه ) خانه مردي هست باخدا
هر صحن و هر سراچه يكي دادگستري هست
اينجا بداد ناله مظلوم ميرسند
اينجا كفيل خرج موكل بود وكيل
مزد و درآمدش همه صرف رفاه خلق
در ، باز و سفره ، پهن
بر سفره اش چه گرسنه ها سير ميشوند
يك زن مدير گردش اين چرخ و دستگاه
او مادر من هست
انصاف ميدهم كه پدر رادمرد بود
با اونهمه درآمد سرشارش از حلال
روزي كه مرد ، روزي يكسال خود نداشت
اما قطارهاي پر از زاد آخرت
وز پي هنوز قافله هاي دعاي خير
اين مادر از چنان پدري يادگار بود
تنها نه مادر من و درماندگان خيل
او يك چراغ روشن ايل و قبيله بود
خاموش شد دريغ
نه ، او نمرده ، ميشنوم من صداي او
با بچه ها هنوز سر و كله ميزند
ناهيد ، لال شو
بيژن ، برو كنار
كفگير بي صدا
دارد براي ناخوش خود آش ميپزد
او مرد و در كنار پدر زير خاك رفت
اقوامش آمدند پي سر سلامتي
يك ختم هم گرفته شد و پر بدك نبود
بسيار تسليت كه بما عرضه داشتند
لطف شما زياد
اما نداي قلب بگوشم هميشه فرمود :
اين حرفها براي تو مادر نميشود .
پس اين كه بود ؟
ديشب لحاف رد شده بر رايشان من كشيد
ليوان آب از بغل من كنار زد ،
در نصفه هاي شب .
يك خواب سهمناك و پريدم بحال تب
نزديكهاي صبح
او زير پاي من اينجا نشسته بود
آهسته با خدا ،‌
راز و نياز داشت
نه ، او نمرده هست .
نه او نمرده هست كه من زنده ام هنوز
او زنده هست در غم و شعر و خيال من
ميراث شاعرانه من هرچه هست از اوست
كانون مهر و ماه مگر ميشود خموش
اون شيرزن بميرد ؟ او شهريار زاد
هرگز نميرد اونكه دلش زنده شد بعشق
او با ترانه هاي محلي كه ميسرود
با قصه هاي دلكش و زيبا كه ياد داشت
از عهد گاهواره كه بندش كشيد و بست
اعصاب من بساز و نوا كوك كرده بود
او شعر و نغمه در دل و جانم بخنده كاشت
وانگه باشكهاي خود اون كشته آب داد
لرزيد و برق زد بمن اون اهتزاز روح
وز اهتزاز روح گرفتم هواي ناز
تا ساختم براي خود از عشق عالمي
او پنجسال كرد پرستاري مريض
در اشك و خون نشست و پسر را نجات داد
اما پسر چه كرد براي تو ؟ هيچ ، هيچ
تنها مريضخانه ، باميد ديگران
يكروز هم خبر : كه بيا او تمام كرد .
در راه قم بهرچه گذشتم عبوس بود
پيچيد كوه و فحش بمن داد و دور شد
صحرا همه خطوط كج و كوله و سياه
طوماز سرنوشت و خبرهاي سهمگين
درياچه هم بحال من از دور ميگريست
تنها طواف دور ضريح و يكي نماز
يك اشك هم بسوره ياسين چكيد
مادر بخاك رفت .
اونشب پدر بخواب من آمد ، صداش كرد
او هم جواب داد
يك دود هم گرفت بدور چراغ ماه
معلوم شد كه مادره از دست رفتني هست
اما پدر بغرفه باغي نشسته بود
شايد كه جان او بجهان بلند برد
اونجا كه زندگي ،‌ ستم و درد و رنج نيست
اين هم پسر ، كه بدرقه اش ميكند بگور
يك قطره اشك ، مزد همه زجرهاي او
اما خلاص ميشود از سرنوشت من
مادر بخواب ، خوش
منزل مباركت .
آينده بود و قصه بيمادري من
ناگاه ضجه ئي كه بهم زد سكوت مرگ
من ميدايشاندم از وسط قبرها برون
او بود و سر بناله برآورده از مغاك
خود را بضعف از پي من باز ميكشيد
ديوانه و رميده ، دايشاندم بايستگاه
خود را بهم فشرده خزيدم ميان جمع
ترسان ز پشت شيشه در آخرين نگاه
باز اون سفيدپوش و همان كوشش و تلاش
چشمان نيمه باز :
از من جدا مشو
ميآمديم و كله من گيج و منگ بود
انگار جيوه در دل من آب ميكنند
پيچيده صحنه هاي زمين و وقت بهم
خاموش و خوفناك همه ميگريختند
ميگشت آسمان كه بكوبد بمغز من
دنيا به پيش چشم گنهكار من سياه
وز هر شكاف و رخنه ماشين غريو باد
يك ناله ضعيف هم از پي دوان دوان
ميآمد و بمغز من آهسته ميخليد :
تنها شدي پسر .
باز آمدم بخانه چه حالي ! نفرمودني
ديدم نشسته مثل هميشه كنار حوض
پيراهن **** مرا باز شسته بود
انگار خنده كرد ولي دلشكسته بود :
بردي مرا بخاك كردي و آمدي ؟
تنها نميگذارمت اي بينوا پسر
ميخواستم بخنده درآيم ز اشتباه
اما خيال بود
اي واي مادرم

63:

کودکي که آماده تولد بود نزد خدا رفت و از او پرسيد:مي گايشانند فردا شما مرا به زمين مي فرستيد،اما من به اين کوچکي وبدون هيچ کمکي چگونه مي توانم براي زندگي به اونجا بروم؟

خداوند جواب داد:در ميان تعداد بسياري از فرشتگان،من يکي را براي تو در نظر گرفته ام، او از تو نگهداري خواهد کرد.

اما کودک هنوزاطمينان نداشت که مي خواهد برود يا نه: اما اينجا در بهشت، من هيچ کاري جز خنديدن و آواز مطالعهندارم و اين ها براي شادي من کافي هستند.

خداوند لبخند زد: فرشته تو برايت آواز خواهد خواند و هر روز به تو لبخند خواهد زد تو عشق او را احساس خواهي کرد و شاد خواهي بود.

کودک ادامه داد: من چگونه مي توانم بفهمم امت چه ميگايشانند وقتي زبان اونها را نمي دانم؟.

.خداوند او را نوازش کرد و فرمود: فرشتهّ تو، زيباترين و شيرين‌ترين واژه هايي را که ممکن هست بشنايشان در گوش تو زمزمه خواهد کرد و با دقت و صبوري به تو ياد خواهد داد که چگونه صحبت کني.

کودک با ناراحتي فرمود: وقتي مي خواهم با شما صحبت کنم ،چه کنم؟

اما خدا براي اين سوال هم پاسخي داشت: فرشته ات دست هايت را در کنار هم برنامه خواهد داد و به تو ياد مي دهد که چگونه دعا کني.

کودک سرش را برگرداند و پرسيد: شنيده ام که در زمين انسان هاي بدي هم زندگي مي نمايند،چه کسي از من محافظت خواهد کرد؟

:فرشته ات از تو مواظبت خواهد کرد ،حتي اگر به قيمت جانش تمام شود.

کودک با نگراني ادامه داد: اما من هميشه به اين دليل که ديگر نمي توانم شما را ببينم ناراحت خواهم بود.



خداوند لبخند زد و فرمود: فرشته ات هميشه دربارهّ من با تو صحبت خواهد کرد و به تو راه بازگشت نزد من را خواهد آموخت،گر چه من هميشه در کنار تو خواهم بود.

در اون هنگام بهشت آرام بود اما صداهايي از زمين شنيده مي شد

کودک فهميد که به زودي بايد سفرش را آغاز کند.او به آرامي يک سوال ديگر از خداوند پرسيد:خدايا !اگر من بايد همين حالا بروم پس لطفآ نام فرشته ام را به من بگايشانيد..

خداوند شانه او را نوازش کرد و جواب داد:نام فرشته ات اهميتي ندارد،مي تواني او را *** مـــــــــــــــــادر*** صدا کني.

64:

من كه تازه روز مادر مامانم يه چيزيم واسم گرفت

65:

بی صدا تر از همیشه لالایی میخونه مادر
گل گریه غنچه می ده تو خزون قلب مادر
رگ عاطفه به زیر تیغ حادثه اسیره
پهلوون قصه ی اون اینروزا داره می میره
لای لایی گلای گندم پوچن و بی اعتبارن
اسبای آشفته یالش زین بی سوار میارن
لای لایی گلای پونه خالی و ساکته خونه
شبای چشم انتظاری تا ابد باهاش میمونه
روی گهواره میریزه دونه های گرم و احساس
کودک گهواره ی اون مرد پهلوون فرداس
گریه کن گلم بهارم خواب تو چشمات نمیارم
تو رو جای پهلوونا توی قصه هام میذارم .


66:

ساحل امروز خموش هست

ماسه ها شسته و نمناک

موج کف بر لب و دیوانه و مست

سوی من می آید و بر می گردد،

مرغ دل گرچه اسیر قفس هست،

همرۀموج ندانم که چرا میخواند

مادر!امروز دلم شعر ترا میخواند



بر سر سنگ به نزدیکی آب،

مرغکی گرم عبادت،

سر یک پای ستاد ست، دعا میخواند،

پر این مرغ سپید هست، از رهی

سینه اش پا ک زکین،

به چنین پاکی و خوبی به خدا مادرم هست این،

از رهی دور رسیدست ومرا میخواند.

67:

حس مادر قد دنياست

به بلنداي شب يلداست

حس مادر مثل چشمه ست

به بزرگي يه درياست

حس مادر يه طلوع

يه طلوع واسه خوبي

حس مادر يه فروغه

تايشان اين نا اميدي

حس مادر چه قشنگه

مثل باروناي نم نم

مثل بوسه ي ستاره

رايشان آسمون قلبم


محسن حمزه ای

68:

سرا پرده عصمت گهري پيدا شد
که جهان روشن از اون گوهر بي همتا شد

خرما طرفه نسيمي که زانفاس خوشش

دامن خاک طرب خيز و طرب افزا شد

آفتابي ز شبستان رسالت بدميد

که چو خورشيد جهان گير و جهان آرا شد

در رحمت بگشودند و سراپاي وجود

روشن از نور رخ فاطمه زهرا شد

گلشن عفت از او رونق و آرايش يافت

پايه عصمت از او محکم و پا برجا شد

مژده کاندر شب ميلاد بتول عذرا

بر رخ خلق، در لطف و عنايت وا شد


69:

بهتره خیلی ساده بگم:
مادرم هستی من از هستی توست
تا هستم و هستی دارمت دوست

70:

مادرم همه وجودم از توست

71:

غزل رسید به تو ، واژه ها بلند شدند
و از زلالی ِچشم تو بهره مند شدند
به سوی روح ِتو معنا گریخت چون آهو
شکارچی شدم و بیتها کمند شدند
دو گوشواره شدند و به گوش ات افتادند
به دور دست تو پیچیده ، دستبند شدند
مداد و کاغذ و میز و اتاق رقصیدند
و گرم شادی و شور و بگو بخند شدند
نخند ! قصهء تشخیص و هستعاره جداست !
قسم ...قسم به موی تو عاشق شدند !...شدند !
معلم ِهمهء عشقها تویی ...خانم !
بگو که این همه شاگرد ِزبده چند شدند ؟!
بیا و رونق این محفل صمیمی باش
که از حضور ِتو این جمع ، سربلند شدند
و صادقانه که نه !...مادرانه ، با لبخند
بگو عزیز ! که این بیتها پسند شدند ؟!...


72:

بيل گيتس پولدارترين فرد رايشان زمين ميگه : شما وقتي به پدر و مادرتون ميگين که اونها خيلي کسل نماينده و قديمي هستند يادتون باشه اونها وقتي به سن شما بودن يا مثل شما بودن يا از شما شادتر

متن زير تقريبا سرگذشت اکثر کسانيست که قدر عزيزترين چيز زندگيشون را نميدونند و شايد سرگذشت تک تک ما :

وقتی که تو 1 ساله بودی، اون (مادر) بهت غذا میداد و تو رو می شست و به اصطلاح تر و خشک می کرد تو هم با گریه کردن و اذيت کردن در تمام شب از اون تشکر می کردی

وقتی که تو 2 ساله بودی، اون، بهت یاد داد تا چه جوری راه بری تو هم این طوری ازش تشکر می کردی که ، وقتی صدات می زد ، محل نميگذاشتي و فرار می کردی

وقتی که 3 ساله بودی، اون ، با عشق تمام غذایت را آماده می کرد تو هم با ریختن ظرف غذا ،کف اتاق ، ازش تشکر می کردی

وقتی 4 ساله بودی، اون برات مداد رنگی خرید تو هم، با رنگ کردن میز و ديوار ازش تشکر می کردی تا نشون بدي چقدر هنرمندي !

وقتی که 5 ساله بودی، اون پوشش شیک به تنت کرد تا به تعطیلات بری تو هم، با انداختن خودت تو گِل، ازش تشکر کردی

وقتی که 6 ساله بودی، اون، تو رو تا مدرسه ات همراهی می کرد تو هم ، با فریاد زدنِ : من نمی خوام برم!، ازش تشکر کردی

وقتی که 7 ساله بودی، اون، برات وسائل بازی خرید تو هم، با پرت کردن توپ به پنجره همسایه کناری، ازش تشکر کردی

وقتی که 8 ساله بودی، اون، برات بستنی ميخرید تو هم، با چکوندن (بستنی) به تمام لباست، ازش تشکر ميکردی

وقتی که 9 ساله بودی، اون ، هزینه کلاس هاي اضافي تو رو پرداخت تو هم، بدون زحمت دادن به خودت برای یاد گیری ازش تشکر کردی و بجاش فقط فکر مسخره بازي بودي

وقتی که 10 ساله بودی، اون، تمام روز رو معطل تو بود و رانندگی کرد تا تو رو از تمرین فوتبال به کلاس تقايشانتي و از اونجا به جشن تولد دوستانت ببره تو هم ، با بیرون پریدن از ماشین، بدون اینکه پشت سرت رو هم نگاه کنی ازش تشکر کردی

وقتی که 11 ساله بودی اون تو و دوستت رو برای دیدن فیلم به سینما برد تو هم ازش خواستی که در یه ردیف دیگه بشینه و بگذاره که راحت باشين و اينجوري ازش تشکر کردی و زحمت کشيده !

وقتی که 12 ساله بودی، اون تو رو از تماشای بعضی برنامه های تلویزیون و ماهواره بر حذر داشت تو هم، استقامت کردی تا از خونه بیرون بره و کار خودت را بکني و و اينجوري ازش تشکر کردی

وقتی که 13 ساله بودی، اون بهت پیشنهاد داد که موهاتو اصلاح کنی تو هم، ايجوري ازش تشکر کردی : تو سلیقه ای نداری ، من هر جور راحتم زندگي ميکنم ، قيافم مثل اين بچه بسيجي ها باشه خوبه !

وقتی که 14 ساله بودی، اون، هزینه اردو یک ماهه تابستانه تو رو پرداخت کرد تو هم،ازش تشکر کردی ، با فراموش کردن زدن يک تلفن يا نوشتن یک نامه ساده

وقتی که 15 ساله بودی، اون از سرِ کار برمی گشت و می خواست که تو رو در آغوش بگیره و ابراز محبت کنه
تو هم با قفل کردن درب اتاقت! نمی ذاشتی که وارد اتاقت بشه و اينجوري ازش تشکر کردی که خستگيش کاملا در بره

وقتی که 16 ساله بودی، اون بهت یاد داد که چطوری ماشینش رو برونی و به تو رانندگی یاد داد تو هم هر وقت که می تونستی ماشین رو بر می داشتی و می رفتی و بعضي وقتها هم خوردش ميکردي

وقتی که 17 ساله بودی، وقتیکه اون منتظر یه تماس مهم بود تمام شب رو با تلفن صحبت کردی و، اینطوری ازش تشکر کردی

وقتی که 18 ساله بودی، اون ، در جشن فارغ التحصیلی دبیرستانت، از خوشحالی گریه می کرد تو هم ، بخاطر اين همه زحمتي که برات کشيده بود تا تموم شدن جشن، پیش مادرت نیومدی

وقتی که 19 ساله بودی، اون، شهریه دانشگاهت رو پرداخت، همچنین، تو رو تا دانشگاه رسوند و وسائلت رو هم حمل کرد تو هم با فرمودن يه خداحافظِ خشک و خالی ، بیرون خوابگاه ازش جدا شدي ، به خاطر اینکه نمی خواستی بهت بگن بچه مامانی و اون هموم جا خشکش زد

وقتی که 20 ساله بودی، اون، ازت پرسید که، آیا شخص خاصی(به عنوان همسر) مد نظرت هست؟ تو هم ، ازش تشکر کردی با فرمودنِ: به تو ربطی نداره من خودم واسه زندگيم بلدم تصميم بگيرم

وقتی که 21 ساله بودی، اون، بهت پیشنهاد يک خط مشی برای آینده ات داد تو هم، با فرمودن این جمله ازش تشکر کردی : من نمی خوام مثل تو باشم ، فکراي تو قديمي هست و دنيا عوض شده

وقتی که 22 ساله بودی، اون تو رو، در جشن فارغ التحصیلی دانشگاهت در آغوش گرفت تو هم ازش پرسیدی هزینه سفر به اروپا را برام تهیه ميکنی

وقتی که 23 ساله بودی، اون، برای اولین آپارتمانت ، بجاي کاد يه عالمه اثاثیه داد تو هم پیش دوستات بهش فرمودي : اون اثاثیه ها چقدر زشت هستن

وقتی که 24 ساله بودی، اون دارایی های تو رو دید و در مورد اینکه ، در آینده می خوای با اون ها چی کار کنی، ازت سئوال کرد تو هم چون ديگه هيکلت بزرگتر از اون شده بود با دریدگی و صدایی (که ناشی از خشم بود) فریاد زدی : مــادررر ، لطفاً ، با من کل کل نکنيد اعصاب ندارم

وقتی که 25 ساله بودی، اون، کمکت کرد تا هزینه های عروسی رو پرداخت کنی، و در حالی که گریه می کرد بهت فرمود که: دلم خیلی برات تنگ می شه تو هم بجاش یه جای دور رو برای زندگیت انتخاب کردی که مادرت مزاحم نباشه

وقتی که 30 ساله بودی، اون، از طریق شخص دیگه ای فهمید که تو بچه دار شدی و به تو زنگ زد تو هم با فرمودن این جمله ،ازش تشکر کردی، "همه چیز دیگه تغییر کرده" و چون خانومت ميخواست بره پارک فوري قطع کردي

وقتی که 40 ساله بودی، اون، بهت زنگ زد تا سالگرد وفات پدرت رو یادآوری کنه تو هم با فرمودن"من الان خیلی گرفتارم" ازش تشکرکردی و بهش تسليت فرمودي

وقتی که 50 ساله بودی، اون، ديگه خيلي پير بود و مریض شد و به مراقبت و کمک تو احتیاج داشت تو هم با سخنرانی کردن در مورد اینکه والدین، سربار فرزندانشون می شن، ازش تشکر کردی

و سپس، یک روز بهت ميگن مادرت در تنهائي مرده و چند روز بعد جنازه بو گرفته اون را همسايه ها پيدا کردن و تو ............

و تو راحت ميشي ، اما تمام کارهایی که تو (در حق مادرت) انجام ندادی، مثل تندر بر قلبت فرود میاد چون ديگه کسي نيست که فقط بخاطر خودت نه بخاطر چيزهاي ديگه ، تو رو از صميم قلب دوست داشته باشه

اگه مادرت،هنوز زنده هست، فراموش نکن که بیشتر از همیشه بهش محبت کنی ...

و، اگه زنده نیست، محبت های بی دریغش رو فراموش نکن و به راحتی از اونها نگذر و از خدا بخواه که اونها را بيامرزه

همیشه به یاد داشته باش که به مادرت محبت کنی و اونو دوست داشته باشی، چون در طول عمرت فقط یک مادر داری ولي هزاران دوست ، هزاران موقعيت تفريح ، هزاران ساعت وقت براي کارهاي ديگه و .........

امروز وقتي مادرم را ديدم رايشانش را ميبوسم و بهش ميگم ماماني دوستت دارم و به دوستانم هم ميگم که من از ته قلبم مامانم را دوست دارم :loveu:

73:

اگه خداي نكرده مادرتون فوت كرده باشه وازاون دنيا بهتون زنگ بزنه بهش چي ميگين ؟ نميگين مادر عزيزم حاضر بودم هيچ چيز نداشتم ولي تورو داشتم ايشانا ..................
اگه به همين موضوع هميشه فكر كنيم ميتونيم رفتار وفرمودار بهتري با والدين بخصوص مادر داشته با شيم وسعي كنيم هميشه خوشحالش كنيم تا ذره اي از زحماتشو جبران كرده باشيم

74:

مادرم شبنم گلبرگ حيات
پدرم عطر گل ياس بقاست

مادرم وسعت دريای گذشت
پدرم ساحل زيبای لقاست

مادرم آئينه حجب و حيا
پدرم جلوه ايمان و رضاست

مادرم سنگ صبور دل ما
پدرم در همه حال کارگشاست

مادرم شهر اميداست و هنر
پدرم حاکم پيمان و وفاست

مادرم باغ خزان ديده دهر
پدرم برسرما مرغ هماست

مادرم موی سپيد کرده زحزن
پدرم نقش همه خاطره هاست
مادرم کوه وقار هست و کمال
پدرم چشمه جوشان عطاست

75:

مـــــــــــــــــــــــــــادر
جنت روی زمین و باغ رضوان مادر هست
كفر میگویم اگر چه، دین و ایمان مادر هست
اونكه پیدا شد محمداز وجودش در قریش
واونكه شاهان پرورانیده به دامان مادر هست
اونكه ایزد داد جنت زیر پای او قرار
واونكه نامش هست والا نزد یزدان مادر هست
اونكه لالایی برایم شب به بستر میسرود
روز و شب میكرد با من اونكه یكسان مادر هست

76:

مادر یعنی مهربان ترین آدم مادر یعنی قلب دوم آدم
مادر تنها زنیست که دراین گیتی گر نگاهش هم کنی خیر می بینی

مادر یعنی اونکه آموخت به ما لطف وصفا و جود و وفا
مادر در یک کلام فرشته هست لایق ترین فرد برای بهشت هست

مادرم تو مظهر مهر و وفائی مادرم تو چشمه ای از نور خدائی
مادرم تو حقت رو کردی ادا ولی ما چکار کردیم بجز جفا

مادر تو همه کس من هستی تو نهایت محبت هستی
مادر تو دوای دردم هستی برای رشد من کمر شکستی

مادر تو فراتر از هر نامی تو امانت خدا نزد مائی
مادر هر چه دارم از تو دارم در فراقت جز پدر کسی ندارم

77:

من الا چند وقته مادرم رفته مسافرت ، خانه تنها ماندم.
خيلي سخته

مادرم !
کاش امتداد لحظه هایم تکرار همیشه با تو بودن بود.
پس همیشه با من بمان،
چرا که وجودت تنها بهانه ی زندگی من است .
لحظه ای که وجودم مشوش هست،
هنگامی که بغض گلویم را تکه تکه می کند،
وقتی اشکی برای گریستن چشمانم باقی نمی ماند،
فقط به تو می اندیشم.
چون تو بودی که شکیبایی را به من آموختی.


پس با من بمان و آفتاب وجودت را از من دریغ مکن.
ای سمبول خوبی و ای بهانه ی زیستن،
تا ابد دوستت دارم .......

78:

يك پسر كوچك از مادرش پرسيد: چرا گريه مي كنيمادرش به او فرمود : زيرا من يك زنهستم .پسر بچه فرمود: من نمي فهمممادرش او را در آغوش گرفت و فرمود : تو هيچگاهنخواهي فهميدبعدها پسر كوچك از پدرش پرسيد : چرا مادر بي دليل گريه ميكندپدرش تنها توانست به او بگايشاند : تمام زن ها براي هيچ چيز گريه ميكنندپسر كوچك بزرگ شد و به يك مرد تبديل گشت ولي هنوز نمي دانست چرا زن ها بيدليل گريه مي كنندبالاخره سوالش را براي خداوند مطرح كرد و مطمئن بود كه خداجواب را مي داند .او از خدا پرسيد : خدايا چرا زن ها به آساني گريه مي كنند؟خدافرمود وقتي كه زن را ایجاد كردم مي خواستم كه او موجود به خصوصي باشد بنابراين شانههاي او رااون قدر قايشان آفريدم تا بار همه دنيا را به دوش بكشد.

و همينطور شانه هايش اون
قدر نرم باشد كه به بقيه آرامش بدهدمن به او يك نيرايشان دورني قايشان دادم تاتوانايي تحمل زايمان بچه هايش راداشته باشد ووقتي اون ها بزرگ شدند توانايي تحمل بياعتنايي اون ها را نيز داشته باشدبه او توانايي دادم كه در جايي كه همه از جلورفتن نااميد شده اند او تسليم نشود و همچنان پيش برود .

به او توانايي نگهداري از
خانواده اش را دادم حتي وقتي كه مريض يا پير شده هست بدون اين كه شكايتي بكندبه او عشقي داده ام كه در هر واقعياتي بچه هايش را عاشقانه دوست داشته باشد حتياگر اون ها به او آسيبي برسانند.

به او توانايي دادم كه شوهرش را دوست داشته باشد و
از تقصيرات او بگذرد و هميشه تلاش كند تا جايي در قلب شوهرش داشته باشد.به او اينشعور را دادم كه درك كند يك شوهر خوب هرگز به همسرش آسيب نمي رساند اما گاهي اوقاتتوانايي همسر ش را آزمايش مي كند وبه او اين توانايي را دادم كه تمامي اين مشكلاترا حل كرده و با وفاداري كامل در كنار شوهرش با قي بماندو در آخر به او اشكهايي دادم كه بريزد .اين اشك ها فقط مال اوست و تنها براي هستفاده اوست در هر وقتيكه به اون ها نياز داشته باشد.

او به هيچ دليلي نياز ندارد تا توضيح دهد چرا اشك مي
ريزدخدا فرمود : زيبايي يك زن در چشمانش نهفته هست زيرا چشم هاي او دريچه روحاوست ، ودر قلب او جايي كه عشق او به ديگران در اون برنامه دارد

79:

هميشه مادر ،
بابا ، فراموش شده هميشگي .....بابا ستون خانواده...بابا چراغ زندگي ........


اي پدر اي چراغ زندگي يادت بخير

80:

زندگي بدون وجود مادر معنا نداره
دوست دارم مادر

81:

مادرم شمع وجودم
پدرم بود نبودم

82:

چرا در باره پدرم تاپيك داريم.

اينجاست ببين

http://forum.hammihan.com/thread6905.html

83:

فدای همه مادر های روی زمین بشم من
مخصوصا مادر خودم
خاک پای همه مادران عزیزم

84:

مادر

85:

هيجكس واسه ادم مثل مادر نميشه اكه عمر بخشيدنى بودتمام عمرم را به ان مى بخشيدم

86:

به بهشت نخواهم رفت اگر مادرم انجا نباشد


88 out of 100 based on 58 user ratings 1258 reviews